گردانیدن عمر، رضی الله عنه، نظر او را از مقام گریه که هستی است، به مقام استغراق (بخش آخر)
با سلام به دوستان همراه
و بالاخره می رسیم به بخش انتهایی داستان پیر چنگی که در پیِ اتفاقاتی که رخ داد از گذشته ی خود پشیمان و خجل از پرودگار بود.
در این بخش مولانا به "هستی" و "استغراق" اشاره می کند. هستی به معنای توجه انسان به خود و بازماندن از توجه به حق است و در مقابلِ آن، استغراق به معنای فارغ شدن از خود و غرق شدن در عظمت پروردگار.
همچنین به صحو (هشیاری) و سکر نیز اشاره شده. صحو حالت بنده ای است که معرفت به حق دارد اما سلوک او به سوی حق همراه با توجه به خویشتن است، در مقابل، سکر حالت کسی است که سالک از خود بی خود شده. (در نظر برخی عارفان سکر ارجح است مانند بایزید و برخی صحو مانند جُنید، اما به نظر می رسد در این ابیات مولانا نظر بر سُکر دارد)
حیرت نیز یکی از منازل سلوک است که سالک غرق در سوالات درباره ی حقیقت می شود و سرگردانی، او را در بر می گیرد. در یافتن اسرار غیب نیز ممکن است سالک دچار سرگردانی شود.
مولانا در ابیات انتهایی از زبان عُمَر سخن می گوید: وقتی تو سخن از توبه می گویی یعنی به گذشته نگاه می کنی در حالی که فرد مستغرق، از گذشته و آینده فارغ است. این اندیشه ها مثل وجود گره در نی است که تا وجود دارد و تراشیده نشده، نَفَسِ نی زن از درون آن نمی گذرد و نغمه ای به گوش نمی رسد. گاهی خود توبه و گریه زاری و ... هم مانند قبله ای می شود که ما را از توجه به حق باز می دارد و به سوی توجه به خود می کشد. تو در گذشته توجه ات به زیر و بم ساز بود حالا هم به گریه روی آورده ای. باید از توجه به خود در گذشت تا به حق پیوست.
دوستان، مولانا به مسئله ی بسیار جالبی اشاره می کند. به طور کلی نباید در وضعیت ها ماند و به قول خودمان به چیزی گیر داد و در جا زد! باید از مراحل گذشت و به سرزمین های جدید وارد شد. گاهی ما به یک وادی وارد می شویم، چیزهای جدیدی یاد می گیریم و معرفتی به قلبمان وارد می شود اما نباید در آن وادی لنگر بیندازیم بلکه باید آماده ی ورود به وادی بعدی شویم.
غرق در حق بودن یعنی در هر کجا و هر شرایطی نگاهمان به سوی حق باشد نه اینکه گاهی اسیر زمین و گاهی نگاهمان به آسمان ... روزگارمان این گونه شده که تا وقتی در طواف هستیم و ردای آن را بر تن داریم به حق مشغولیم و تا به خانه می رویم غرق در اندیشه های خود می شویم! در ظاهر خبرهای بسیاری داریم اما از منبع اصلیِ خبر، بی خبریم.
پس از گفتن این حرف ها از طرف عُمَر به پیر چنگی، جان پیر روشنی یافت و روح پیوسته به حق در او بیدار و دچار حیرت شد. طلب در او جانی تازه یافت و حال و قال او با هیچ چیز قابل قیاس نبود. به دریایی افتاده بود که دیگر در آن پیدا نبود و مجذوب حق در آن دریا پیش می رفت.
وقتی بیان حال پیر به اینجا می رسد مولانا به وادی سکوت قدم می گذارد و می گوید: برای به دست آوردن این حال ارزش دارد که هزاران جان ببازی .
به امید اینکه آفتاب معرفت بر جانمان بتابد و روح خفته مان را بیداری بخشد، و چشم هایمان این تازگی که هر دم از غیب می رسد و حرکتی است جاری و ساری در هستی را درک کند...
گردانیدن عمر، رضی الله عنه، نظر او را از مقام گریه که هستی است، به مقام استغراق
2210 پس عُمَر گفتش که: "این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو
راه فانی گشته راهی دیگر است
زآن که هشیاری گناهی دیگر است
هست هشیاری ز یاد مامَضی (مامضا : گذشته )
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا (گذشته و آینده)
آتش اندرزن به هر دو، تا به کی
پُر گِرِه باشی از این هر دو چو نی؟
تا گِرِه با نی بود، همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
چون به طُوفی، خود بطوفی مُرتَدی
چون به خانه آمدی، هم با خودی
ای خبرهات از خبرده بیخبر
توبهٔ تو از گناه تو بتر
ای تو از حال گذشته توبهجو
کی کنی توبه از این توبه؟ بگو
گاه بانگ زیر را قِبله کنی
گاه گریهٔ زار را قُبله زنی (قُبله زنی: بوسه زدن بر چیزی)
چون که فاروق آینهٔ اسرار شد (فاروق: جا کننده ی حق از باطل – اشاره به عُمَر )
جان پیر از اندرون بیدار شد
همچو جان، بیگریه و بیخنده شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد
حیرتی آمد درونش آن زمان
که برون شد از زمین و آسمان
جست و جویی از ورای جست و جو
من نمیدانم. تو میدانی، بگو
حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال
غرقه یی نه که خلاصی باشدش
یا به جز دریا، کسی بشناسدش
عقل جزو، از کل گویا نیستی
گر تقاضا بر تقاضا نیستی
چون تقاضا بر تقاضا میرسد
موج آن دریا بدینجا میرسد
چون که قصهٔ حال پیر اینجا رسید
پیر و حالش روی در پرده کشید
پیر، دامن را ز گفت و گو فشاند
نیم گفته در دهان ما بماند
از پی این عیش و عشرت ساختن
صد هزاران جان بشاید باختن
در شکار بیشهٔ جان، باز باش
همچو خورشید جهان جانباز باش
جانفشان افتاد خورشید بلند
هر دمی تی میشود، پُر میکنند ( تی: تهی )
جان فشان ای آفتاب معنوی!
مر جهان کهنه را بنما نوی
در وجود آدمی جان و روان
میرسد از غیب چون آب روان
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...