در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ( بخش 14 )

سلام به دوستان عزیز

این پست رو تقدیم میکنم به ایکیا ...

در این قسمت ، در دل داستان ، با توجه به بیت آخر بخش قبل :


بی غرض نبود به گردش در جهان
غیر جسم و غیر جان عاشقان


 مولانا اشاره به داستان کل و جزو و عاشقی  میکنه .
در قضیه " وحدت وجود " ، اصل بر این هست که وجود هر چیزی سرچشمه از آن آفتاب حق داره ، و در اصل یک چیز بیش نیست به شکل های گوناگون .

به قول عطار :

مرد می‌باید که باشد شه شناس

گر ببیند شاه را در صد لباس
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید...

 
و به قول عراقی :

یک عین متفق که جز او ذره ای نبود
چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده


حالا مولانا میگه اگه تو عاشق یک جزو شدی ، و عشق دنیا و آنچه در او هست ، باید جهد کنی تا ببینی اصل کجاست ! و از عشق جزو به عشق کل برسی .
اگر تو در عشق کوچک خودت موندی و عاشقی کردی ، مثل کسی هستی که میبینه نوری بر دیوار هست و با او عشق بازی میکنه و هیچ وقت نمیخواد بفهمه که سرچشمه ی این نور از کجاست ! پس اگه روزی عاشق شدی یه نگاهی بنداز و یه تلاشی بکن شاید فهمیدی که این نور سرچشمه ای در آسمان چهارم داره و این دیوار به خودی خود چیزی نیست . و به هر حال روزی این آفتاب روی دیوار به اصل خودش برمیگرده و اگر تو ندونی اون اصل کجاست سرگردان در تاریکی میمونی .

و باز به قول عراقی :
هر نقش که بر تخته ی هستی پیداست
آن صورت آن کس است کان نقش آراست
دریای کهن چو بر زند موجی نو
موج اش خوانند و در حقیقت دریاست


نباید بنده ی کسی باشی که خودش بنده ی کس دیگری است . فکر نکن که با چنگ زدن به این ریسمان به جایی میرسی ! که خود این جزو ، محتاج کسی است برای رهایی ...

و چقدر سخت هست زمانی این رو بفهمی که دیگه دیر شده باشه : وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ - و میان آنها و آنچه میخواهند جدایی افتاده است . ( سوره ی سباء – آیه 54 )

در بیان آن كه : عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواری است كه بر او تاب آفتاب زند ،  و جهد و جهاد نكرد تا فهم كند كه آن تاب و رونق از دیوار نیست ، از قرص آفتاب است در آسمان چهارم . لاجرم كلی دل بر دیوار نهاد ، چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا ، وَ حِیلَ بَینَهُمْ وَ بَینَ ما یشْتَهُونَ

2813 عاشقان كلّ، نه این عشّاق جزو
ماند از كلّ، آن كه شد مشتاق جزو
چون كه جزوی عاشق جزوی شود
زود معشوقش به كلّ خود رود ،
ریش گاو بندۀ غیر آمد او
غرقه شد ، كف در ضعیفی در زد او
نیست حاكم تا كند تیمار او
كار خواجۀ خود كند یا كار او ؟


و در آخر :
میل خلق جمله عالم تا ابد
گر شناسند و اگر نه ، سوی تو است
جز تو را چون دوست نتوان داشتن
دوستی دیگران ، بر بوی تو است  ...


عراقی




دعوتتون میکنم بشنوید : 

Andre_Rieu_Shostakovich_Second_Waltz


و اگر میتونید ببینید در youtube با همین نام .... ( نتونستم share  کنم نمی دونم چرا ... )

https://www.youtube.com/watch?v=LX1fiE0U1qA



پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه ( بخش 13 )

سلام به همه ی دوستان عزیز و پوزش به  دلیل تاخیر در ادامه داستان . 

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

خب … آقای اعرابی بالاخره به دارالخلافه رسید و به محض ورود ، کاخدارها دور و برش رو گرفتند و گلاب بر سر و روش زدن  ( که از سنت های مهمان نوازی بوده ) . این افراد کارشون این بود که بدون اینکه از حاجتمند چیزی بپرسند خودشون پی به  حاجت  او میبردند و در جهت رفع اش می کوشیدند . 

خلاصه خیلی بهش احترام گذاشتند و گفتند ای سرشناس عرب ، خسته نباشی از رنج سفر و ... 

آقای اعرابی گفت والا من که الان وجه العرب ( سرشناس ) نیستم اما اگر شما لطفی کنید و به من وجهی بدید ( پول ) شاید شدم . 

آقای اعرابی که اصلا انتظار چنین رفتارهای پر از محبتی رو نداشته میگه : ای شمایی که در چهره تان بزرگی دیده میشه و شکوه شما از سکه های طلای جعفری بیشتر ارزش داره ، ای که دیدار شما به اندازه ی دیدار کلی از عزیزان می ارزه و شایسته است که همه ی انسان ها دارایی خودشون رو در راه دین و آیین شما نثار کنند ،  ای شمایی که با نظر به نور خداوند درون من رو میبینید ، من اینجا اومدم تا شاه بخششی به من بکنه و شما با کیمیای نظر خودتون مس وجود من رو به طلا تبدیل کنید . من غریبی هستم که از بیابان های دور به امید لطف سلطان تا بدین جا رسیدم . بوی لطف او از تمام بیابان ها به مشام میرسه و حتی ریگ های بیایان از لطف او جان میگیرند . 

اینجای داستان اتفاقی که باید بیافته می افته و آقای اعرابی با دیدن این همه مهر و بخشش و بزرگی میگه : من تا اینجا از بهر گرفتن دینار اومدم ولی حالا که  به اینجا رسیدم مست دیدار شاه شدم .


در اینجا مولانا مثال هایی میاره . افرادی که به قصدی حرکت کردند ( مثل اعرابی برای به دست آوردن مالی و بهبود اوضاع ) ولی از آن هدف کوچک به چنان جایگاه  والا  و بهشت  جاودانی رسیدند که در فکرشان نبود  و  نمی گنجید : 

شخصی که برای خرید نان میرود و عاشق نانوا می شود . کسی که برای تفریح به گلستان میرود و در بند باغبان گرفتار می شود  . مرد عربی که با کشیدن آب از چاه ، چشمش به جمال یوسف روشن می شود  . موسی که در پی آتشی برای همسر و فرزندش به چنان آتشی می رسد که از آتش جهان مصون می شود . عیسی که برای فرار از دشمنان به آسمان چهارم می رسد . آدمی که در دام خوشه ی گندم  افتاد و از بهشت رانده شد  ، اما از او بنی آدم خوشه خوشه سر زد  . باز ،  برای به دست آوردن دانه و خوراک در دام شاه افتاد ، اما بر ساعد شاه جای گرفت  . طفل به امید لطف پدر به مکتب و در پی آموختن علم و هنر رفت اما از همان مکتب به جایگاه رفیعی رسید . درمکتب ماهیانه پولی داد ،اما با این کار خود ماهی در آسمان شد . عباس ، دشمن پیامبر بود و بر ضد او و دین او ،  ولی در جنگ با اسلام ، به اسلام بازگشت و حامی آن شد .  


اعرابی میگه : من تا اینجا برای گرفتن  چیزی اومدم  ، اما اینجا به ورودی که رسیدم  انگار به صدر رسیدم و در بالا جای گرفتم . آب آوردم برای هدیه تا نانی بگیرم ، اما بوی نان مرا به بهشت کشاند . نان ، آدم رو از بهشت بیرون راند و همان نان من رو در  بهشت انداخت و به جایی رسیدم که از آب و نان رَستم ، مانند فرشته ها که بی غرض ستایش خداوند میکنند ..  در این جهان هر کسی قدمی بر میداره به دلیلی هست و در انتظار پاسخی و فقط جسم و جان عاشقان هست که بی غرض و بدون هیچ چشمداشتی به دور معشوق در گردش هست ... 


 پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اِكرام اعرابی ، و پذیرفتن هدیۀ او را

2785 آن عرابی از بیابان بعید

بر در دار الخلافه چون رسید

پس نقیبان پیش او باز آمدند 

بس گلابِ لطف بر جیبش  زدند

حاجت او فهمشان شد بی مقال

كار ایشان بُد عطا پیش از سؤال 

پس بدو گفتند :  یا وجه العرب !

از كجایی ؟ چونی از راه و تعب ؟

گفت : وجهم ، گر مرا وجهی دهید

بی وجوهم ، چون پس پشتم نهید

ای كه در روتان نشان مِهتری

فرّ تان خوشتر ز زرّ جعفری

ای كه یك دیدارتان دیدارها

ای نثار دینتان دینارها

ای همه ینظر بنور الله شده

بهر بخشش از بر شه آمده 

تا زنید آن كیمیاهای نظر

بر سر مس های اشخاص بشر

من غریبم ، از بیابان آمدم

بر امید لطف سلطان آمدم 

بوی لطف او بیابان ها گرفت

ذره های ریگ هم جان ها گرفت 

تا بدین جا بهر دینار آمدم

چون رسیدم، مست دیدار آمدم 

بهر نان شخصی سوی نانبا دوید

داد جان چون حسن نانبا را بدید

بهر فرجه شد یكی تا گلستان

فرجۀ او شد جمال باغبان 

همچو اعرابی كه آب از چه كشید

آب حیوان از رخ یوسف چشید

رفت موسی كاتشی آرد بدست

آتشی دید او كه از آتش برست 

جَست عیسی تا رهد از دشمنان

بردش آن جستن به چارم آسمان 

دام آدم خوشه ی گندم شده

تا وجودش خوشۀ مردم شده 

باز، آید سوی دام از بهر َخور

ساعد شه یابد و اقبال و فر

طفل شد مكتب پی كسب هنر

بر امید مرغ  با لطف پدر

پس ز مكتب آن یكی صدری شده

ماهیانه داده و بدری شده 

آمده عباس حرب از بهر كین

بهر قمع احمد و استیز دین 

گشته دین را تا قیامت پشت و رو

در خلافت ، او و فرزندان او

من بر این در، طالب چیز آمدم

صدر گشتم، چون به دهلیز آمدم 

آب آوردم به تحفه ، بهر نان

بوی نانم برد تا صدر جنان 

نان ، برون بُرد آدمی را از بهشت

نان ، مرا اندر بهشتی در سرشت 

رستم از آب و ز نان همچون ملك

بی غرض گردم بر این در ، چون فلك 

بی غرض نبود به گردش در جهان

غیر جسم و غیر جان عاشقان 


ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما


ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بربند سر سفره ، بگشای ره بالا
ای یاوهٔ هر جایی وقت است که بازآیی
بنگر سوی حلوایی ، تا کی طلبی حلوا ؟
یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین
که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »
بر یاد لب دلبر ، خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی ، می‌نالد چون سرنا
خالی شو و خالی بِه ، لب بر لب نابی نِه
چون نی زدمش پر شو ، وانگاه شکر می‌خا
گر توبه ز نان کردی ، آخر چه زیان کردی ؟
کو سفرهٔ نان‌افزا ؟  کو دلبر جان افزا ؟
ای مستمع این دم را ، غریدن سیلی دان
می‌غرد و می‌خواند ، جان را بسوی دریا
بستیم در دوزخ ، یعنی طمع خوردن
بگشای در جنت ، یعنی که دل روشن
تا سفره و نان بینی ، کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو ، ای جان و جهان من

...

بخشی از ترجیعات دیوان شمس مولانا 


التماس دعا ...


در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است ... ( بخش دوازدهم )

در بخش قبل دیدیم که وقتی آقای اعرابی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ... و هر کس از هر طبقه ای به چیزی بیش از خواسته اش میرسه ...

در اینجا مولانا گریزی میزنه به بحث حاجتمندی و بخشندگی  که بسیار قابل تامل هست  و لایه های مختلفی داره . امیدوارم شما بتونید بیش از این چیزی که من گرفتم رو از این درس بگیرید و به من هم بگید .

در عنوان این بخش مولانا آورده که : همانطور که حاجتمند ، عاشق بخشش و کرم بخشنده هست ، کرمِ  کریم هم عاشق آن گداست . اگر حاجتمند صبر به خرج بده  ، کریم خود حاجت او را برطرف میکنه  و این صبر برای حاجتمند کمال او هست . اما برای کریم ، صبر کردن  نقصان .
( یعنی کسی که حاجتی داره کمال اش در این هست که صبر کنه ، اما کسی که قراره به نیازمندی کمک کنه ، صبر جایز نیست )

خیلی از شما این بیت رو شنیدید :
تشنه می‌نالد که ای آب گوار
آب هم نالد که کو آن آب‌خوار

حالا در این مورد هم چنین نظری داره مولانا که : همونطور که گدا به دنبال کریم هست ، کریم هم گدا رو میطلبه و دلیل این مسئله این هست که صفت کرم در کریم با بخشندگی اش جلوه میکنه و اگر بخشندگی نباشه چطور این صفت تجلی کنه ؟!

اونوقت اون نیازمند ، میشه مثل آینه ای که زیبایی های کریم رو نشون میده .
خداوند در سوره والضُّحی فرمود : ای پیامبر بر سر گدا بانگ  نزن ، چون گدا آیینه ی بخشش هست و اگر روی این آینه غباری بیافته به ضرر همان کریم هست و زیبایی های او کمتر دیده میشه . 
حالا کسی که نیازمند و حاجتمند درگاه حق هست در حقیقت مثل آینه ای است که صفت کرم خداوند با او تجلی میکنه .
پس تو نیازمند اویی و در پی او و او نیز در پی تو و آنگاه که از خود فانی شدی در او ، خود یکپارچه جود و بخشش میشوی ..  ( البته در مقام فنا "خود" ی وجود نداره و برای همین هست که به "جود مطلق " اشاره شده ... خب یه مقدار سخته در قالب کلمات گنجاندن ، من رو ببخشید ... )
خب اگه از این دو حالت هم خارجی که دیگه مثل یه نقش روی پرده ، بی جان هستی   ... ( البته شما که اینجا هستید حتما یکی از این دو دسته هستید بالاخره ، امیدی هست  :)  - من جای شما بودم الان لبخند میزدم )
خب فقط من یه چیزی بگم قبل از اینکه برین سراغ شعر : دقت کردین که خیلی از نقص های ما در این دنیا خودش باعث تجلی صفات خداوند هست !! مثلا ما یه گناهی مرتکب میشیم و در مقابل اون ، ستارالعیوب بودن خداوند تجلی میکنه و وقتی پشیمون میشیم و احساس میکنیم بخشیده شدیم ، غفار بودن خداوند تجلی میکنه ...
البته من که خودم واقعا در مقابل اسماء و صفات خدا خیلی کم میدونم و فکر میکنم با دونستن معنی ،  این اسماء و صفات ، دقیقا درک نمیشن .. بلکه باید دیدشون ، اما شما اگه از این موارد سراغ دارین خوشحال میشم بدونم .

در بیان آن كه : چُنان كه گدا عاشق كرم است و عاشق کریم ، کرمِ  كریم هم عاشق گداست. اگر گدا را صبر بیش بُوَد ، كریم بر در او آید . اما صبر گدا كمال گداست و صبر کریم نقصان او

2756 بانگ می آمد كه : ای طالب بیا
جود ، محتاج گدایان ، چون گدا
جود می جوید گدایان و ضِعاف
همچو خوبان كآینه جویند صاف
روی خوبان ز آینه زیبا شود
روی احسان از گدا پیدا شود
پس از این فرمود حق در والضُّحی :
بانگ كم زن ای محمّد بر گدا
چون گدا آئینۀ جود است، هان !
دم بود بر روی آیینه زیان
آن یكی جودش گدا آرد پدید
وآن دگر بخشد گدایان را مزید
پس گدایان آینه جود حق اند
وآنكه با حقّ اند ، جود مطلق اند
وآن كه جز این دوست ، او خود مرده یی است
او بر این در نیست، نقش پرده یی است

من درد تو را ز دست آسان ندهم

سلام به دوستان عزیز

این هم یه آهنگ برای شما و دلم  ... 

از آلبوم " آقای بنفش"  ، گروه " پالت " هست . از اینجا دانلودش کنید :

دانلود آهنگ


اشعارش از قسمت رباعیات دیوان شمس انتخاب شده ...

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

-------------------------------------------

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

 -----------------------------------------

من بودم و دوش آن بتِ بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز

-----------------------------------------
رباعیات  دیوان شمس




 خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم ...


به مناسبت زادروزی ...


خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم

یک زمان از زمانه بگریزیم

بر بساط نشاط بنشینیم

همه از پیش خویش برخیزیم

جز حریف ظریف نگزینیم

با کسانِ خسان نیامیزیم

غم بیهوده در جهان نخوریم

می آسوده در قدح ریزیم

ما گرفتار شادی و طربیم

نه گرفتار زهد و پرهیزیم

عیشِ باقی است شمس تبریزی

مستِ جاویدِ شاه تبریزیم


مولانا - دیوان شمس



http://www.askquran.ir/gallery/images/12222/1_tavalodam.gif

در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را  ( بخش یازدهم )

سلام به دوستان عزیز

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
پیشنهاد میکنم این قسمت رو از دست ندین که مقدمه ی اتفاقاتی بسیار زیباست ...

خب به اینجای داستان رسیدیم که مرد عرب برای راهی شدن و پیش خلیفه ی کریم رفتن ، به دنبال هدیه ی با ارزشی بود که دست خالی نره و زن بهش پیشنهاد کرد که آب بارانی که در کوزه جمع کردند رو ببره و چون با ارزش ترین چیزی بود که داشتند فکر میکردند برای خلیفه هم همینطوره .

کوزه رو توی نمد گذاشتند و درش رو دوختند و گفتند که :"  بله این آب بهترین چیز هست و روزه اش رو خلیفه با این آب باز میکنه حتما . چنین آبی در جهان پیدا نمیشه و مثل شرابی ناب ( رحق ) هست و به ذوق آنها خوش میاد حتما . آخه خلیفه و دور و بری هاش از بس آب شور و تلخ خوردند دائما در بیماری و نا خوشی به سر میبرند !! " ( خداییش آدم های خوشحالی بودنااا : البته نمونه ی ما آدم هان دیگه ... )

مرغی که در کنار آب شور زندگی میکنه ، چه میفهمه معنی آب شیرین رو ؟! ای انسانی که جای تو در کنار چشمه ی شوری ست ، تو از آب شیرین و رودهای جاری همچون شکر چه می فهمی ؟؟ ای تویی که در این زندگی که مانند کاروان سرایی برای اقامتی کوتاه ، بساط زندگی پهن کرده ای و درگیر آن شده ای ، تو چه میدانی مَحو و سُكر و انبساط چیست؟؟

در اینجا لازمه به معنای این سه کلمه ای اشاره ای داشته باشم :
مَحو : حالتی است که سالک از صفات خود و "من" دست کشیده  و جز پرودگار چیزی نبیند
و سُكر: مستی روحانی سالک است در مسیر به سمت حق . در این حالت ، بی خبری ، با دیدن جمال حق ، بر سالک پدیدار میشود .
و انبساط : حالتی است که سالک به جایی میرسد که میتواند بی پرده و بدون مراعات بزرگی پروردگار ، درد و  نیاز خود را با او بیان کند .
این حالات را مولانا  امواج دریای حق میداند .

مولانا به این نکته اشاره میکنه در این ابیات که : هر چند تو ممکنه خیلی چیزها شنیده باشی و خونده باشی و فکر کنی چیزهایی در مورد سیر الی الله میدانی ، اما تو مثل بچه ای هستی که فقط حروف رو از پدر و پدربزرگ اش یاد گرفته و به معنای حقیقی آن دست نیافته .
خلاصه آقای اعرابی سبو اش رو برداشت و راهی شد ، روز و شب با ترس و لرز سبو رو از بیابان به سمت شهر به دنبال خودش میکشید . از اونطرف خانم اعرابی هم نشسته بود پای جانماز و برای اینکه خداوند سبو رو حفظ کنه دعا می کرد که : " خدایا این سبوی ما رو از دزدان راهزنان حفظ کن تا برسه به دست خلیفه . میدونم که شوهرم توانا است در به ثمر رساندن این کار ، اما این آب از گوهر هم پر ارزش تر هست و مثل آب کوثر میمونه  ... "

با دعاهای زن و زحمت های مرد ، بالاخره کوزه ی ما از اتفاقات بد در امان ماند تا به دارالخلافه رسید ...
وقتی رسید به درالخلافه ، دید که درگاهی است پر از نعمت و اهل حاجت با امیدواری و انتظار چشم به راه هستند ...
در هر لحظه کسی به خواسته اش میرسه و نه تنها خواسته اش بلکه چیزی بیش از حد انتظارش بهش داده میشه ...
 در بارگاه ، زشت و زیبا و کافر و مومن فرقی ندارند ، مثل خورشید و باران ، رحمت بر سر همه میباره ، نه مثل بهشت که مختص افراد خاصی است .
قومی به آرزوهاشون رسیده اند و قومی ایستادند برای گرفتن حاجت ها . مثل صحنه ی قیامت همه صف کشیده اند در بر اون بزرگوار ، خاص و عام ، از همه ی طبقات ، همه جمع هستند . آن کسی که اهل ظاهر و صورت بوده ، بهش خواسته های مادی اش رو داده اند و آن کسی که خواسته های معنوی داشته ، آنجا دریای معنا را یافته ..
آنکه بی همت وارد این درگاه شده ، همتی نو یافته و آنکه همتی داشته در نعمت ها به رویش گشوده شده ...
 

 
در نمد دوختن زن عرب ، سبوی آب باران را ، و مُهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب
 
2732 مرد گفت : " آری سبو را سر ببند
هین ! كه این هدیه ست ما را سودمند
در نمد در دوز تو این كوزه را
تا گشاید شه ، به هَدیه روزه را
كین چنین، اندر همه آفاق نیست
جز رَحیق و مایۀ اَذواق نیست
زآن كه ایشان ز آب های تلخ و شور
دائما پر علّت اند و نیم كور"
مرغ ، كآب شور باشد مسكنش
او چه داند جای آب روشنش؟
ای كه اندر چشمۀ شور است جات
تو چه دانی شطّ و جیحون و فرات؟
ای تو نارسته از این فانی رِباط
تو چه دانی مَحو و سُكر و انبساط؟
ور بدانی نَقلت از اُبّ و جدّ است
پیش تو این نامها چون ابجد است
ابجد و هَوَّز چه فاش است و پدید
بر همه طفلان ، و معنی بس بعید
پس سبو برداشت آن مرد عرب
در سفر شد ، می كشیدش روز و شب
بر سبو لرزان بُد از آفات دهر
هم كشیدش از بیابان تا به شهر
زن ، مُصَلّا باز كرده از نیاز
ربِّ سَلَّم، ِورد كرده در نماز
كه : " نگه دار آبِ ما را از خسان
یا رب آن گوهر بدان دریا رسان
گر چه شویم آگه است و پُر فن است
لیك گوهر را هزاران دشمن است
خود چه باشد گوهر؟ آب كوثر است
قطره یی زین است  كاصل گوهر است "
از دعاهای زن و زاری او
وز غم مرد و گرانباری او
سالم از دزدان و از آسیب سنگ
برد تا دار الخلافه بی درنگ
دید درگاهی پر از اِنعام ها
اهل حاجت گستریده دام ها
دم به دم هر سوی صاحب حاجتی
یافته ز آن در عطا و خِلعتی
بهر گبر و مومن و زیبا و زشت
همچو خورشید و مطر، نی  چون بهشت
دید قومی در نظر آراسته
قوم دیگر منتظر برخاسته
خاص و عامه ، از سلیمان تا به مور
زنده گشته چون جهان از نفخِ صور
اهل صورت در جواهر بافته
اهل معنی بحر معنی یافته
آن كه بی همّت، چه با همّت شده
و آن كه با همّت، چه با نعمت شده


هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران ( بخش دهم )

سلام به دوستان عزیز
قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
در بخش های قبل دیدیم که برای اینکه گرهی از مشکلات خانم و آقای اعرابی باز بشه ، قرار شد آقای اعرابی بره پیش خلیفه ای که در بغداد بود و به کرم معروف ... آقای اعرابی گفت ، دست خالی که نمیشه رفت پیش سلطان ! خانم اعرابی گفت : صدق این هست که از هر چه داریم بگذریم و با ارزش ترین چیزی که به دست آوردیم برای سلطان ببریم . ما هم با ارزش ترین چیزی که داریم سبوی آب باران هست که جمع کردیم . این سبو را بردار و برو پیش شاهنشاه و بگو که بهتر از این آب در صحرا پیدا نمیشه . هر چقدر هم که خزینه اش پر از کالاهای فاخر باشه ، باز هم این آب چیز دیگری است .


حالا مولانا گریزی میزنه به بطن و اشاره میکنه به لایه های پنهان داستان :
این کوزه چیه ؟ این کوزه همین تن محدود و محصور ماست که 5 لوله ی حس به آن وصل هست و از این پنج حس ، آب شوری به درون کوزه میریزه . باید سعی کنیم این آب رو از هر نا پاکی دور نگه داریم تا از این کوزه راهی باز بشه به سمت بحر حقیقت . تا با این اتصال کوزه ی ما ، خوی آن بحر حقیقت را به خودش بگیره و وقتی میبریمش پیش شاه ، او مشتری این کوزه بشه . وقتی این اتفاق افتاد کوزه ی محدود ما ، آب درونش بی نهایت میشه و از این کوزه صد جهان سیراب میشن .
دست از سر این حس های مادی بردار ، چشم از حرام فروبند ، و این کوزه را از خُم الهی پر کن.
زن بسیار خوشحال و راضی و با غرور فکر میکرد که هدیه اش بسیار برازنده ی آن شاه هست  ، ولی  نمی دانست که در شهر بغداد دجله ای مانند شِکَر روان هست که پر است از کشتی ها و ماهی گیران ...
مولانا در اینجا احساس های زن رو مقایسه میکنه با حس های ما در این دنیا و تفکرات ما در مورد دنیای دیگر و عالم معنا ، که مانند قطره ای است  در مقابل آن نهر صفا ...

هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمومنین ، بر پنداشت كه آن جا هم قحطِ آب است .


2715 گفت زن : "صدق آن بود كز بودِ خویش
پاك برخیزی تو از مجهود خویش
آب باران است ما را در سبو
مُلكت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گو كه : ما را غیر از این اسباب نیست
در مفازه هیچ به زین آب نیست
گر خزینه اش پُر متاع فاخر است
این چنین آبش نباشد، نادر است " 
چیست آن كوزه ؟ تن محصور ما
اندر آن آب حواس شور ما
ای خداوند! این خم و كوزۀ مرا
در پذیر از فضل "الله اشتری"
كوزه یی با پنج لوله  پنج حس
پاك دار این آب را از هر نجس
تا شود زین كوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد كوزۀ من خوی بحر
تا چو هدیه پیش سلطانش بری
پاك بیند ، باشدش شه مشتری
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزۀ من صد جهان
لوله ها بر بند و پُر دارَش ز خُم
گفت : " غُضوا عَن هَوا ابصاركُم"
ریش او پر باد، كین هدیه كه راست؟
لایق چون او شهی، این است راست
زن نمی دانست كانجا بر گذر
هست جاری دجلۀ ای همچون شكر
در میان شهر چون دریا روان
پر ز كشتیها و شَستِ ماهیان
رو بر سلطان و كار و بار بین
حس تَجْرِی تَحْتَهَا الأنهار بین
این چنین حسها و ادراكات ما
قطره یی باشد در آن نهر صفا