دزدیدن مارگیر، ماری را از مارگیری دیگر

سلام به دوستان عزیز
اگر به یاد داشته باشید در پایان قسمت قبل، مولانا در مورد مال ، مطلبی را ذکر کرد :
مال خس باشد چو هست ای بی‌ثبات
در گلویت مانع آب حیات
گر برد مالت عدوی پر فنی
ره‌زنی را برده باشد ره‌زنی

که در این ابیات مال را "ره زن " راه حق معرفی کرده بود و فرموده بود که اگر دزدی مال ما را برد نباید زیاد ناراحت باشیم که ره زنی ، ره زن دگر را برده است . در ادامه مولانا داستان کوتاهی در این باب نقل میکند :
دزدی از یک مارگیر ماری ربود ، و از ابلهی و حماقت بسیار از کسب خود خرسند بود . اما سرنوشت برای او مسیر جدیدی رقم زده بود . مار ، دزد را زد و دزد جان سپرد . اتفاقا مارگیر دزد جان باخته را دید و شناخت و گفت : با دل و جان از خدای خود می خواستم تا او را بیابم و مارم را پس بگیرم ، فکر میکردم زیانکار شده ام و نمی دانستم چه سود بزرگی عایدم شده ! خدا را شکر میکنم که دعای من را نشنیده گرفت .
مولانا در پایان داستان نتیجه میگیرد که چه بسیار دعاهایی که اگر برآورده شود زیان و هلاک ما در آن است و خداوند از روی کرم و بزرگواری آن را نشنیده میگیرد ...

واقعا دوستان دعا کردن از اون کارهای سخت هست ... واقعا من که از یک دقیقه دیگرم خبر ندارم چطور میتونم با اصرار و پافشاری چیزی از خدا بخوام و حتی خدای نکرده به خاطر به دست نیاوردنش اخمی هم به چهره بیارم ... البته یکی از دوستان اهل دلمون میگفت: خداوند پافشاری در دعا را دوست داره و مولانا هم میگه :
گفت پیغامبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
می گفت : فقط کافیه در دعاهاتون بگین که صلاح من را هم در این کار قرار بده ، یا اگر صلاحم نیست تو خودت با کرم ات اون رو نشنیده بگیر ...
به هر حال امیدوارم که همه مون در مسیر حق گام برداریم و تمام خواسته ها و دعاهامون ما را به این سمت رهنمون باشه ... الهی آمین ...

 

دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر


136 دزدکی از مارگیری مار برد
ز ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد
وا رهید آن مارگیر از زخم مار
مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید پس بشناختش
گفت از جان مار من پرداختش
در دعا می‌خواستی جانم ازو
کش بیابم مار بستانم ازو
شکر حق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها کان زیانست و هلاک
وز کرم می‌نشنود یزدان پاک

هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر

سلام و درود به دوستان و یاران همراه 
در اولین بخش دفتر دوم مثنوی ، مولانا به داستانی از عُمَر در پایان ماه رمضان اشاره میکند. عمر و یارانش به بالای کوهی رفته بودند تا هلال ماه را برای پایان ماه روزه مشاهده کنند. در این حین یکی از یاران او گفت که : من ماه را دیدم ، اما عمر به او میگوید دستت را تر کن و بر ابرویت بمال ، این که تو دیدی ماه نیست بلکه ابروی توست که بر روی چشمت خم شده و باعث شده دید ات دچار مشکل شود و فکر کنی که ماه را دیده ای ... 
چه بسا در زندگی همه ما از این ابروها فراوان است که بر روی چشممان خم شده و دید ما را عوض کرده ، اما کسی نیست که به ما بگوید دستت را تر کن و این کژی را صاف کن و اگر بگوید هم کو گوش شنوا ... حالا این یک تار ابرو بود ! چون همه اجزات کژ شد چون بُوَد ؟؟!! هر جزء کوچک زندگی مادی تو می تواند باعث خطا در دید تو و ندیدن حقیقت باشد . 
ترازو باید صاف و میزان باشد تا خلاف تو را بسنجد ! حالا برای اینکه بتوانی کژی هایت را صاف کنی یک راه بیشتر نیست و آن همراهی با مردان حق است ! ببین که با چه کسی نشست و برخاست میکنی که همان ترازویت میشود و چه بسا ترازوی خراب، اجزات را هر روز کژ تر از قبل کند ... دوستی با دنیا پرستان و اغیار ارزشی ندارد ، شیر باش و از روباه بازی دست بردار .... این گرگان دشمن یوسف اند . ابلیس یکی نیست ! پشت هر چهره ای می تواند ابلیسی پنهان باشد ( ای بسا ابلیس آدم روی هست ... ) او شطرنج بازی قهار و نرّادی تواناست ، فکر میکنی حواسش به تو نیست و به خودت می آیی و میبینی مات شدی ، حیات واقعی ات را باختی و نفهمیدی ! این خس و خارهای دنیایی روزی راه گلویت را میبندد و میبینی که دیگر راهی برای رهایی نیست ! دیگر آب حیات از گلویت پایین نمی رود ! 
یکی از این خس و خارها ، مِهرِ جاه و مال است . اگر مال ات را دزد برد هیچ اشکالی ندارد . ره زنی ره زن دیگری را برده ، نگران و ناراحت نباش ... 
مولانا در ادامه ی این ابیات و با توجه به بیت آخر ، داستانی در این باب بیان میکند که در بخش بعدی می خوانیم .


هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر ، رضی الله عنه

113 ماه روزه گشت در عهد عمر
بر سر کوهی دویدند آن نفر
تا هلال روزه را گیرند فال
آن یکی گفت : " ای عمر! اینک هلال "
چون عمر بر آسمان مه را ندید
گفت کین مه از خیال تو دمید
ورنه من بیناترم افلاک را
چون نمی‌بینم هلال پاک را؟
گفت: " تَر کُن دست و بر ابرو بمال
آن گهان تو در نگر سوی هلال"
چون که او تر کرد ابرو، مه ندید
گفت : "ای شه ! نیست مه شد ناپدید"
گفت:" آری . موی ابرو شد کمان
سوی تو افکند تیری از گمان"
چون یکی مو کژ شد او را راه زد
تا به دعوی لاف دید ماه زد
موی کژ چون پردهٔ گردون بود،
چون همه اجزات کژ شد، چون بود؟
راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راست ‌رو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست کرد
هم ترازو را ترازو کاست کرد
هر که با ناراستان هم‌سنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو "اشداء علی‌الکفار" باش
خاک بر دلداری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش
هین! مکن روباه‌بازی، شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نسکُلند
زان که آن خاران عدو این گل اند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زان که آن گرگان عدوِّ یوسف اند
"جان بابا!" گویدت ابلیس، هین
تا به دم بفریبدت دیو لعین
این چنین تلبیس با بابات کرد
آدمی را این سیه‌رخ مات کرد
بر سر شطرنج چُست است این غُراب
تو مبین بازی به چشم نیم‌خواب
زانک فرزین‌بندها داند بسی
که بگیرد در گلویت چون خسی
در گلو ماند خس او سالها
چیست این خس؟ مِهر جاه و مالها
مال خس باشد، چو هست ای بی‌ثبات!
در گلویت مانع آب حیات
گر بَرَد مالت عدوّی، پر فنی
ره‌زنی را برده باشد ره‌زنی