مرا حق از می عشق آفریده‌ست /  همان عشقم اگر مرگم بساید

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی در 5 جمادی الاآخر سال 672 ( 17 دسامبر - 26 آذر ) در قونیه وفات یافت که به سبب پیوستن مولانا به معشوق خود ، شب عُرس نامیده شد .

"شب عرس مولانا" در فرهنگ مردم آناتولى که از بیش از هفت قرن قبل پذیراى این عارف مهاجر شده اند، به شب رجعت او به سوى معبود و معشوقش اطلاق مى شود و با آیین هایى که از هفت قرن پیش همه ساله به طور مداوم در کنار تربت او برگزار مى شود، همراه است.

در شب عرس مولانا در قونیه  مراسمی در قالب عزا و نوحه و ماتم دیده نمی شود بلکه آنها شب عرس را در همان واژه شب عروسی می پندارند و بر این باورند که عارف در چنین شبی به وصال معشوق خود می رسد بنابراین نباید برای او به سوگ نشست .


http://nazaninjam.persiangig.com/1.jpg



ز خاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت

تو را خرپُشته‌ام رقصان نماید ( خرپشته : برآمدگی زمین به گونه ی پشت ماهی ، گورها را بدین شکل میساختند)

میا بی‌دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته ( زنخ بربسته : بستن چانه ی مرده قبل از گذاشتن در گور )

دهان افیون و نقل یار خاید

بِدَرّی زان کفن بر سینه بندی

خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان

ز هر کاری به لابُد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستیّ و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه آید؟

به برجِ روحِ شمس الدّین تبریز

بپرّد روح من یک دم نپاید


اگر دوست داریداین شعر را با صدای شهرام ناظری بشنوید اینجا کلیک کنید .

اگر دوست دارید نمای داخلی مقبره ی مولانا را ببینید اینجا کلیک کنید .


تمامی حكایت آن عاشق كه از عَسَس گریخت ( بخش سوم )

خب دوستان عزیز ، اول سلام .... دوم هم ، ادامه ی ماجرا را پی میگیریم . به یاد دارید که عاشق داستان ما به هر دری میزد دیدار یار میسر نمیشد تا بالاخره شبی در کوچه ای از دست نگهبان شب (عَسَس) فرار کرد و به باغی خزید و اقبال با او یار شد ، معشوق در آن باغ بود . در اینجای ماجرا دفتر سوم مولانا به پایان رسید و حالا ادامه ی داستان را در دفتر چهارم دنبال میکنیم .
اینجا از دفتر سوم به دفتر چهارم که وارد شدیم یک مقدار مولانا داستان را در جزئیات تغییر داده ، البته این جزئیات تاثیری بر داستان ما ندارد . در عنوان این بخش مولانا به گذشته ی داستان اشاره ای کرده و در ادامه آیه 213 سوره بقره را نقل میکند : چه بسا چیزی را دوست نمیدارید و برای شما همان خوب است .
در دفتر چهارم عاشق داستان ما سوار بر فرس ( اسب ) از دست عسس میگریزد و به باغ وارد می شود . ( شاید فرس برای قافیه با عسس به کار برده شده ) و در دفتر سوم مدت این مشقت ( عنا )  و جدایی را هفت سال و اینجا هشت سال می خواند .
به هر حال مولانا اشاره میکند که عاشق داستان ما فقط یک بار از قضا موفق به دیدن معشوق شده بود ( عنقا ) و پس از آن سال ها در دوری و هجران بود و هر چه می کوشید تا دیداری با آن دلربا اتفاق بیفتد ، معشوق تند خویی میکرد و بی اعتنا و  بی نیاز از عاشق  بود .

 در باغی مجهول،خود معشوق را در باغ یافت، و عسس را از شادی دعای خیر می كرد و می گفت كه: عَسی  أَنْ تَكْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَكُمْ


40 اندر آن بودیم، كآن شخص از عَسَس
راند اندر باغ، از خوفی، فَرَس
بود اندر باغ، آن صاحب جمال
كز غمش این در عَنا بُد هشت سال
سایۀ او را نبود امكان ِ دید
همچو عَنقا وصف او را می شنید
جز یكی لُقیه كه اوّل از قضا
بر وی افتاد و شد او را دلربا،
بعد از آن، چندان كه می كوشید او
خود مجالش می نداد، آن تند خو
نه به لابه چاره بودش، نه به مال
چشم پرّ و بی طمع بود آن نِهال


هر کسی که عاشق کاری و مطلبی می شود ، در ابتدای راه خداوند به او لذت مختصری می چشاند اما وقتی در مسیر قرار گرفت هر روز اتفاق جدیدی می افتد و سنگی بر سر راهش قرار میگیرد . مثلا کسی عاشق می شود و لذتی میچشد ،اما وقتی خواست ازدواج کند به او میگویند باید شیربها ( کابین ) بدهی . برای همین عاشق حق در این مسیر مرتب  بین امید ( راجی )  و نا امیدی ( آیس ) سرگردان است. در حقیقت خداوند اول یک مقدار مزه شیرین به شما می چشاند تا شما به ادامه ی این راه امیدوار شوید ولی باید بدانید که این راه ، مسیر دشواری است . همین مزه ی ابتدا به شما شهامت و امید ادامه ی مسیر را می دهد و شما را به دنبال خود میکشاند.
 بعضی هم وقتی به دری میرسند که باز میشود  و آگاهی های ابتدایی پیدا میکنند "دَر پرست" می شوند . یعنی فقط چشم به همان در میدوزند و نمیبینند که پشت آن در هم راهی است . پس در بسته می شود و آن فرد نا امید کنار در مینشیند تا در دوباره باز شود ...

عاشق هر پیشه و هر مطلبی
حق بیالود اوّل کارش لبی
چون بدآن آسیب در جُست آمدند
پیش پاشان می نهد هر روز بند
چون درافگندش به جست و جوی کار
بعد از آن در بست که : کابین بیار
هم بر آن بو می تنند و می روند
هر دمی راجی و آیِس می شوند
هر كسی را هست اومید بری
كه گشادندش در آن روزی دری
باز در بستندش و، آن دَر پرست
بر همان اومید آتش پا شده ست


وقتی جوان عاشق ما به باغ وارد شد دید که چه جایی فرود آمده ! خداوند نگهبان را سبب ساخته تا عاشق و معشوق به دیدار هم برسند و چه گنجی از این بهتر . معشوق هم چراغ به دست در باغ به دنبال انگشتر خود در جوی میگشت . در این هنگام جوان هم شکر خدا کرد و هم دعا بر آن نگهبان که : خدایا من از دست نگهبان شب بدون اینکه رشوه ای دهم گریختم و زیان کارش کردم اما تو بیست برابرش را به او بده که چنین لطفی در حق من کرد . در حق اش لطف کن و از عوان بودن نجاتش بده ( این کار در چشم دیگران کاری پست ومزاحمت ایجاد کردن برای مردم بوده) . همینطور که من شاد شدم ، او را هم در دنیا و آخرت شاد و سعادتمند کن . اگر چه عوان خوی سگ دارد و همیشه خلق را در بلا و ناراحتی می خواهد و اگر شاه جرمی بر مردم نهد او از ناراحتی دیگران خوشحال می شود و از رحمت شاه بر مردم ناراحت ، اما تو از این خو نجات اش بده . خلاصه دعا می کرد بر عوان  که برای همه زهر بود و حالا برای او تریاق ( پادزهر) شده بود و مبدل هجران به وصل .

چون در آمد خوش در آن باغ، آن جوان
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان
مر عسس را ساخته یزدان سبب
تا ز بیم او دَوَد در باغ شب
بیند آن معشوقه را او با چراغ   
طالب انگشتری در جوی ِ باغ
پس قرین میكرد از ذوق آن نفس
با ثنای حق، دعای آن عسس
که: زیان كردم عسس را از گریز
بیست چندان سیم و زر، بر وی بریز
از عوانی، مر  ورا  آزاد كن
آنچنان كه شادم، او را شاد كن
سعد دارش این جهان و آن جهان
از عوانی و سگی اش وارهان
گر چه خوی آن عوان هست، ای خدا
كه هماره خلق را خواهد بلا
گر خبر آید كه شه جُرمی  نهاد
بر مسلمانان، شود او زفت شاد
ور خبر آید كه شه رحمت نمود
از مسلمانان فگند آن را به خود،
ماتمی در جان او افتد از آن
صد چنین ادبارها دارد عوان
او عوان را در دعا در میكشید
كز عوان او را چنان راحت رسید
بر همه زهر و، بر او تریاق بود
آن عوان، پیوندِ آن مشتاق بود


حالا مولانا نتیجه گیری جالبی میکند : پس هیچ وقت بد مطلق در جهان وجود ندارد ، بد بودن چیز نسبی است نمی توان گفت یکی قند مطلق است و یکی زهر مطلق . ممکن است یکی برای تو قند باشد و برای دیگری زهر و بلعکس ...
مثل مار که زهرش برای خودش مایه ی حیات است و برای آدمی مایه ی ممات ( مرگ ) . برای موجودات آبزی ، آب حیات است و برای موجود خاکی مرگ ... حالا تو همین مثال ها را تعمیم بده به همه چیز.

پس بَد مطلق نباشد در جهان
بَد به نسبت باشد، این را هم بدان
در زمانه هیچ زهر و قند نیست
كه یكی را پا، دگر را بند، نیست
مر یكی را پا، دگر را پای بند
مر یكی را زهر و، دیگر را چو قند
زهر مار، آن مار را باشد حیات
نسبتش با آدمی  باشد مَمات
خلق ِ آبی را بود دریا چو باغ
خلق ِ خاكی را بود آن مرگ و داغ
همچنین بر می شمر، ای مردِ كار!
نسبت این، از یكی کس تا هزار


مثلا ممکن است زید ( یک نام مثالی ) برای یکی شیطان باشد و برای دیگری سلطان و نمونه یک انسان کامل ، یکی بگوید او مرد راستین و روشنی است و دیگری بگوید او کافری است که باید کشته شود، برای یکی آرام جان و سپر باشد و برای دیگری رنج و زیان . این مهم است که اگر تو می خواهی برای تو مثل شکر باشد پس از چشم خودت به او ننگر. چشم خود را ببند و چشم عشاق و طالبانش را وام بگیر تا دیگر از او نه ناراحتی در تو باشد و نه سیری . سپس مولانا از این مضمون استفاده میکند و میگوید برای دیدن خداوند هم باید از دید عاشقان او استفاده کنی که مردان راه حق هستند ، و نه تنها چشم خود را ببند و از چشم دیگران استفاده کن بلکه از خود او بخواه تا دید معرفتی به تو بدهد .
در حدیثی قدسی ، پروردگار میگوید : بنده یی که همواره در راه حق است ، من دوستش میدارم و چشم و گوش او میشوم ، تا به وسیله ی من ببیند و بشنود . دشواری ها و بدی ها اگر بدانیم که ما را به مقصود می رساند ، و اگر به چشم معرفت به آن نگاه کنیم ، دیگر ناپسند و مکروه نیست .

زید اندر حق آن شیطان بود
در حق شخصی دگر سلطان بود
آن بگوید : زید صدیق سَنی است  
وین بگوید:زید گبر کشتنی است
زید، یک ذات است ، بر آن یک جُنان
او بر این  دیگر همه رنج و زیان
گر تو خواهی كو تو را باشد شكر
پس و را از چشم عُشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان مطلوب را
چشم خود بر بند ز آن خوش چشم، تو
عاریت كن چشم از عشاق او
بل کز او كن عاریت، چشم و نظر
پس ز چشم او، به روی او نگر
تا شوی ایمن ز سیری و ملال
گفت: كان الله له، زین ذو الجلال
چشم او من باشم و دست و دلش
تا رهد از مدبری ها مُقبلش
هر چه مكروه است، چون شد او دلیل
سوی محبوبت، حبیب است و خلیل

برای دلم ...



http://nazaninjam.persiangig.com/image/ranjesh.jpg



http://nazaninjam.persiangig.com/image/sedgh.jpg


پ.ن : بعضی وقت ها آدم یه چیزی توی دلش هست میگه بزار بگم ... مثل یه درد و دل ساده ، بعد که میگه نمی فهمه یه دفعه چی شد ، تازه همه چی به هم میریزه ... با اینکه به نظر اونقدر پیچیده نبوده قضیه !! به هر حال ...

ای دل فرورو در غمش کالصبر مفتاح الفرج

تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج



یافتن عاشق معشوق را، و بیان آن كه جوینده یابنده بود (بخش دوم)

سلام به دوستان عزیز
در بخش اول با عاشق بی قرار و گرفتار در هجران داستان مون آشنا شدیم و امروز می خوایم بریم سراغ بخش دوم ...

جوان  عاشق داستان ما هفت سال در پی معشوق آنقدر در خیال وصل گرفتار بود که خودش هم شبیه به خیال شده بود .
سایه ی خداوند همیشه بر سر بندگانش هست و عاقبتِ هر جوینده، یافتن . پیغمبر فرموده : اگر دری را بکوبی عاقبت کسی از پست آن در جواب تو را خواهد داد . و اگر بر سر کوی کسی نشینی ، عاقبت او را خواهی دید .اگر هر روز چاهی را در دل خاک بِکَنی ، عاقبت به آب پاک خواهی رسید . هر کسی این را می داند که هر چه بکاری روزی درو خواهی کرد . اگر سنگ و آهن بر هم بزنی جرقه خواهد زد و اگر خلاف این رخ دهد اتفاقی نادر است . اما کسی که از راه حقیقت به دور افتاده ، همیشه به همین اتفاق های نادر نگاه میکند و در حقیقت نیمه ی خالی لیوان را میبیند ، که : من کسی را دیدم که کشت کرد و بر نداد یا صدف صید کرد و گوهر نصیب اش نشد ! بلعم باعور و شیطان سال ها عبادت کردند و آخرش هم اینگونه شد !
این بد گمان به این همه انبیاء و راهیان در راه نگاه نمیکند ، فقط به تاریکی ها مینگرد و در دل اش ظلمت بر روی ظلمت میریزد . خیلی ها نان خوردند و شاد شدند از آن و گاهی هم اتفاقی  افتاد و کسی نان در گلویش گیر کرد و مُرد ، پس تو ای انسان بد گمان دیگر نان هم نخور تا خدای نکرده خفه نشوی !!
این جهان پر از اتفاقات خوب و مناظر زیباست ، روز اش به خورشید نورانی است و شب اش به ماه ، آنگاه تو سر به چاه کرده ای  و میگویی نور کو ؟! سر از چاه بیرون بیاور که تا آنجایی نور بر تو نخواهد تابید ، چاه را رها کن و به ایوان بیا تا نوری که شرق و غرب را پر کرده بیابی . همیشه لجبازی عاقبت بدی به دنبال خواهد داشت ! مگو فلانی کشت کرد و ملخ خورد پس من چرا کشت کنم ؟!  آنوقت خواهی دید آنکه به این حرف ها اهمیت نمی دهد کشت میکند و انبارش مملو از گندم خواهد شد !
به هر حال عاشق داستان ما چون با شوق  و امید ( سلوت) به  این در کوبید ، در به رویش باز شد ...
شبی عاشق هجران کشیده ، از دست پاسبان شب گریخت و وارد باغی شد ، که ناگاه معشوق را دید که چراغی به دست در باغ است . پس با خدای سبب ساز خود گفت : ای خداوند رحمت ات شامل حال نگهبان شود ، چگونه  از در جهنم مرا به بهشت بردی ! کاری کردی که حتی من یک خار را هم بی فایده ندانم ! تو خدایی هستی که حتی از قعر یک چاه برایم در خواهی گشود.
ای انسان تو نبین که بر روی درختی یا در قعر چاه ، تو مرا ببین که من کلید گشاینده ی هر دری هستم ...
ادامه ی این داستان در دفتر چهارم نوشته شده ... به نظرتون چرا جناب مولانا این داستان را تموم نکردند  و بعد دفتر سوم رو ببندند ؟!

یافتن عاشق معشوق را، و بیان آن كه جوینده یابنده بود، كه فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ

4783 كآن جوان، در جُست و جو بُد هفت سال
از خیال وصل گشته چون خیال
سایۀ حق بر سرِ بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر كه: چون كوبی دری
عاقبت ز آن در برون آید سری
چون نشینی بر سر كوی كسی
عاقبت بینی تو هم روی كسی
چون ز چاهی می َكنی هر روز خاك
عاقبت اندر رسی در آب پاك
جمله دانند این، اگر تو نگروی
هر چه میكاریش، روزی بدروی
سنگ بر آهن زدی، آتش نجَست
این نباشد، ور بباشد نادر است 
آن كه روزی نیستش بَخت و نجات
ننگرد عقلش، مگر در نادرات
كان فلان كس، كِشت كرد و بَر نداشت
و آن صدف بُرد و، صدف گوهر نداشت
بلعم باعور و ابلیس لعین
سود نامدشان عبادتها و دین
صد هزاران انبیا و رهروان
ناید اندر خاطر آن بد گمان
این دو را گیرد، كه تاریكی دهد
در دلش، ادبار جز این كِی نهد ؟
 بس كسا كه نان خورد، دلشاد او
مرگ او گردد، بگیرد در گلو
پس تو ای ادبار، رو نان هم مخَور
تا نیفتی همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نان ها میخورند
زور می یابند و جان می پرورند
تو بدان نادر كجا افتاده ای ؟
گر نه محرومی و ابله زاده ای
این جهان پر آفتاب و نور ماه
او بِهِشته، سر فرو برده به چاه،
كه اگر حق است، پس كو روشنی ؟
سر ز چه بردار و  بنگر ای دنی!
جمله عالم، شرق و غرب، آن نور یافت
تا تو در چاهی، نخواهد بر تو تافت
چَه رها كن، رو به ایوان و كُرُوم
كم ستیز اینجا، بدان کاللَّجُّ شُوم
هین ! مگو كاینك فلانی كِشت كرد
در فلان سالی، ملخ كِشتش بخَورد،
پس چرا كارم؟ كه اینجا خوف هست
من چرا افشانم این گندم ز دست ؟
وآنكه او نگذاشت كِشت و كار را
پُر ُكند ، كوریّ تو ، انبار را   
اچون دری می کوفت او از سلوتی
عاقبت دریافت روزی خلوتی
جست از بیم عَسَس، او شب به باغ
یار خود را یافت با شمع و چراغ
گفت سازندۀ سبب را آن نفس:
ای خدا، تو رحمتی كن بر عسس
ناشناسا، تو سبب ها كرده ای
از در دوزخ، بهشتم بُرده ای
بهر آن كردی سبب این كار را
تا ندارم خوار من یك خار را
در شكستِ پای، بخشد حق، پری
هم ز قعر چاه بگشاید دری
تو مبین كه بر درختی یا به چاه
تو مرا بین كه منم مفتاح راه
گر تو خواهی باقی این گفت وگو
ای اخی! در دفتر چارم بجو