در بیان تفسیر «ما شاء الله كانَ »
سلام به دوستان عزیز . من که این بخش خیلی به دلم نشسته امیدوارم در دل شما هم بشینه :)
مولانا در این بخش همان طور که ازعنوان آن هم پیداست ، به این مطلب می پردازد که : "هر چه خدا خواهد همان شود ". در سلوک و در راه حق اگر عنایات خداوندی شامل حال ما نشود راه به هیچ جا نمیبریم و نامه ی اعمال ما جز سیاهی چیزی نخواهد بود ، ای خدایی که بی نیاز از خدمت و اعمال ما هستی و بیش از شایستگی های ما ، لطف ات شامل حالمان می شود ، با تو یاد هیچ کس روا نیست ، تو ارشادمان کردی ، از گناهان ما گذشتی و عیب های ما را پوشاندی ... این دانش ما که قطره ای است در برابر دریاهای دانش ات ، به دریاهای بی کران آگاهی ات متصل کن ، این علم جزوی ما را به علم کل متصل نما ... البته می دانم که این قطره دانشی هم که دارم به واسطه ی تن خاکی ام و هواهای نفسانی ام به باد می دهم و نگاهم به فضل توست تا از این آسیب ها آن را برهانی قبل از اینکه نیست شود ... گرچه می دانم این نگرانی های من بی مورد است تو قادری آن را از خاک و هوا بازستانی زیرا که حتی قطره ای از پنجه ی قدرت تو خارج نیست .
هر چیزی حتی اگر به عدم بپیوندد تا تو آن را فراخوانی، هست خواهد شد ... در این جهانِ اضداد، که همه چیز با هم در جنگ است و همه کمر به نابودی هم بسته اند تو با اشاره ای می توانی همه ی نیست ها را به زندگی بازگردانی . این تو هستی که هر لحظه جلوه ای تازه به قدرت ات سر میزند و کاروان تجلی از عدم، به دست تو در کائنات روان است ..
گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش، او كند از سر قدم
صد هزاران ضدّ، ضد را می كُشد
بازشان حكم تو بیرون می كشد
از عدم ها سوی هستی هر زمان
هست یا رب كاروان در كاروان
مانند عقل و اندیشه ی ما که شباهنگام گویی نیست می شود و دوباره صبحگاهان ، جانی تازه میگیرد . و یا مانند خزان که آن همه شاخ و برگ سبز و تازه به سوی مرگ رهسپار می شوند. زاغ ، سیاه پوشیده و در مرگ آنها نوحه سر میدهد و آنگاه دوباره پرودگار نغمه ی بهار سر می دهد و آنچه مرگ ستانده باز پس میگیرد .
خاصه هر شب جمله افكار و عقول
نیست گردد، غرق در بحر نُغول
باز وقت صبح آن اَللّهیان
بر زنند از بحر سر، چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر
در گلستان نوحه كرده بر خُضَر
باز فرمان آید از سالار دِه
مر عدم را، كآنچه خوردی باز ده
آنچه خوردی واده، ای مرگ سیاه!
از نبات و دارو و برگ و گیاه
دوست من ! عقل را با خود همراه کن و ببین که در وجود تو خزان و بهاری است جاری ، به باغ دل ات نظر کن ! پر از سبزی و تری و تازه ای ، مملو از غنچه های گل سرخ و سرو و یاسمن ! در انبوهی این گل و درختان ، وجود مادی تو مثل شاخه های درخت ، مثل زمین یا کاخی ، پنهان شده است . سخن های این چنینی که نشان از آن باغ زیبا دارد ، از عقل کل سرچشمه میگیرد . از همین نشانه های ظاهری، به باطن، چشم دل باز کن . مگر می شود این عطر خوش بدون سرچشمه ای به سوی تو جاری شده باشد ؟! این مستی از کجاست ؟!
ای برادر! عقل یك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچۀ ورد و سرو و یاسمین
ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل، نهان صحرا و كاخ
این سخن هایی كه از عقل كل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی كه آن جا گل نبود؟
جوش مُل دیدی كه آن جا مُل نبود؟
مولانا در این جا مبحث "بو شناسی" را مطرح میکند که در مثنوی بارها تکرار شده : باید بو شناس باشی تا بو بکشی و این بو تو را راهنما باشد تا سر منزل مقصود . همین بو، تاری چشم حقیقت بین تو را درمان خواهد کرد . اما اگر تو عادت به شنیدن بوهای بد کردی، دیده ی حقیقت بین ات هم روز به روز رو به تاری خواهد گذاشت . اگر مثل یوسف نیستی لا اقل شبیه یعقوب بی قرار و زار در پی بوی یوسف روان باش تا نور دیده ی تو باز گردد .
بو، قلاووز است و رهبر مر تو را
می برد تا خُلد و كوثر مر تو را
بو دوای چشم باشد نور ساز
شد ز بویی دیدۀ یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری كند
بوی یوسف دیده را یاری كند
تو كه یوسف نیستی، یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
حالا این پند را هم از حکیم غزنوی بشنوید تا جانی تازه بیابید ، که می گفت : اگر روی همچون گل سرخ نداری تا نازت را کسی خریدار شود در عوض خوی زیبایی داشته باش . یکسره نیاز شو ، ناز و غرور و خودبینی را از خود دور کن و از آنها بمیر تا به دم عیسی حیاتی دوباره یابی .
وقتی بهار از راه برسد این خاک است که سبز می شود نه سنگ ! سال ها مثل سنگ دلخراش بودی ، بیا و این بار امتحان کن و خاک شو ...
بشنو این پند از حكیم غزنوی
تا بیابی در تن كهنه، نوی:
« ناز را رویی بباید همچو وَرد
چون نداری، گرد بد خویی مگرد
زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد »
پیش یوسف نازش و خوبی مكن
جز نیاز و آه یعقوبی مكن
معنی مردن ز طوطی، بُد نیاز
در نیاز و فقر، خود را مرده ساز
تا دم عیسی ترا زنده كند
همچو خویشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كی شود سر سبز سنگ؟
خاك شو، تا گل نمایی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را، یك زمانی خاك باش
مولانا در این بخش همان طور که ازعنوان آن هم پیداست ، به این مطلب می پردازد که : "هر چه خدا خواهد همان شود ". در سلوک و در راه حق اگر عنایات خداوندی شامل حال ما نشود راه به هیچ جا نمیبریم و نامه ی اعمال ما جز سیاهی چیزی نخواهد بود ، ای خدایی که بی نیاز از خدمت و اعمال ما هستی و بیش از شایستگی های ما ، لطف ات شامل حالمان می شود ، با تو یاد هیچ کس روا نیست ، تو ارشادمان کردی ، از گناهان ما گذشتی و عیب های ما را پوشاندی ... این دانش ما که قطره ای است در برابر دریاهای دانش ات ، به دریاهای بی کران آگاهی ات متصل کن ، این علم جزوی ما را به علم کل متصل نما ... البته می دانم که این قطره دانشی هم که دارم به واسطه ی تن خاکی ام و هواهای نفسانی ام به باد می دهم و نگاهم به فضل توست تا از این آسیب ها آن را برهانی قبل از اینکه نیست شود ... گرچه می دانم این نگرانی های من بی مورد است تو قادری آن را از خاک و هوا بازستانی زیرا که حتی قطره ای از پنجه ی قدرت تو خارج نیست .
در بیان تفسیر «ما شاء الله كانَ »
1888 این همه گفتیم، لیك اندر بسیچ
بی عنایات خدا هیچیم، هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملك باشد، سیاهستش ورق
ای خدا! ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ كس نبود روا
این قدر ارشاد، تو بخشیده ای
تا بدین، بس عیب ما پوشیده ای
قطره ای دانش كه بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
قطره ای علم است اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاك تن
پیش از آن كین خاك ها خسفش كنند
پیش از آن كین بادها نشفش كنند
گر چه چون نشفش كند تو قادری
كش از ایشان واستانی، واخری
قطره یی كو در هوا شد یا كه ریخت
از خزینۀ قدرت تو كی گریخت؟
1888 این همه گفتیم، لیك اندر بسیچ
بی عنایات خدا هیچیم، هیچ
بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملك باشد، سیاهستش ورق
ای خدا! ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ كس نبود روا
این قدر ارشاد، تو بخشیده ای
تا بدین، بس عیب ما پوشیده ای
قطره ای دانش كه بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
قطره ای علم است اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاك تن
پیش از آن كین خاك ها خسفش كنند
پیش از آن كین بادها نشفش كنند
گر چه چون نشفش كند تو قادری
كش از ایشان واستانی، واخری
قطره یی كو در هوا شد یا كه ریخت
از خزینۀ قدرت تو كی گریخت؟
هر چیزی حتی اگر به عدم بپیوندد تا تو آن را فراخوانی، هست خواهد شد ... در این جهانِ اضداد، که همه چیز با هم در جنگ است و همه کمر به نابودی هم بسته اند تو با اشاره ای می توانی همه ی نیست ها را به زندگی بازگردانی . این تو هستی که هر لحظه جلوه ای تازه به قدرت ات سر میزند و کاروان تجلی از عدم، به دست تو در کائنات روان است ..
گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش، او كند از سر قدم
صد هزاران ضدّ، ضد را می كُشد
بازشان حكم تو بیرون می كشد
از عدم ها سوی هستی هر زمان
هست یا رب كاروان در كاروان
مانند عقل و اندیشه ی ما که شباهنگام گویی نیست می شود و دوباره صبحگاهان ، جانی تازه میگیرد . و یا مانند خزان که آن همه شاخ و برگ سبز و تازه به سوی مرگ رهسپار می شوند. زاغ ، سیاه پوشیده و در مرگ آنها نوحه سر میدهد و آنگاه دوباره پرودگار نغمه ی بهار سر می دهد و آنچه مرگ ستانده باز پس میگیرد .
خاصه هر شب جمله افكار و عقول
نیست گردد، غرق در بحر نُغول
باز وقت صبح آن اَللّهیان
بر زنند از بحر سر، چون ماهیان
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ پوشیده سیه چون نوحه گر
در گلستان نوحه كرده بر خُضَر
باز فرمان آید از سالار دِه
مر عدم را، كآنچه خوردی باز ده
آنچه خوردی واده، ای مرگ سیاه!
از نبات و دارو و برگ و گیاه
دوست من ! عقل را با خود همراه کن و ببین که در وجود تو خزان و بهاری است جاری ، به باغ دل ات نظر کن ! پر از سبزی و تری و تازه ای ، مملو از غنچه های گل سرخ و سرو و یاسمن ! در انبوهی این گل و درختان ، وجود مادی تو مثل شاخه های درخت ، مثل زمین یا کاخی ، پنهان شده است . سخن های این چنینی که نشان از آن باغ زیبا دارد ، از عقل کل سرچشمه میگیرد . از همین نشانه های ظاهری، به باطن، چشم دل باز کن . مگر می شود این عطر خوش بدون سرچشمه ای به سوی تو جاری شده باشد ؟! این مستی از کجاست ؟!
ای برادر! عقل یك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچۀ ورد و سرو و یاسمین
ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل، نهان صحرا و كاخ
این سخن هایی كه از عقل كل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
بوی گل دیدی كه آن جا گل نبود؟
جوش مُل دیدی كه آن جا مُل نبود؟
مولانا در این جا مبحث "بو شناسی" را مطرح میکند که در مثنوی بارها تکرار شده : باید بو شناس باشی تا بو بکشی و این بو تو را راهنما باشد تا سر منزل مقصود . همین بو، تاری چشم حقیقت بین تو را درمان خواهد کرد . اما اگر تو عادت به شنیدن بوهای بد کردی، دیده ی حقیقت بین ات هم روز به روز رو به تاری خواهد گذاشت . اگر مثل یوسف نیستی لا اقل شبیه یعقوب بی قرار و زار در پی بوی یوسف روان باش تا نور دیده ی تو باز گردد .
بو، قلاووز است و رهبر مر تو را
می برد تا خُلد و كوثر مر تو را
بو دوای چشم باشد نور ساز
شد ز بویی دیدۀ یعقوب باز
بوی بد مر دیده را تاری كند
بوی یوسف دیده را یاری كند
تو كه یوسف نیستی، یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
حالا این پند را هم از حکیم غزنوی بشنوید تا جانی تازه بیابید ، که می گفت : اگر روی همچون گل سرخ نداری تا نازت را کسی خریدار شود در عوض خوی زیبایی داشته باش . یکسره نیاز شو ، ناز و غرور و خودبینی را از خود دور کن و از آنها بمیر تا به دم عیسی حیاتی دوباره یابی .
وقتی بهار از راه برسد این خاک است که سبز می شود نه سنگ ! سال ها مثل سنگ دلخراش بودی ، بیا و این بار امتحان کن و خاک شو ...
بشنو این پند از حكیم غزنوی
تا بیابی در تن كهنه، نوی:
« ناز را رویی بباید همچو وَرد
چون نداری، گرد بد خویی مگرد
زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد »
پیش یوسف نازش و خوبی مكن
جز نیاز و آه یعقوبی مكن
معنی مردن ز طوطی، بُد نیاز
در نیاز و فقر، خود را مرده ساز
تا دم عیسی ترا زنده كند
همچو خویشت خوب و فرخنده كند
از بهاران كی شود سر سبز سنگ؟
خاك شو، تا گل نمایی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دل خراش
آزمون را، یك زمانی خاك باش
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:29 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...