هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران ( بخش دهم )
سلام به دوستان عزیز
قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
در بخش های قبل دیدیم که برای اینکه گرهی از مشکلات خانم و آقای اعرابی باز بشه ، قرار شد آقای اعرابی بره پیش خلیفه ای که در بغداد بود و به کرم معروف ... آقای اعرابی گفت ، دست خالی که نمیشه رفت پیش سلطان ! خانم اعرابی گفت : صدق این هست که از هر چه داریم بگذریم و با ارزش ترین چیزی که به دست آوردیم برای سلطان ببریم . ما هم با ارزش ترین چیزی که داریم سبوی آب باران هست که جمع کردیم . این سبو را بردار و برو پیش شاهنشاه و بگو که بهتر از این آب در صحرا پیدا نمیشه . هر چقدر هم که خزینه اش پر از کالاهای فاخر باشه ، باز هم این آب چیز دیگری است .
حالا مولانا گریزی میزنه به بطن و اشاره میکنه به لایه های پنهان داستان :
این کوزه چیه ؟ این کوزه همین تن محدود و محصور ماست که 5 لوله ی حس به آن وصل هست و از این پنج حس ، آب شوری به درون کوزه میریزه . باید سعی کنیم این آب رو از هر نا پاکی دور نگه داریم تا از این کوزه راهی باز بشه به سمت بحر حقیقت . تا با این اتصال کوزه ی ما ، خوی آن بحر حقیقت را به خودش بگیره و وقتی میبریمش پیش شاه ، او مشتری این کوزه بشه . وقتی این اتفاق افتاد کوزه ی محدود ما ، آب درونش بی نهایت میشه و از این کوزه صد جهان سیراب میشن .
دست از سر این حس های مادی بردار ، چشم از حرام فروبند ، و این کوزه را از خُم الهی پر کن.
زن بسیار خوشحال و راضی و با غرور فکر میکرد که هدیه اش بسیار برازنده ی آن شاه هست ، ولی نمی دانست که در شهر بغداد دجله ای مانند شِکَر روان هست که پر است از کشتی ها و ماهی گیران ...
مولانا در اینجا احساس های زن رو مقایسه میکنه با حس های ما در این دنیا و تفکرات ما در مورد دنیای دیگر و عالم معنا ، که مانند قطره ای است در مقابل آن نهر صفا ...
قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
در بخش های قبل دیدیم که برای اینکه گرهی از مشکلات خانم و آقای اعرابی باز بشه ، قرار شد آقای اعرابی بره پیش خلیفه ای که در بغداد بود و به کرم معروف ... آقای اعرابی گفت ، دست خالی که نمیشه رفت پیش سلطان ! خانم اعرابی گفت : صدق این هست که از هر چه داریم بگذریم و با ارزش ترین چیزی که به دست آوردیم برای سلطان ببریم . ما هم با ارزش ترین چیزی که داریم سبوی آب باران هست که جمع کردیم . این سبو را بردار و برو پیش شاهنشاه و بگو که بهتر از این آب در صحرا پیدا نمیشه . هر چقدر هم که خزینه اش پر از کالاهای فاخر باشه ، باز هم این آب چیز دیگری است .
حالا مولانا گریزی میزنه به بطن و اشاره میکنه به لایه های پنهان داستان :
این کوزه چیه ؟ این کوزه همین تن محدود و محصور ماست که 5 لوله ی حس به آن وصل هست و از این پنج حس ، آب شوری به درون کوزه میریزه . باید سعی کنیم این آب رو از هر نا پاکی دور نگه داریم تا از این کوزه راهی باز بشه به سمت بحر حقیقت . تا با این اتصال کوزه ی ما ، خوی آن بحر حقیقت را به خودش بگیره و وقتی میبریمش پیش شاه ، او مشتری این کوزه بشه . وقتی این اتفاق افتاد کوزه ی محدود ما ، آب درونش بی نهایت میشه و از این کوزه صد جهان سیراب میشن .
دست از سر این حس های مادی بردار ، چشم از حرام فروبند ، و این کوزه را از خُم الهی پر کن.
زن بسیار خوشحال و راضی و با غرور فکر میکرد که هدیه اش بسیار برازنده ی آن شاه هست ، ولی نمی دانست که در شهر بغداد دجله ای مانند شِکَر روان هست که پر است از کشتی ها و ماهی گیران ...
مولانا در اینجا احساس های زن رو مقایسه میکنه با حس های ما در این دنیا و تفکرات ما در مورد دنیای دیگر و عالم معنا ، که مانند قطره ای است در مقابل آن نهر صفا ...
هدیه بردنِ عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمومنین ، بر پنداشت كه آن جا هم قحطِ آب است .
پاك برخیزی تو از مجهود خویش
آب باران است ما را در سبو
مُلكت و سرمایه و اسباب تو
این سبوی آب را بردار و رو
هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو
گو كه : ما را غیر از این اسباب نیست
در مفازه هیچ به زین آب نیست
گر خزینه اش پُر متاع فاخر است
این چنین آبش نباشد، نادر است "
چیست آن كوزه ؟ تن محصور ما
اندر آن آب حواس شور ما
ای خداوند! این خم و كوزۀ مرا
در پذیر از فضل "الله اشتری"
كوزه یی با پنج لوله پنج حس
پاك دار این آب را از هر نجس
تا شود زین كوزه منفذ سوی بحر
تا بگیرد كوزۀ من خوی بحر
تا چو هدیه پیش سلطانش بری
پاك بیند ، باشدش شه مشتری
بی نهایت گردد آبش بعد از آن
پر شود از كوزۀ من صد جهان
لوله ها بر بند و پُر دارَش ز خُم
گفت : " غُضوا عَن هَوا ابصاركُم"
ریش او پر باد، كین هدیه كه راست؟
لایق چون او شهی، این است راست
زن نمی دانست كانجا بر گذر
هست جاری دجلۀ ای همچون شكر
در میان شهر چون دریا روان
پر ز كشتیها و شَستِ ماهیان
رو بر سلطان و كار و بار بین
حس تَجْرِی تَحْتَهَا الأنهار بین
این چنین حسها و ادراكات ما
قطره یی باشد در آن نهر صفا
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۲ ساعت 16:22 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...