سلام به همراهان عزیز

داستان موسی  و شبان از داستان های بسیار زیبا و درس آموز مثنوی ست که در چندین قسمت با هم خواهیم خواند.

در این داستان موسی به شبانی بر می خورد که با زبان ساده خود به حمد خداوند می پردازد اما موسی با او برخورد می کند که این چه نوع صحبت با خداوند است؟! این که تو می گویی کفر است نه ستایش! چوپان نادم آواره ی دشت می شود اما برای موسی نیز وحی می رسد که چرا با بنده ما اینگونه رفتار کردی ؟!  و ادامه ماجرا ...

یکی از نکات داستان به نظر من رشد هر دو فرد در این ماجراست. در پایان داستان ما رشد جدیدی در چوپان می بینیم و جهان بینی او تغییر می کند، همچنین موسی از رفتارش شرمنده می شود و سعی در اصلاح آن دارد. شاید در هر اتفاقی درسی برای طرفین نهفته باشد. حالا برویم سراغ بخش اول داستان :

 

انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان

1724 دید موسی یک شُبانی را به راه

کو همی‌گفت: ای خدا و ای اله!

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارُقت دوزم، کنم شانه سَرَت (چارُق: نوعی کفش که چوپانان می پوشند)

جامه‌ات شویم شپشهایت کُشم

شیر پیشت آورم ای محتشم!

دستکت بوسم، بمالم پایکت

وقت خواب آید، بروبم جایَکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هیهای من

این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان

گفت موسی: با کی است این ای فلان؟

گفت: با آن کس که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی: های بس مُدبر شدی (مدبر: بدبخت)

خود مسلمان ناشده، کافر شدی

این چه ژاژ است؟ این چه کفر است و فُشار (ژاژ: سخن بیهوده)

پنبه‌ای اندر دهان خود فَشار (سکوت کن)

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارُق و پاتابه لایق مر تو راست (پاتابه: آنچه صحرانوردان به پای خود می پیچند)

آفتابی را چنین ها کی رواست؟

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید، بسوزد خلق را

 

 

https://t.me/barge_bi_bargi