عِتاب کردن حق تعالی، موسی علیه السلام را، از بهر شُبان (بخش سوم)
پس از اینکه موسی، شبان را به خاطر نوع صحبت ش با خداوند مورد شماتت قرار داد و شبان سر به بیابان گذاشت، از جانب خداوند به موسی وحی رسید که: چرا بنده ی ما را از ما جدا کردی؟ تو برای پیوند دادن آمده ای نه جدا کردن بنده از ما! هر کسی کلامی دارد و ما به ظاهر کلام نگاه نمی کنیم بلکه باطن حرف برای ما مهم است و هر کسی در هر موقعیتی جایگاه خودش را دارد.
1754 وحی آمد سوی موسی از خدا:
«بندهٔ ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
یا برای فصل کردن آمدی؟ (فصل کردن: جدا کردن)
تا توانی، پا منه اندر فراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق (نزد من ناپسندترین چیزها جدایی است)
هر کسی را سیرتی بنهادهام
هر کسی را اصطلاحی دادهام (اصطلاح: لفظی برای بیان بندگی)
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
ما بری از پاک و ناپاکی همه
از گرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم
بل که تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را اصطلاح هند، مدح
سندیان را اصطلاح سِند، مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان
پاک هم ایشان شوند و دُرفشان
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم، اگر خاشع بود
گرچه گفتِ لفظ ناخاضع رَوَد» (ناخاضع: ظاهر کلام مانند سخن چوپان آمیخته به احترام نباشد)
سپس مولانا برای ما زبان به سخن می گشاید: اصل دل است و سخن فرع، پس باید ببینیم چه در دل می گذرد. باید مواظب باشیم به الفاظ نچسبیم و باعث شود معنی را از دست دهیم. پس آنچه در ستایش مهم است خلوص و سوز دل است. حتی باید اندیشه را رها کرد و عاشق بود. آداب دانی کار آنهایی ست که از عشق دورند و درگیر ظاهر و لفظ گشته اند. حالِ عاشق مانند ده ویرانی است که به آن مالیات (آداب) تعلق نمی گیرد. حالت عاشق مانند کسی است که در کعبه به نماز ایستاده و از هر سو بایستد قبله است. عاشق مانند لعل ی است که نیاز به مُهر کسی ندارد و ارزشش در خودِ او نهفته است. این عشق سراپا شادی و شوق است حتی اگر آن را در دریای غم غرق کنند.
1765 زآن که دل جوهر بود، گفتن عَرَض
پس طفیل آمد عرض، جوهر غرض
چند از این الفاظ و اِضمار و مَجاز؟ (به لفظ چسبیدن و ندید گرفتن معنا)
سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
موسیا! آدابدانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی است
بر دِهِ ویران خراج و عُشر نیست (مالیات)
گر خطا گوید، ورا خاطی مگو
گر بود پر خون شهید، او را مشو
خون شهیدان را ز آب اولیتر است
این خطا از صد صواب اولیتر است
در درون کعبه رسم قبله نیست
چه غم ار غوّاص را پاچیله نیست (پای پوش زمستانی برای روی زمین و کوه و دشت)
تو ز سرمستان قلاووزی مجو (پیشتازی)
جامهچاکان را چه فرمایی رفو؟ (کسی که از غلبه شوق خرقه خود را دریده)
ملت عشق از همه دین ها جداست (ملت: مذهب)
عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مُهر نبود باک نیست
عشق در دریای غم غمناک نیست
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...