بخش های گذشته


در بخش اول دیدیدم که موسی به شماتت شبان پرداخت و او را از این گونه ستایش کردن خداوند بازداشت. موسی به شبان گفت که این نوع کلام تو آتش قهر پروردگار را می افروزد که حلق تو را خواهد سوزاند.
موسی همین سخنان شبان را نیز به دودِ آتش قهر پرودگار نسبت می دهد و یکی یکی سخنان رانده شده توسط شبان را رد می کند و این صفات را شایسته ی این عالم خاکی می داند نه خداوند.
پس از اینکه موسی، سخن را به اتمام می رساند حالت پریشانی عمیقی در شبان به وجود آمده و ناراحت و پشیمان سر به بیابان می گذارد....

آتشی گر نامده است، این دود چیست؟
جان سیه گشته، روان مردود چیست؟
گر همی‌دانی که یزدان داور است
ژاژ و گستاخی تو را چون باور است؟
دوستیِ بی‌خرد خود دشمنی است
حق تعالی زین چنین خدمت غنی است
با که می‌گویی تو این؟ با عمّ و خال؟
جسم و حاجت، در صفات ذوالجلال؟!
شیر، او نوشد که در نشو و نماست
چارُق او پوشد که او محتاج پا ست
دست و پا، در حق ما اِستایش است
در حقِ پاکیِ حق آلایش است
"لم یلد لم یولد" او را لایق است (نمی زاید و زاده نمی شود)
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد، ولادت وصف اوست
هرچه مولود است او زین سوی جوست
زانک از کَون و فساد است و مَهین (کون و فساد : پیوستن و از هم پاشیدن عناصر در عالم خاک که بودن یا نبودن موجودات این جهانی را باعث می شود – مهین : خوار و بی ارزش )
حادث است و مُحدِثی خواهد یقین (حادث: چیزی که از ازل نبوده است – محدث : آفریننده )
گفت: ای موسی! دهانم دوختی
از پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تَفت (تفت: داغ و سوزان، صفتِ آه)
سر نهاد اندر بیابان و برفت