در دلت چیست ، عجب ، که چو شکر می‌خندی؟

سلام به همه ی دوستان عزیز ، امیدوارم ایام به کام باشه و لبخند بر لبتون و در دلتون جاری .

این غزل رو تقدیم می کنم به دوست عزیز جناب حمید ، و امیدوارم همیشه شارژ و خوشحال ببینمشون . و تقدیم به همه ی دوستانی که این روزها خوشحالند و امیدوار ...


در دلت چیست ، عجب ، که چو شکر می‌خندی؟

دوش شب با که بُدی که چو سحر می‌خندی؟

ای بهاری که جهان از دمِ تو خندان است

در سمن زار شکفتی ، چو شجر می‌خندی

آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی

و اندر آتش بنشستی و چو زر می‌خندی

مست و خندان ز خرابات خدا می‌آیی

بر شر و خیر جهان همچو شرر می‌خندی

همچو گل ، ناف تو بر خنده بریده‌ست خدا

لیک امروز ، مها ، نوع دگر می‌خندی

باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند

ز چه باغی تو که همچون گل‌تر می‌خندی !

بوی مُشکی تو که بر خِنگِ هوا می‌تازی

آفتابی تو که بر قرص قمر می‌خندی

در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی

بر ره و رهرو و بر کوچ و سفر می‌خندی

از میان عدم و محو برآوردی سر

بر سر و افسر و بر تاج و کمر می‌خندی

دو سه بیتی که بمانده‌ست بگو مستانه

ای که تو بر دل بی‌زیر و زبر می‌خندی

مولانا

راستی .. ممنون از گنجور



تعیین كردن زن طریق طلب روزی ... ( بخش نهم )

سلام به همراهان عزیز

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

بالاخره دیدیم که خانم و آقای اعرابی با هم به توافق رسیدند تا تغییری در وضعیتشون ایجاد کنند . آقای اعرابی از خانم پرسید که حالا باید چیکار کنیم ؟؟

خانم اعرابی گفت : من شنیدم در بغداد خلیفه ای هست ، نماینده ی خداوند رحمان ، که مثل آفتاب به عالم روشنایی بخشیده  و شهر از وجودش مثل بهار هست . و اگر به آن شاه بپیوندی آنقدر عظیم و پر رحمت هست که تو هم مثل شاه میشوی . تا کی می خواهی دنبال هر چیز بی ارزشی روان باشی ؟! همنشینی با بزرگان مانند کیمیاست که هر مسی را تبدیل به طلا میکنه ، وقتی حتی نظر آنها به تو ، کیمیایی میکنه ، ببین دیگه وجود خودشون با تو چیکار میکنه. مانند ابوبکر که چون همنشین پیامبر بود به "صدیق" معروف شد  .
آقای اعرابی گفت : آخه به این راحتی ها نیست ! من اگه بخوام برم پیش شاه ، نمی تونم بی بهانه برم ! باید دلیلی داشته باشم و راهی بشم. آیا هیچ کاری بدون وسیله انجام میشه ؟؟
مثل مجنون که وقتی شنید لیلی مریض هست ، دلش می خواست به عیادت لیلی بره ولی بهانه ای نداشت برای این کار ، گفت : کاش لا اقل من طبیب حاذقی بودم تا میتونستم به این بهانه به دیدن لیلی برم ...
خداوند برای این به ما گفت "بیایید " که همه ی بنده ها بدون شرمندگی به سمت اش برن ، شب پره ( خفاش ) هم اگه عنایت حق بهش بشه  وابزار دیدن داشته باشه میتونه به راحتی در روز هم پرواز کنه .  هر کسی اگر به اندازه ی توانش در راه حق گام برداره ، عنایت خداوند هم شامل حالش میشه.
خانم اعرابی در جواب میگه : این خلیفه آنقدر کرم و بزرگواری داره که تنها با حضورش همه اسباب ها فراهم میشه . اگر تو از داشتن ها حرف بزنی ، ادعایی کرده ای که نشانه ی دیدن خود هست و در این راه یکی از مهمترین قدم ها پا گذاشتن بر روی خود و نیندیشیدن به اسباب دنیا است .
چقدر برای ما پیش اومده که خودمون اسبابی که برای انجام یه  کار فکر میکردیم لازمه رو فراهم کردیم و آخرش اون کار نشد و خیلی وقت ها هم بدون اینکه خیلی لوازم جور باشه خیلی کارها به راحتی به سرانجام رسید  ... باید گاهی تمام اسباب ها را رها کرد و چشم به کرَم او دوخت ..
حالا آقای اعرابی میگه : خب باید من یک درجه ای از قرب برسم که بتونم بی اسباب در مقابل این شاه حاضر بشم . و او به من رحم کنه و من رو به حضور خودش بپذیره  . ما فقط از فقر ، رنگ و حرف اش رو داریم ! تو چیزی غیر از ظاهر ، در باطن ما نشون بده که باعث بشه شاه ما رو بپذیره ... از این شاهدان ، این گواهی ها پذیرفته نمیشه . باید صدق و راستی در کار باشه ، تا اصلا بدون گفت و گو ، نور رحمت او بر ما تابیده بشه .

تعیین كردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را ، و قبول کردن او


2696 گفت زن : " یك آفتابی تافته ست
عالمی زو روشنایی یافته ست
نایب رحمان ، خلیفۀ كردگار
شهر بغداد است از وی چون بهار
گر بپیوندی بدان شه، شه شوی
سوی هر ادبیر تا كی می روی ؟
همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرشان كیمیائی ، خود كجاست؟
چشم احمد بر ابو بكری زده
او ز یك تصدیق صدیق آمده "
گفت : " من شه را پذیرا چون شوم؟
بی بهانه ، سوی او من چون روم ؟
نسبتی باید مرا یا حیلتی
هیچ پیشه راست شد بی آلتی؟ " 
همچو مجنونی كه بشنید از یكی
كه مرض آمد به لیلی اندكی ، 
گفت : " آوه ، بی بهانه چون روم؟
ور بمانم از عیادت ، چون شوم؟
لیتنی كنت طبیباً حاذقاً
كنت أمشی نحو لیلی سابقاً "
"قل تعالوا" گفت حق ما را بدآن
تا بود شرم اِشكنی ما را نشان
شب پران را ، گر نظر و آلت بُدی
روزشان جولان و خوش حالت بُدی
گفت : " چون شاه كرم میدان رود
عین هر بی آلتی آلت شود
زآنكه آلت دعوی است و هستی است
كار، در بی آلتی و پستی است "
گفت : " كی بی آلتی سودا كنم
تا نه من بی آلتی پیدا كنم؟
پس گواهی بایدم بر مفلسی
تا شهی رحمم كند با مونسی 
تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ
وانما ، تا رحم آرد شاه شنگ
كین گواهی كه ز گفت و رنگ بُد
نزد آن قاضِی القُضاة آن جرح شد
صدق میخواهد گواه حال او
تا بتابد نورِ او بی قالِ او"

 عشق چو دل را به سوی خویش خواند / دل ز همه خلق رمیدن گرفت

سلام به همه ی  دوستان عزیز

انسان شگفتی های خاصی داره که اگه توی روزهامون دقیق بشیم خیلی از این موارد میبینیم . مثلا روزهایی هست که آدم فوق العاده بی حوصله و گرفتار در این خاکدان هست و یکدفعه با بهانه یا بی بهانه ،  از این رو به اون رو میشه و مرغ دلش به پرواز در میاد ... و وقتی آدم دیوان غزلیات شمس رو باز میکنه ، تازه این شعر هم میاد !!

به امید اینکه همیشه مرغ دلتون در پرواز باشه ...


مرغ دلم باز پریدن گرفت

طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه ی سرمست من

سلسله عقل دریدن گرفت

جرعه ی آن باده بی‌ زینهار

بر سر و بر دیده دویدن گرفت

باز در این جوی روان گشت آب

بر لب جو سبزه دمیدن گرفت

باد صبا باز وزان شد به باغ

بر گل و گلزار وزیدن گرفت

عشق چو دل را به سوی خویش خواند

دل ز همه خلق رمیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن

پرده به گرد تو تنیدن گرفت

* چریدن :  خوردن ( در ادبیات کهن خوردن انسان را نیز چریدن می گفته اند )

* بی زینهار : آنچه از آن امانی نتوان جست . 

* حجاب سخن : مولانا در بسیار از موارد گفت و صوت و سخن را حجابی بر سر راه ذوق میداند .



دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش (بخش هشتم )

با سلام به دوستان و همراهان همیشگی 
قبل از پرداختن به ادامه ی داستان می خوام از همه شما عذر خواهی کنم اگه این روزها نیستم و سعادت با من یار نیست تا از نوشته های شما استفاده ببرم .

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
همونطور که در بخش قبل دیدیم خانم اعرابی بالاخره موفق شد آقای اعرابی را راضی کنه و آقای اعرابی میگه که من دیگه هر چه که تو بگی قبول میکنم و به بد و خوب اون از دید خودم نگاه نمی کنم و خلاصه هر چی تو بگی !

خانم اعرابی که هنوز به آقای اعرابی بدگمان بود ، گفت : حالا راستش رو بگو می خوای با این کارها و حیله از درون من آگاه بشی یا اینکه واقعا محبتی در دل تو پدیدار شده ؟!
آقای اعرابی برای ثابت کردن صدق اش ، صحبت هایی میاره در اینجا که در نهایت می خواد به خانم بگه که من در حرفی که زدم صادق هستم و از دل گفتم هر چه گفتم .
 آقای اعرابی در صحبت هاش از علم الهی صحبت میکنه و میگه : قسم به خدایی که عالَم به اسرار مخفی است و انسان را از خاک ، پاک و با صفا آفرید . خداوند انسان را در قالبی محدود و جسمی کوچک آفرید ولی در همین جسم کوچک روح را جا داد و  آنچه در لوح محفوظ بود و علم اسماء را به او آموخت .  و انسان به دلیل در اختیار داشتن علمی که به علم الهی متصل بود به جایی رسید که فرشتگان در مقابلش سجده کردند . آدم از درسی که از حق آموخت ، نکته هایی به فرشتگان آموخت و آنها نیز کمال و  پاکی تازه ای یافتند و آنچه آموختند در پهنه ی هفت آسمان نیافته بودند . در مقایسه با بزرگی روح آدمی ، حتی عرصه هفت آسمان تنگ است .
سپس مولانا برای تایید حرف های بالا به حدیثی از پیامبر اشاره میکند که پیامبر فرمودند : حق فرموده است که :من در بالا و پایین و زمین و آسمان نگنجم و این دل مومن است که گنجایش من را دارد . اگر مرا می جویی در آن دل ها بجو .
پروردگار فرمود : ای مرد پرهیزکار ! به میان بندگان من بیا ، تا از دیدار من ، بهشت را دیده باشی .
عرش با این عظمتش از جنس صورت است و در برابر قلب  مومن که از جنس معنی است ، بسیار کوچک می نماید و در خور مقایسه نیست . 
فرشتگان می گفتند : ما از قدیم با زمین الفتی داشتیم و همیشه میگفتیم ما که از جنس نور هستیم چطور به این زمین و ظلمت اینگونه علاقه مندیم ؟!  و حالا فهمیدیم که چون قرار بود انسان از خاک اینجا سرشته شود الفت ما بدین خاک بود . ما در زمین زندگی می کردیم و از گنجی که در آن بود غافل بودیم ، تا این که خداوند به ما فرمود باید از زمین رخت ببندیم و ما از این تغییر ناراحت شدیم و به خداوند گفتیم : چه کسی قرار است به جای ما بیاید؟ تومی خواهی این تسبیح ( سبحان الله ) و تهلیل ( لا اله الا الله ) ما را به سر و صدا و گفتگوهای بی حاصل بفروشی !؟
خداوند آنها را آزاد گذاشت تا هر چه می خواهند بگویند ، مانند پدری که از گفته ی فرزند خویش نمی رنجد . گرچه این گفتارها لایق پروردگار نیست اما  خداوند فرموده : رحمت من  بر غضب من  پیشی گرفته . اصلا من این اسباب ها را فراهم میکنم تا تو این رفتارها را نشان دهی و خود ببینی رحمت من تا کجاست و غضب من چقدر دور ... بردباری من صدها برابر از بردباری پدرها و مادر ها بیشتر است . بردباری آنها در برابر بردباری من مانند کف بر روی دریاست  ، کف که نه ، كفِّ كفِّ كفِّ كفّ  . مانند صدف است و مروارید درون آن ... 
آقای اعرابی به خانمش میگه : به حق آن کف و دریای صاف ، که این حرف هایی که من به تو گفتم ( که هر چه تو بگویی همان کار را میکنم ) لاف و امتحان نیست و از سر مهر و خضوع  است  . به حق خداوندی که بازگشتم به سوی اوست ، مرا امتحان کن . حرف را درون خود نگه ندار و بگو چه کنم ؟ آنچه در دل داری بگو تا آنچه درون دل من هست نیز آشکار شود . حال بگو که برای رهایی  از این مشکلات چه کاری از دست من ساخته است ؟ ...


دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن كه : در این تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست


2655 مرد گفت : اكنون گذشتم از خلاف
حكم داری، تیغ بر كش از غلاف
هر چه گوئی ، مر ترا فرمان برم
در بد و نیك آمدِ آن  ننگرم
در وجود تو شوم من مُنعَدِم
چون مُحبم، حُبُّ یُعمی و یُصِمّ
گفت زن : آهنگ ِبرّم می كنی
یا به حیلت كشف سِرّم می كنی؟
گفت : و الله عالِمِ السِّرِّ الخَفیّ
كآفرید از خاك آدم را صَفّی
در سه گز قالب كه دادش ، وانمود
آنچه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بُود ، او پس و پیش
درس كرد از عَلَّمَ الاَسماء خویش
تا مَلك بی خود شد از تدریس او
قدسِ دیگر یافت از تقدیس او
آن گشادیشان كه آدم رونمود
در گشادِ آسمانهاشان نبود
در فراخی عرصۀ آن پاك جان
تنگ آمد عرصۀ هفت آسمان
گفت پیغمبر كه : "حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم ، این یقین دان ای عزیز!
در دل مومن بگنجم ". ای عجب !
"گر مرا جوئی ، در آن دل ها طلب"
گفت : اُدخُل فی عِبادی ، تَلتَقی
جَنَةَ مِن رُؤیتی یا مُتَقی
عرش با آن نور با پهنای خویش
چون بدید آن را ، برفت از جای خویش
خود بزرگی عرش ، باشد بس مدید
لیك ، صورت كیست چون معنی رسید ؟
هر ملك می گفت : ما را پیش از این
اُلفتی می بود بر روی زمین
تخم خدمت بر زمین می كاشتیم
ز آن تعلق ما عجب می داشتیم
كین تعلق چیست با این خاكمان؟
چون سرشت ما بُده ست از آسمان
اُلف ما انوار،  با ظلمات چیست؟
چون تواند نور با ظلمات زیست ؟
آدما ! آن اُلف از بوی تو بود
زآن كه جسمت را زمین بُد تار و پود
جسم خاكت را از اینجا بافتند
نور پاكت را در اینجا یافتند
این كه جان ما ز روحت یافته ست
پیش پیش از خاك ، آن می تافته ست
در زمین بودیم و غافل از زمین
غافل از گنجی كه در وی بُد دفین
چون سفر فرمود ما را ز آن مُقام
تلخ شد ما را از آن تحویل ، كام
تا كه حجّت ها همی گفتیم ما
كه به جای ما كی  آید ای خدا؟
نورِ این تسبیح و این تهلیل را
میفروشی بهر قال و قیل را؟
حكم حق گسترده  بهر ما بساط
كه : بگوئید از طریق انبساط ،
هر چه آید بر زبانتان بی حذر
همچو طفلان یگانه با پدر
ز آن كه این دمها چه گر نالایق است
رحمت من بر غضب ، هم سابق است
از پی اظهار این سَبق، ای مَلَك
در تو بنهم داعیۀ اشكال و شك
تا بگوئی و نگیرم بر تو من
مُنكِر حِلمم نیارد دم زدن
صد پدر صد مادر، اندر حِلم ما
هر نفس زاید، در افتد در فنا
حلم ایشان، كفّ بحر حِلمِ ماست
كف رود ، آید، ولی دریا به جاست
خود چه گویم ؟ پیش آن دُرّ این صدف
نیست الا كفِّ كفِّ كفِّ كفّ
حقّ آن كف، حقّ آن دریای صاف
كامتحانی نیست، این گفت ، و نه لاف
از سر مهر و صفاء است و خضوع
حق آن كَس كه بدو دارم رجوع
گر به پیشت امتحان است این هوس
امتحان را ، امتحان كن یك نفس
سِرّ مپوشان تا پدید آید سِرم
امر كن تو هر چه بر وی قادرم
دل مپوشان تا پدید آید دلم
تا قبول آرم هر آن چه قابلم
چون كنم؟ در دست من چه چاره است؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو ...

بعضی آدم ها بودنشون خیلی شیرینه  ،   برای حرف زدن : حرف هایی که برای کسی جز اون نمیشه گفت ، برای گوش کردن : حرف هایی که کسی جز اون نمی فهمه ، برای احساس هایی که هیچ اسمی ندارن  ...

این آدم ها توی زندگی کم پیدا میشن ، شاید یکبار برای همیشه ، مخصوصا اگه این حس در دو طرف باشه ...

این آدم ها ظهورشون توی زندگی ما ، خیلی پر رنگ اثر خودش رو میزاره ، حتی اگه مدت بودنشون توی روزهامون خیلی خیلی کم باشه ، و همیشه میمونن ، حتی اگه برن ...

به هر حال من این غزل مولانا رو تقدیم میکنم به یکی از این آدم ها ،  که مدت هاست نیست ، اما رد پاش توی روزهام هنوز هست ، به خاطر امروز : یک روز خاص ... 


خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌ من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو