حکایت عاشقی ، دراز هجرانی ، بسیار امتحانی (بخش اول)

سلام به یاران همراه
در انتهای دفتر سوم مثنوی مولانا، داستان عاشقانه ای قرار داره که  بسیار زیبا و پر از مطالب ناب هست ، برای همین من تصمیم گرفتم این داستان را با هم بخوانیم . ادامه ی این داستان در دفتر چهارم قرار داره .

البته من در ابتدای راه اندازی وبلاگم دو بخش انتهای دفتر سوم را نوشتم که نا تمام ماند و حالا دوباره از ابتدا به شیوه ی جدید شروع میکنم ....
این داستان، حکایت جوان عاشقی است که به هزار در میزنه تا به وصل معشوق برسه تا بالاخره روزی ....
خب بهتره قسمت قسمت بریم جلو ...
جوانی عاشق زنی بود که روزگار وصل برایش دست نمیداد ، عشق از ابتدا سر ناسازگاری با او داشت . میدانی چرا عشق از اول روی سخت اش را نشان میدهد ؟ برای اینکه هر کسی شایسته ی ورود به این وادی نیست و باید از محرمان این درگاه باشی ...
اگر کسی را از طرف خودش به سوی زن میفرستاد ، فرد از روزی حسادت، تازه کار را خراب تر میکرد و اگر نامه ای می نوشت ، نامه را برای زن اشتباه می خواندند . اینقدر در این راه گره می افتاد که حتی باد صبا هم که پیام رسان عاشقان  است  اگر قرار بود به جانب زن رود ، غبار آلود میشد ...
خداوند تمام راه ها به  سوی معشوق را بسته بود و دیگر انتظار هم ثمری  نداشت .
این عشق از طرفی بلای جان شده بود و از طرفی آب حیات . گاه جان میداد و گاه جان میگرفت . گاه به عاشق خودبینی میداد و گاه او را به نیستی و فنا میکشید .
وقتی به جایی رسید که خودخواهی او سرد گشت ، چشمه ی وحدت در وجودش جوشید . وقتی در این راه به "بی برگی" رسید و همه چیز را در راه معشوق فنا کرد و با نبود او ساخت، "برگ بی برگی" به سویش آمد :  فکرش شکوفا شد و به جایی رسید که مثل ماهی روشن کننده شب رهروان شد .
چه طوطی هایی هستند که در ظاهر شیرین بیان اند اما پشت این سخن ها چیزی نیست و چه رو ترش هایی که در ظاهر خاموش اند اما دنیایی حرف پشت آنها پنهان است .
دمی از گورستان عبور کن و این خاموشان سخن گو را ببین که چگونه با تو حرف میزنند . شاید ظاهرا خاک و سنگ یکسانی دارند اما هر کدام حالی مخصوص به خود . انسان ها هم گرچه در ظاهر شبیه یکدیگرند اما در درون هر کس دنیایی منحصر به فرد خفته ، گاهی شاد و گاهی غمگین.
تو تا وقتی به حرف های دلشان گوش فرا ندهی نخواهی فهمید ، زیرا حال انسان ها پنهان و هزار تو است . حتی از صحبت های ظاهری هم نمی توان آنها را شناخت بلکه باید با گوش جان حرف دل را شنید .
در دنیا همه چیز همینطور است ، خیلی چیزها ظاهر و آوای یکسان ، اما هر کدام حرفی  برای گفتن دارند .  صدای پای حیوانات را میشنوی ، یکی در میدان جنگ  است و دیگری در پی جفت ... دو درخت را میبینی که تکان می خورند اما یکی از ضربه ی تبر است و دیگری از باد سحر !
دیگ هایی که برای چیزهای بی اهمیت  می جوشد و چون دربسته است به غلط افتاده ایم ! مشکل اینجاست که ما "بو شناس " نیستیم ، جوش ها را میبینیم اما نمی فهمیم کدام دعوت از سر صدق است و کدام تزویر !
به دنبال بو شناسی باش تا خوب و بد بر تو پنهان نماند ، اگر تو بویی از آن گلستان بشنوی ، حتی دیده ی یعقوب را می توان به آن روشن کرد ...

حکایت عاشقی ، دراز هجرانی ، بسیار امتحانی
 
یك جوانی بر زنی عاشق بده ست
می ندادش روزگار ِ وصل، دست
بس شكنجه كرد عشقش بر زمین
خود چرا دارد ز اول عشق، كین ؟
عشق، از اول چرا خونی بود ؟
تا گریزد، آنكه بیرونی بود
چون فرستادی رسولی پیش ِ زن
آن رسول از رشك، گشتی راه زن
ور به سوی زن نبشتی كاتبش
نامه را تصحیف خواندی نائبش
ور صبا را پیك كردی در وفا
از غباری تیره گشتی آن صبا
راههای چاره را غیرت ببست
لشكر اندیشه را رایت شكست
بود اوّل مونس غم، انتظار
آخرش بشكست، كی؟ هم انتظار
گاه گفتی: كین بلای بی دواست
گاه گفتی: نی، حیات جان ماست
گاه هستی زو برآوردی سری
گاه او از نیستی خوردی بری
چونكه بر وی سرد گشتی این نهاد
جوش كردی گرم ِ چشمۀ اتحاد
چونكه با بی برگی ِ غربت بساخت
برگِ بی برگی به سوی او بتاخت
خوشه های فكرتش بی كاه شد
شبروان را، رهنما چون ماه شد
ای بسا طوطی ِ گویای ِ خمش
ای بسا شیرین روان ِ رو ُترُش
رو به گورستان، دمی خامش نشین
آن خموشان ِ سخن گو را ببین
لیك اگر یك رنگ بینی خاكشان
نیست یكسان حالت چالاكشان
شحم و لحم زندگان یكسان بود
آن یكی غمگین، دگر شادان بود
تو چه دانی تا ننوشی قالشان ؟
زآنكه پنهان است بر تو حالشان
بشنوی از قال، های و هوی را
كی ببینی حالتِ صد توی را ؟
نقش ما یكسان، به ضدها متصف
خاك هم یكسان، روانشان مختلف
همچنین یكسان بود آوازها
آن یكی پُر درد و، آن پُر نازها
بانگ اسبان بشنوی اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوی اندر طواف
آن یكی از حقد و، دیگر ز ارتباط
آن یكی از رنج و، دیگر از نشاط
هر كه دور از حالت ایشان بود
پیشش آن آوازها یكسان بود
آن درختی جنبد از زخم تبر
و آن درختِ دیگر از باد سحر
بس غلط گشتم، ز دیگِ مُرده ریگ
زآنكه سر پوشیده میجوشید دیگ
جوش و نوش هر كست گوید: بیا
جوش صدق و، جوش تزویر و، ریا
گر نداری بو، ز جان ِ رو شناس
رو دماغی دست آور، بو شناس
آن دماغی كه بر آن گلشن تند
چشم یعقوبان هم، او روشن كند
هین ! بگو احوال آن خسته جگر 
کز بخاری دور ماندیم ای پسر
 

دعوت دوباره ...

سلام به دوستان عزیز

چند روزی نبودم و این مسئله در روزهای آینده هم کماکان ادامه داره . دعوتتون میکنم به خوندن پستی که سال پیش گذاشتم :

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ...


التماس دعا
نازنین

در بیان تفسیر «ما شاء الله كانَ »  

سلام به دوستان عزیز . من که این بخش خیلی به دلم نشسته امیدوارم در دل شما هم بشینه :)

مولانا در این بخش همان طور که ازعنوان آن هم پیداست ، به این مطلب می پردازد که : "هر چه خدا خواهد همان شود ". در سلوک و در راه حق اگر عنایات خداوندی شامل حال ما نشود راه به هیچ جا نمیبریم و نامه ی اعمال ما جز سیاهی چیزی نخواهد بود ، ای خدایی که بی نیاز از خدمت و اعمال ما هستی  و بیش از شایستگی های ما ، لطف ات شامل حالمان می شود ، با تو یاد هیچ کس روا نیست ، تو ارشادمان کردی ، از گناهان ما گذشتی و عیب های ما را پوشاندی ... این دانش ما که قطره ای است در برابر دریاهای دانش ات ، به دریاهای بی کران آگاهی ات  متصل کن ، این علم جزوی ما را به علم کل متصل نما ... البته می دانم که این قطره دانشی هم که دارم به واسطه ی تن خاکی ام و هواهای نفسانی ام   به باد می دهم و نگاهم به فضل توست تا از این آسیب ها آن را برهانی قبل از اینکه نیست شود ... گرچه می دانم این نگرانی های من بی مورد است  تو قادری آن را از خاک و هوا بازستانی زیرا که حتی قطره ای از پنجه ی قدرت تو خارج نیست .
در بیان تفسیر «ما شاء الله كانَ » 

1888 این همه گفتیم،  لیك اندر بسیچ
بی عنایات خدا هیچیم، هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملك باشد، سیاهستش ورق
ای خدا! ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ كس نبود روا
این قدر ارشاد، تو بخشیده ای
تا بدین، بس عیب ما پوشیده ای
قطره ای دانش كه بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
قطره ای علم است اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاك تن
پیش از آن كین خاك ها خسفش كنند
پیش از آن كین بادها نشفش كنند
گر چه چون نشفش كند تو قادری
كش از ایشان واستانی، واخری
قطره یی كو در هوا شد یا كه ریخت
از خزینۀ قدرت تو كی گریخت؟

هر چیزی حتی اگر به عدم بپیوندد تا تو آن را فراخوانی، هست خواهد شد ... در این جهانِ اضداد، که همه چیز با هم در جنگ است و همه کمر به نابودی هم بسته اند تو با اشاره ای می توانی همه ی نیست ها  را به زندگی  بازگردانی . این تو هستی که هر لحظه جلوه ای تازه به قدرت ات سر میزند و کاروان تجلی از عدم، به دست تو در کائنات روان است ..

گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش، او كند از سر قدم
صد هزاران ضدّ، ضد را می كُشد
بازشان حكم تو بیرون می كشد
از عدم ها سوی هستی هر زمان
هست یا رب كاروان در كاروان      


مانند عقل و اندیشه ی ما که شباهنگام گویی نیست می شود و دوباره صبحگاهان ، جانی تازه میگیرد . و یا مانند خزان که آن همه شاخ و برگ سبز و تازه به سوی مرگ رهسپار می شوند. زاغ ، سیاه پوشیده و در مرگ آنها نوحه سر میدهد و آنگاه دوباره پرودگار نغمه ی بهار سر می دهد و آنچه مرگ ستانده باز پس میگیرد .  

خاصه هر شب جمله افكار و عقول
نیست گردد، غرق در بحر نُغول
باز وقت صبح آن اَللّهیان
بر زنند از بحر سر، چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر
در گلستان نوحه كرده بر خُضَر
باز فرمان آید از سالار دِه
مر عدم را، كآنچه خوردی باز ده
آنچه خوردی واده، ای مرگ سیاه!
از نبات و دارو و برگ و گیاه


دوست من ! عقل را با خود همراه کن و ببین که در وجود تو خزان و بهاری است جاری ، به باغ دل ات نظر کن ! پر از سبزی و تری و تازه ای ، مملو از غنچه های گل سرخ و سرو و یاسمن ! در انبوهی این گل و درختان ، وجود مادی تو مثل شاخه های درخت ، مثل زمین یا کاخی ، پنهان شده است . سخن های این چنینی که نشان از آن باغ زیبا دارد ، از عقل کل سرچشمه میگیرد . از همین نشانه های ظاهری، به باطن، چشم دل باز کن . مگر می شود این عطر خوش بدون سرچشمه ای  به سوی تو جاری شده باشد ؟! این مستی از کجاست ؟!

ای برادر! عقل یك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچۀ ورد و سرو و یاسمین
ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل، نهان صحرا و كاخ
این سخن هایی كه از عقل كل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی كه آن جا گل نبود؟
جوش مُل دیدی كه آن جا مُل نبود؟


مولانا در این جا مبحث "بو شناسی" را مطرح میکند که در مثنوی بارها تکرار شده : باید بو شناس باشی تا بو بکشی و این بو تو را راهنما باشد  تا سر منزل مقصود . همین بو، تاری چشم حقیقت بین تو را درمان خواهد کرد . اما اگر تو عادت به شنیدن بوهای بد کردی، دیده ی حقیقت بین ات هم روز به روز رو به تاری خواهد گذاشت . اگر مثل یوسف نیستی لا اقل شبیه یعقوب بی قرار و زار  در پی بوی  یوسف روان باش تا نور دیده ی تو باز گردد .

بو، قلاووز است و رهبر مر تو را
می برد تا خُلد و كوثر مر تو را
بو دوای چشم باشد نور ساز
شد ز بویی دیدۀ یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری كند
بوی یوسف دیده را یاری كند
تو كه یوسف نیستی، یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش


حالا این پند را هم از حکیم غزنوی بشنوید تا جانی تازه بیابید ، که می گفت : اگر روی همچون گل سرخ نداری تا نازت را کسی خریدار شود در عوض خوی زیبایی داشته باش . یکسره  نیاز شو ، ناز و غرور و خودبینی را از خود دور کن و از آنها  بمیر تا به دم عیسی حیاتی دوباره یابی .
وقتی بهار از راه برسد این خاک است که سبز می شود نه سنگ ! سال ها مثل سنگ دلخراش بودی ، بیا و این بار امتحان کن و خاک شو ...

بشنو این پند از حكیم غزنوی
تا بیابی در تن كهنه، نوی:
« ناز را رویی بباید همچو وَرد
چون نداری، گرد بد خویی مگرد
زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد »
پیش یوسف نازش و خوبی مكن
جز نیاز و آه یعقوبی مكن
معنی مردن ز طوطی، بُد نیاز
در نیاز و فقر، خود را مرده ساز
تا دم عیسی ترا زنده كند
همچو خویشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كی شود سر سبز سنگ؟
خاك شو، تا گل نمایی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را، یك زمانی خاك باش

در بیان مضرت تعظیم خلق و انگشت نما شدن

سلام بر  دوستان عزیز
مولانا در جای جای مثنوی به مضرات انگشت نما شدن و تعظیم خلق اشاره ، و همه جا ما را به دوری از این امر تشویق کرده ، در این بخش هم که در دفتر اول مثنوی است ، همانطور که از اسمش پیداست به شرح این مطلب پرداخته  :
در ابتدا مولانا اشاره میکند به این نکته که تن مانند قفس است و خاری در حرکت به سوی معشوق حقیقی در مسیر آنان که آمدند و رفتند ...
مردمی که در اطراف ما هستند خیلی وقت ها حرف هایی میزنند که به مذاق ما  خوش مینشیند ، ما را در جایگاهی بس بلند مینشانند و در جمال و کمال بی مانند میدانند  و انسان مست این گفتارها ، غرق کبر شده و از دست میرود . او نمیداند که هزاران نفر مانند او را دیو با همین اتفاق به جو افکنده . در این دنیا، چرب زبانی و فریب در ظاهر لقمه ای خوش است و در باطن، پر آتش ، سعی کن از این لقمه کمتر خوری ! این لقمه آتش اش پنهان هست و خوشمزه گی آن آشکار و دود آن بعدها بلند می شود .
تو خود فکر میکنی که تحت تاثیر این مدح قرار نمیگیری ، اما این اثر آرام آرام بر توست . اگر کسی بدِ تو را بگوید تاثیر فوری بر تو دارد و تو را خشمگین میکند اما مدح مانند حلوا خوش خوراک است و وقتی مزه اش را چشیدی اگر دیگر کسی مدح تو را نگوید برایت رنج آور می شود ! اگر کسی به تو چیزی گفت که ناخوشایندت آمد ، آن هم به دلیل اینکه آرزویی از او توسط تو برآورده نشده ، این سخن درون تو را میشوید ، مانند داروی تلخی که درد را درمان میکند ، اما مدح آرام آرام در دل تو مینشیند  و عواقب آن مانند جوش است که بعد از مدتی بر تو ظاهر می شود و بر دوام است. آنوقت باید دنبال نشتری بگردی تا آن را بشکافی و چرک را خارج کنی . (نیش جو)
پس بدان که این مدح ها نفس تو را تقویت و تو را فرعون میکند ، پس تا میتوانی به جای سلطانی کردن ، بنده باش ، مثل گوی باش نه مثل چوگان ، و بدان که همان ها که تو را ستایش میکردند در حقیقت تو را فریب میدادند .
شیطان در پی تو ست برای فریب و وقتی گمراه شدی دیگر حتی او هم از تو روگردان می شود چون تو دیگر خود بدتر از شیطانی ...



 در بیان مضرت تعظیم خلق و انگشت نما شدن


1859 تن قفس شكل است، تن شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
اینش گوید: من شوم هم راز تو
و آنش گوید: نی، منم انباز تو
اینش گوید: نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید: هر دو عالم آن توست
جمله جانهامان طفیل جان توست
او، چو بیند خلق را سر مست خویش
از تكبر میرود از دست خویش
او نداند كه هزاران را چو او
دیو افگنده ست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمه ای است
كمترش خور، كان پر آتش لقمه ای است
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پایان كار
تو مگو: آن مدح را من كی خورم؟
"از طمع" -می گوید او- "پی می برم"
مادحت گر هَجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت ز آن سوزها
گر چه دانی كو ز حرمان گفت آن،
كان طمع كه داشت از تو شد زیان،
آن اثر می ماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بود
مایۀ كبر و خداع جان شود
لیک ننماید، چو شیرین است مدح
بد نماید، ز آن كه تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخ است و حَبّ، كان را خوری
تا به دیری، شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمی پاید همی
چون نمی پاید، همی ماند نهان
هر ضدی را تو به ضد آن بدان
چون شكر، پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دُمّل آرد، نیش جو
نفس، از بس مدح ها، فرعون شد
كُن ذلیلَ النفس هونا لا تَسُد
تا توانی بنده شو، سلطان مباش
زخم كش چون گوی شو، چوگان مباش
ور نه چون لطفت نماند وین جمال
از تو آید آن حریفان را ملال
آن جماعت كِت همی دادند ریو
چون ببینندت، بگویندت كه: دیو!
دیو سوی آدمی شد بهر شر
سوی تو ناید كه از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی ، دیو از پِیَت
می دوید، و می چشانید او میَت
چون شدی در خوی دیوی استوار
می گریزد از تو دیو ای نابكار
آن كه اندر دامنت آویخت او
چون چنین گشتی ز تو بگریخت او