بقیه قصه مطرب ... ( بخش چهارم پیر چنگی )

قسمت های قبلی پیر چنگی 

با سلام به دوستان همراه عزیز

برگردیم به داستان پیر چنگی ... همانطور که امیدوارم به یاد داشته باشید داستان ما در مورد پیر چنگ نوازی بود که در دوران پیری رونق کار خود را از دست داده و از ناراحتی راهی گورستان شد و برای خداوند شروع به نواختن کرد ...
از طرفی عُمر خوابی دید ... بانگی در خواب به او گفت که بنده ی خاص و محترم ما را دریاب. او در گوستان است ، از بیت المال 700 دینار بردار و پیش او برو و به عنوان مزد نوازندگی اش (ابریشم بها) این مبلغ را به او بده و بگو که وقتی پولش تمام شد دوباره همین جا بازگرد.
عمر از خواب پرید و کیسه ی پول به دست به سمت گورستان به جستجو رفت. هر چه در گورستان جستجو کرد جز آن پیر کسی را ندید با خود گفت: حق فرمود که بنده ی شایسته و پاک و محترم مرا دریاب ! بعید است که این پیر چنگی در نزد خدا اینچنین محبوب باشد !!
در کار خدا چه حکمت ها که پنهان است ...
با خود گفت از روی ظاهر نباید قضاوت می کردم شاید درون این پیرمرد قلب روشنی است... پس با نهایت ادب و احترام کنار پیرمرد -که خوابش برده بود- نشست. ناگهان عطسه ای کرد و پیرمرد از خواب پرید. تا از خواب پرید و عمر را دید، ترسان از جای پرید و عزم رفتن کرد و با خودش گفت : خدایا شانس ما را ببین که حالا هم گیر محتسب افتادیم ( مامور امر به معروف) .
عمر وقتی به چهره ی زرد و شرم آلود پیر نگاه کرد گفت : از من نترس که برای تو بشارتی از طرف حق آورده ام . آنقدر حق از تو تعریف کرد که من هم عاشق تو شدم از من دور نشو و اینجا بنشین تا برای تو بگویم . خداوند از حال و احوالت پرسید و برایت مزدی فرستاد و ...
پیرمرد وقتی این سخنان را شنید لرزان و بی قرار شد و بانگ زد : بس کن خدای من ! که بسیار مرا شرمنده ی خودت کردی !
بسیار گریست ، از خود بی خود شدو تارش را بر زمین کوبید شکست ...
به تارش گفت : تو حجاب بین من و خداوند و راهزن من شده بودی . هفتاد سال خون مرا خوردی و مرا پیش حق رو سیاه کردی. ای خداوند تو خود با عطایت بر عمر رفته من رحم کن . من ندانستم که هر روز از عمر من بسیار پر بها بوده که من آن را دم به دم و بی توجه خرج کاری کردم و دوری از تو را از یاد بردم و از دلم کویری خشک ساختم. ای خدا! داد خود را تنها از تو می توانم بخواهم که از من به من نزدیک تری . این منیت و غرور من که دم به دم مرا می فریبد اگر از من رخت ببندد آن گاه تو هویدا می شوی. هر چه از تو به ما می رسد مانند سکه های زر است که کسی می شمارد و به ما می دهد و همین امر توجه ما را به تو پیوسته می سازد .

 

بقیه قصه مطرب ، و پیغام رسانیدن عُمر ... ، به او ، آنچه هاتف آواز داد 

2172 باز گرد و حال مطرب گوش‌دار
زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عمر را کای عمر
بندهٔ ما را ز حاجت باز خر
بنده‌ای داریم خاص و محترم
سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بر جه ز بیت المال عام
هفتصد دینار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار
این قدر بستان کنون معذور دار
این قدر از بهر ابریشم‌بها
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
پس عمر زان هیبت آواز جست
تا میان را بهر این خدمت ببست
سوی گورستان عمر بنهاد رو
در بغل همیان دوان در جست و جو
گرد گورستان دوانه شد بسی
غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نبود دگر باره دوید
مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست
صافی و شایسته و فرخنده‌ایست
پیر چنگی کی بود خاص خدا
حبذا ای سر پنهان حبذا
بار دیگر گرد گورستان بگشت
همچو آن شیر شکاری گرد دشت
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست
گفت در ظلمت دل روشن بسیست
آمد او با صد ادب آنجا نشست
بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
مر عمر را دید ماند اندر شگفت
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
گفت در باطن خدایا از تو داد
محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
دید او را شرمسار و روی‌زرد
پس عمر گفتش مترس از من مرم
کت بشارتها ز حق آورده‌ام
چند یزدان مدحت خوی تو کرد
تا عمر را عاشق روی تو کرد
پیش من بنشین و مهجوری مساز
تا بگوشت گویم از اقبال راز
حق سلامت می‌کند می‌پرسدت
چونی از رنج و غمان بی‌حدت
نک قراضهٔ چند ابریشم‌بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر لرزان گشت چون این را شنید
دست می‌خایید و بر خود می‌طپید
بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیر
بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
چون بسی بگریست و از حد رفت درد
چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
گفت ای بوده حجابم از اله
ای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه
ای بخورده خون من هفتاد سال
ای ز تو رویم سیه پیش کمال
ای خدای با عطای با وفا
رحم کن بر عمر رفته در جفا
داد حق عمری که هر روزی از آن
کس نداند قیمت آن در جهان
خرج کردم عمر خود را دم بدم
در دمیدم جمله را در زیر و بم
آه کز یاد ره و پردهٔ عراق
رفت از یادم دم تلخ فراق
وای کز تری زیر افکند خرد
خشک شد کشت دل من دل بمرد
وای کز آواز این بیست و چهار
کاروان بگذشت و بیگه شد نهار
ای خدا فریاد زین فریادخواه
داد خواهم نه ز کس زین دادخواه
داد خود از کس نیابم جز مگر
زانک او از من بمن نزدیکتر
کین منی از وی رسد دم دم مرا
پس ورا بینم چو این شد کم مرا
همچو آن کو با تو باشد زرشمر
سوی او داری نه سوی خود نظر

 

 

تواضع - امر به معروف

در جای جایِ فیه ما فیه ردّی از حضرت محمد به چشم می خورد و امروز بشنوید از زبان مولانا در فیه ما فیه در باب تواضع و فروتنی حضرت محمد :

* شخصی درآمد. فرمود که محبوب است و متواضع و این از گوهر اوست. چنان که شاخی را که میوه ی بسیار باشد آن میوه او را فرو کشد و آن شاخ را که میوه ای نباشد سر بالا دارد همچون سپیدار و چون میوه از حدّ بگذرد استون ها نهند تا به کلی فرو نیاید. پیغامبر صلی الله علیه و سلّم عظیم متواضع بود زیرا که همه ی میوه های عالم اول و آخر بر او جمع بود لاجرم از همه متواضع تر بود. گفت هرگز کسی پیش از پیغامبر بر پیغامبر صلی الله علیه و سلّم نمی توانست سلام کردن زیرا پیغامبر پیش دستی می کرد از غایت تواضع ...

 

** سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرو می آید .. حکمت همچون باران است، در معدن خویش بی پایان است، اما به قدر مصلحت فرود آید ... اما از آن جا که می آید آن جا بی حدّ ست. شکر را در کاغذ کنند یا داروها را عطاران. اما شکر آنقدر نباشد که در کاغذست. کان های شکر و کان های دارو بی حدّ است و بی نهایت، در کاغذ کی گنجد؟ تشنیع میزدند که قرآن بر محمد صلی الله علیه و سلّم چرا کلمه کله فرو می آید و سوره سوره فرو نمی آید؟ مصطفی صلی الله علیه و سلّم فرمود که "این ابلهان چه می گویند اگر بر من تمام فرود آید من بگذارم و نمانم" زیرا که واقف است از اندکی بسیار فهم کند و از چیزی چیزها و سطری دفترها...نظیرش همچنان که جماعتی نشسته اند حکایتی می شنوند اما یکی آن احوال را تمام می داند و در میان واقعه بوده است، از رمزی آن همه را فهم می کند و زرد و سرخ می شود و از حال به حال می گردد و دگران آن قدر که شنیده اند فهم کردند، چون واقف نبودند بر کل احوال. اما آن که واقف بود از آن قدر بسیار فهم کرد. چون در خدمت عطار آمدی شکر بسیارست اما می بینند که سیم چند آوردی به قدر آن دهد. سیم اینجا همت و اعتقادست . به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید ...

=====================================================

فکر می کنم در جامعه ی ما که بسیاری از افراد قبل از پاک سازی درون خود از عیوب و بدون یادگیری شیوه ی دعوت به خوبی حقیقی، سعی در اصلاح دیگران دارند، بد نیست اشاره ای داشته باشیم به خلاصه باب شصت و چهارم "در آداب امر به معروف و نهی از منکر" از کتاب " مصباح الشریعه " منسوب به امام صادق:

هر که از خود سلب نکرده باشد خواهش های نفسانی را و از آفات نفس و مهلکات آن خلاصی نیافته باشد و در حمایت الهی پناه نبرده باشد و از چنگال شیطان رهایی نیافته باشد صلاحیت امر به معروف و نهی از منکر ندارد. چنین کسی هم به خود و هم به دیگران ضرر خواهد رساند .

چنانکه خداوند نیز می فرماید : آیا امر می کنید مردم را به نیکویی و خود فراموش می کنید ؟

هر که می خواهد امر به معروف و نهی از منکر کند محتاج است به چند چیز:

1-عالم باشد به حلال و حرام و تمییز میان ایشان

2-خود مرتکب مناهی و تارک اوامر نباشد

3-از روی اخلاص و اعتقاد درست باشد

4- از روی رحم و شفقت باشد نه از روی صاحب کمالی و غرض علم و اظهار استعداد نباشد ...

5-از روی حکمت باشد و هر کسی را موافق حال او و مناسب طور او با او معامله کند ... که باعث نفرت ایشان نشود.

6-از مکر نفس غافل نشود و از حوادث و سوانح روزگار هر چه رو دهد، ملازم صبر و شکر باشد، و اگر از کسانی که در مقام اصلاح ایشان است، حرکت ناملایمی دید در مقام تلافی نشود و شکوه ی ایشان به کس نکند و اظهار عبوس و ترشرویی ننماید و از غلظت و تندی و درشتی احتراز کند و عوض همه ی اینها را از خدا خواهد. در صورت موافقت آنها شکر و در صورت مخالفت صبر کند. و از عیب خود غافل نباشد...