قسمت های قبل داستان پیر چنگی

درود بر دوستان همراه 

اگر به یاد داشته باشید مولانا حکایت پیر چنگ نوازی را برای ما آغاز کرد که حال به سراغ ادامه آن می رویم . 

پیر چنگی در جوانی بسیار زیبا ساز می زد و آواز سر می داد و جهان با سازش پر طرب می گشت و از آوازش خیالاتی عجیب پدیدار و مرغ دل شنوندگان پران می شد و هوش از سر آنان می پرید. اما حال که به دوران پیری رسیده، پشتش خمیده شده و ابروانش مانند پالدم افتاده گشته و آن صدای زیبا که زهره (ستاره طرب و شادی ) به آن رشک می برد دیگر به هیچ نمی ارزد ...

بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

2083 مطربی کز وی جهان شد پر طرب
رُسته ز آوازش خیالات عجب
از نوایش مرغ دل پران شدی
وز صدایش هوش جان حیران شدی
چون برآمد روزگار و پیر شد
بازِ جانش از عجز پشه‌گیر شد
پشت او خم گشت همچون پشت خُم
ابروان بر چشم، همچون پالدم
گشت آواز لطیف جان‌فزاش
زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش
آن نوای رشک زهره آمده
همچو آواز خر پیری شده

این قانون دنیای ماست. کدام خوشی است که ناخوش نشود ؟ و کدام سقف است که روزی بر زمین نیفتد ؟
تنها چیزی که از این قانون مستثناست آوازی ست که در سینه ی عزیزان حق است و همان اثری را دارد که آواز نفخ صور برای مردگان دارد و آنها را زنده می کند. از چنین سینه هایی آوازی برون می آید که درون دیگر انسان ها از آن هستی می یابد و مست می شود. در صورتی که به چشم نمی آید و به نظر "نیست" است (هستی ظاهری ندارد ) اما در اصل مانند کهربایی است که هر فکر و آوازی را به خود جذب می کند و آنچه از سوی خدا الهام و وحی می شود و رازهایی که بنده در می یابد را برای او خوش و لذت بخش می کند.


خود کدامین خوش که او ناخوش نشد؟
یا کدامین سقف کان مَفرش نشد؟
غیر آواز عزیزان در صُدور
که بود از عکس دمشان نفخ صور
اندرونی کاندرون ها مست از اوست
نیستی کین هست هامان هست از اوست
کهربای فکر و هر آواز، او
لذت الهام و وحی و راز، او

 

چون که مطرب پیر و ضعیف شد و چون کسب و در آمدی نداشت حتی محتاج یک قرص نان بود، به خداوند گفت : تو به من حقیرلطف ها کردی . با اینکه هفتاد سال معصیت کردم با از من روزی ام را نگرفتی و عمر و مهلت به من دادی. اما امروز که دیگر کسبی ندارم مهمان تو هستم و برای تو چنگ خواهم زد .
چنگ را برداشت و به سمت گورستان یثرب (مدینه کنونی) رفت و گفت که این بار مزد نوازندگی ام را از خدا می خواهم، خدایی که خود حتی سکه های تقلبی ( یعنی وجود ناچیز من را ) هم می پذیرد.
پس از اینکه ، بسیار ساز نواخت بر گوری افتاد و به خواب رفت ...

 

چون که مطرب پیرتر گشت و ضعیف
شد ز بی کسبی رهین یک رغیف
گفت: عمر و مهلتم دادی بسی
لطف ها کردی خدایا! با خسی
معصیت ورزیده‌ام هفتاد سال
باز نگرفتی ز من روزی نوال
نیست کسب، امروز مهمان تو ام
چنگ بهر تو زنم، کآن تو ام
چنگ را برداشت و شد الله ‌جو
سوی گورستان یثرب آه‌ گو
گفت: خواهم از حق ابریشم ‌بها
کو به نیکویی پذیرد قلب ها
چون که زد بسیار و گریان سر نهاد
چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد

 

پیر به خواب رفت و مرغ جانش از قفس تن رها شد. آزاد از تن و رنج جهان به صحرای جان شتافت. وقتی در آن جهان، آزاد و رها گشت با خود گفت کاش می شد در این مستی و باغ و بهار می ماندم. در این جا که بی پر و بی پا می توان سفر کرد و از هر فکر و ذکری آزادم و روحم می تواند آزادانه با ساکنان چرخ به شوخی و ارتباط بپردازد. بدون چشم می بینم و بدون دست گل می چینم . مانند مرغ آبی در دریای عسل هستم و مانند ایوب که پا بر زمین کوبید و آبی جوشید از زمین که هم از آن نوشید و هم خود را با آن شست و از رنج فارغ گشت ...


خواب بردش، مرغ جانش از حبس رست
چنگ و چنگی را رها کرد و بجست
گِشت آزاد از تن و رنج جهان
در جهان ساده و صحرای جان
جان او آنجا سرایان ماجرا
کاندراینجا گر بماندندی مرا،
خوش بُدی جانم درین باغ و بهار
مست این صحرا و غیبی لاله‌زار
بی پر و بی پا سفر می‌کردمی
بی لب و دندان شکر می‌خوردمی
ذکر و فکری، فارغ از رنج دِماغ
کردمی با ساکنان چرخ، لاغ
چشم بسته، عالمی می‌دیدمی
وَرد و ریحان بی کفی می‌چیدمی
مرغ آبی غرق دریای عسل
عین ایوبی، شراب و مُغتَسَل
که بدو ایّوب از پا تا به فرق
پاک شد از رنج ها چون نور شرق

 

در اینجا سخنان مولانا و پیر چنگی در هم می آمیزد و مولانا می گوید که اگر من به اندازه ی حجم آسمان هم مثنوی بگویم باز نمی توانم عالمی که پیرچنگی، بودنِ در آن را چشید وصف کنم (برخ: جزء بسیار کوچک) .این زمین و آسمان به این فراخی برای دل من آنچنان تنگ است که دلم را چاک چاک می کند و این جهان که در خواب دیدم بال و پر من را گشود .
اگر راه این عالم غیب را همه می دانستند کمتر کسی در این دنیا می ماند.
اما برای پیر چنگی امر پروردگار می آمد که : "طمع نکن! هر وقت خار از پایت بیرون شد برو!" اما جانش در آن جهان پر از رحمت و احسان در حال این پا و آن پا کردن بود.


(من با خواندن این ابیات این تصویر در ذهنم جان گرفت که: "جان پیر چنگی که خسته از دنیای مادی بود دلش می خواست در آن عالم معنا بماند و برای بازگشتن این پا و آن پا می کرد. اما انگار عالم خواب فرصت کوتاهی برای آسودن بود و وقتی کمی از رنج پیر کم شد خداوند امر داد که دیگر وقت بازگشتن است" .
دوستان صاحب نظر و عزیز اگر معانی دیگری در ذهنتون هست یا خوندید خوشحال میشم با من در میون بذارید چون در تفسیر دکتر استعلامی شرح دو بیت آخر به گونه ای دیگر از آنچه من نوشتم نوشته شده : هر کس که خار علایق دنیایی از پایش بیرون می آمد امر پروردگار به او می رسید که به جهان دیگر -که همان عالم غیب است- برو . )


مثنوی در حجم گر بودی چو چرخ
در نگنجیدی در او زین نیم بَرخ
کآن زمین و آسمان بس فراخ
کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ
وین جهانی کاندر این خوابم نمود
از گشایش پرّ و بالم را گشود
این جهان و راهش ار پیدا بُدی
کم کسی یک لحظه‌ای آنجا بُدی
امر می‌آمد که: نه، طامع مشو
چون ز پایت خار بیرون شد، برو
مول مولی می‌زد آنجا جان او
در فضای رحمت و احسان او