بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد / ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
یک سلام خودمانی به دوستان عزیزم
ببخشید که من اینقدر غایب هستم و بودن های من هم بودن درست و حسابی نیست ...
میدونم که شما هم حس کردید ...
شاید باورتون نشه اما هنوز نتونستم تصمیم بگیرم که چه داستانی رو شروع کنم ، راستش داستان هایی که شروع میکنم معمولا خودشون انتخاب میشن برای خونده شدن من و شما و من نمی دونم چرا گیرنده های قلبم حساسیت اش رو از دست داده ...
البته تصمیم دارم این دو روز دیگه به یه نتیجه ای برسم ... یه حس هایی هم برای یه داستان نسبتا کوتاه به حرکت افتاده ، ببینم چی میشه و از همه تون عذر خواهی میکنم که در این دوری از وبلاگ ، از دوستان هم به دور افتادم ، به وبلاگ های شما فرصت نکردم سر بزنم درست و حسابی و از دل ...
یا اگه اومدم و چیزی نوشتم نمی دونم چی شده که پیام داده کد اشتباه هست و من دیگه نمی تونستم دوباره بنویسم ... البته این مشکلات مطمئنا به درون خودم باز میگرده ...راستش رو بخواین از دست خودم راضی نیستم ...
توی این روزهای عزیز ، از همه ی دوستان عزیزم ، اونهایی که به هر واسطه ای دلشون لرزید می خوام که برام دعا کنید تا این بال های گِلی سبک بشه برای پریدن ...
همسفر شما
نازنین
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
این غزل آخرین غزلی است که مولانا در واپسین دم این زندگانی سرود .

هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...