روزگار هر زمان چهره جدید و منحصر به فردی را می نماید ... مدت هاست اینجا ننوشته ام. گاهی نوشته هایم را در برگ بی برگی تلگرام می گذارم اما آنجا هم کوتاه و با هزار فکر و خیال .... 

امیدوارم اگر کسی از روزگار گذشته اینجا مانده است شاد و سلامت باشد. 

==========================================

جهانِ بیرون، از دریچه حواس ما می گذرد و سپس توسط فهم درونی ما تفسیر می پذیرد، برای همین است که همه چیز در جهان درون معنا می یابد و این ماییم که جهان بیرون را به فهم شخصی خودِ درونمان از نو می سازیم.  داستان غریبی است، به نظر می رسد تمام ما در یک جهان زیست می کنیم اما اینگونه نیست، ما انسان های بسیاریم با جهان های بسیار.
درون ما مرکزی وجود دارد که اگر بر آن نقش عشق نشیند بی شک تفسیر جهانمان و آنچه درونمان  بر پا می شود بسیار متفاوت و اعجاب انگیز خواهد بود. این نقشِ تازه، درها می گشاید و پرها می بخشد.
شاید داده های دریافتی از حس ها یکی باشد اما بسته به مرکز درون ما، نتیجه به دست آمده و جهان درونی بر پا شده متفاوت خواهد بود... 
#برگ_بی_برگی

هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پرّد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است نه که عشق، جان آنست ؟
جزِ عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب
سوی آسمانِ دیگر که به آسمان نماند
ره آسمان درون است، پَرِ عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده‌ست
چو دو دیده را ببستی ز جهان، جهان نماند
دل تو مثال بام است و حواس ناودان‌ها
تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را
منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نَفَس و سخن چو تیرش
چو برفت تیر و ترکش عملِ کمان نماند

غزلی از #مولانا
#جهان_درون #جهان_بیرون #عشق