حیرانی ...
دنیای دور و بر ما پر است از حیرانی ... این ماییم که به هر چیز نگاه ساده ای داریم و با سبب هایی که برای هر چیز می تراشیم مسائل را در ظاهر ساده می کنیم اما اگر پا را یک قدم آن ور تر از پاسخ هایمان بگذاریم دوباره انبوهی از سوال به ما رو می کند...
اگر دنیا را خسته کننده یافتیم، اگر فکر کردیم خیلی چیزها را دیگر می دانیم ، اگر فکر کردیم دنیا دیگر چیز جدیدی برای یاد دادن به ما ندارد و فکر کردیم که دیگر انگار همه چیز کافی است! یعنی نیاز بسیار زیادی به تغییر نوع نگاهمان داریم.
همه چیز بسیار پیچیده تر از آن است که فکر می کنیم ،شاید هم اصلا فکر نمی کنیم ...
اگر به خودمان نگاه کنیم و آنچه به ما گفته اند را کنار بگذاریم بخش قبل از تولدمان سکوت است و سیاهی ، هیچ از آن نمی دانیم ، بعد از مرگمان نیز ... فاصله ی بین این دو سیاهی نیز پر از سوال و ابهام است که با پیدا کردن پاسخ هر سوال هزار سوال دیگر به ذهنمان راه می گشایند ... چطور می توانیم حیران نباشیم ؟!
و حیرانی آغاز ماجراست ....
از سبب دانی شود کم حیرتت
حیرت تو ره دهد در حضرتت ...
دفتر پنجم مثنوی مولانا
و بخوانید سخنان حیرانی عطار بزرگ را :
کار عالم عبرت است و حسرتست
حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
هر زمان این راه بیپایان تراست
خلق هر ساعت درو حیران ترست
هیچ دانی راه رو چون دید راه ؟
هرکه افزون رفت افزون دید راه
بی نهایت کرد و کاری داشتی
بی عدد حصر و شماری داشتی
کارگاه پر عجائب دیدهام
جمله را از خویش غایب دیدهام
سوی کنه خویش کس را راه نیست
ذرهای از ذرهای آگاه نیست
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...