بعضی آدم ها بودنشون خیلی شیرینه  ،   برای حرف زدن : حرف هایی که برای کسی جز اون نمیشه گفت ، برای گوش کردن : حرف هایی که کسی جز اون نمی فهمه ، برای احساس هایی که هیچ اسمی ندارن  ...

این آدم ها توی زندگی کم پیدا میشن ، شاید یکبار برای همیشه ، مخصوصا اگه این حس در دو طرف باشه ...

این آدم ها ظهورشون توی زندگی ما ، خیلی پر رنگ اثر خودش رو میزاره ، حتی اگه مدت بودنشون توی روزهامون خیلی خیلی کم باشه ، و همیشه میمونن ، حتی اگه برن ...

به هر حال من این غزل مولانا رو تقدیم میکنم به یکی از این آدم ها ،  که مدت هاست نیست ، اما رد پاش توی روزهام هنوز هست ، به خاطر امروز : یک روز خاص ... 


خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌ من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو