کلامی که آواز سکوت سر داد ...
کنار زمین ایستاده ایم و
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
گاهی هم کتابی بر می داریم و
ورق می زنیم
ورق می زنیم
ورق می زنیم
و باز
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
گاهی هم کتابی بر می داریم و
ورق می زنیم
ورق می زنیم
ورق می زنیم
و باز
حرف می زنیم
حرف می زنیم
حرف می زنیم
تا روزی آوایی از هستی می خواندمان:
"کتاب ها را رها کن
کلام را بیاویز
و به زمین بیا
که نوبت بازی توست..."
کتاب ها را باران می شوید
و کلام را باد می برد
مهم نیست چه تعداد کنارمان ایستاده اند
ابراهیم یم تنها درآتش
و تنها در عبور ...
و عشق
تنها پناهی است
که زیر لب دعا می خواند
و درس ها را یکی یکی
با صدایی آرام نجوا می کند
و کاش به یاد داشته باشیم
آنچه گفتیم
آنچه خواندیم
و آوای عشق را گم نکنیم
بیرون بیاییم از این آتش
با قلبی گلگون
دست در دست عشق
لبخندی بر لب
و کلامی که آواز سکوت سر داده
و از چشمانمان جاری ست ...
#برگ_بی_برگی
درسی که عشق داد فراموش کِی شود؟!
#مولانا
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷ ساعت 17:40 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...