سلام به همه ی دوستان عزیز و پوزش به  دلیل تاخیر در ادامه داستان . 

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

خب … آقای اعرابی بالاخره به دارالخلافه رسید و به محض ورود ، کاخدارها دور و برش رو گرفتند و گلاب بر سر و روش زدن  ( که از سنت های مهمان نوازی بوده ) . این افراد کارشون این بود که بدون اینکه از حاجتمند چیزی بپرسند خودشون پی به  حاجت  او میبردند و در جهت رفع اش می کوشیدند . 

خلاصه خیلی بهش احترام گذاشتند و گفتند ای سرشناس عرب ، خسته نباشی از رنج سفر و ... 

آقای اعرابی گفت والا من که الان وجه العرب ( سرشناس ) نیستم اما اگر شما لطفی کنید و به من وجهی بدید ( پول ) شاید شدم . 

آقای اعرابی که اصلا انتظار چنین رفتارهای پر از محبتی رو نداشته میگه : ای شمایی که در چهره تان بزرگی دیده میشه و شکوه شما از سکه های طلای جعفری بیشتر ارزش داره ، ای که دیدار شما به اندازه ی دیدار کلی از عزیزان می ارزه و شایسته است که همه ی انسان ها دارایی خودشون رو در راه دین و آیین شما نثار کنند ،  ای شمایی که با نظر به نور خداوند درون من رو میبینید ، من اینجا اومدم تا شاه بخششی به من بکنه و شما با کیمیای نظر خودتون مس وجود من رو به طلا تبدیل کنید . من غریبی هستم که از بیابان های دور به امید لطف سلطان تا بدین جا رسیدم . بوی لطف او از تمام بیابان ها به مشام میرسه و حتی ریگ های بیایان از لطف او جان میگیرند . 

اینجای داستان اتفاقی که باید بیافته می افته و آقای اعرابی با دیدن این همه مهر و بخشش و بزرگی میگه : من تا اینجا از بهر گرفتن دینار اومدم ولی حالا که  به اینجا رسیدم مست دیدار شاه شدم .


در اینجا مولانا مثال هایی میاره . افرادی که به قصدی حرکت کردند ( مثل اعرابی برای به دست آوردن مالی و بهبود اوضاع ) ولی از آن هدف کوچک به چنان جایگاه  والا  و بهشت  جاودانی رسیدند که در فکرشان نبود  و  نمی گنجید : 

شخصی که برای خرید نان میرود و عاشق نانوا می شود . کسی که برای تفریح به گلستان میرود و در بند باغبان گرفتار می شود  . مرد عربی که با کشیدن آب از چاه ، چشمش به جمال یوسف روشن می شود  . موسی که در پی آتشی برای همسر و فرزندش به چنان آتشی می رسد که از آتش جهان مصون می شود . عیسی که برای فرار از دشمنان به آسمان چهارم می رسد . آدمی که در دام خوشه ی گندم  افتاد و از بهشت رانده شد  ، اما از او بنی آدم خوشه خوشه سر زد  . باز ،  برای به دست آوردن دانه و خوراک در دام شاه افتاد ، اما بر ساعد شاه جای گرفت  . طفل به امید لطف پدر به مکتب و در پی آموختن علم و هنر رفت اما از همان مکتب به جایگاه رفیعی رسید . درمکتب ماهیانه پولی داد ،اما با این کار خود ماهی در آسمان شد . عباس ، دشمن پیامبر بود و بر ضد او و دین او ،  ولی در جنگ با اسلام ، به اسلام بازگشت و حامی آن شد .  


اعرابی میگه : من تا اینجا برای گرفتن  چیزی اومدم  ، اما اینجا به ورودی که رسیدم  انگار به صدر رسیدم و در بالا جای گرفتم . آب آوردم برای هدیه تا نانی بگیرم ، اما بوی نان مرا به بهشت کشاند . نان ، آدم رو از بهشت بیرون راند و همان نان من رو در  بهشت انداخت و به جایی رسیدم که از آب و نان رَستم ، مانند فرشته ها که بی غرض ستایش خداوند میکنند ..  در این جهان هر کسی قدمی بر میداره به دلیلی هست و در انتظار پاسخی و فقط جسم و جان عاشقان هست که بی غرض و بدون هیچ چشمداشتی به دور معشوق در گردش هست ... 


 پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اِكرام اعرابی ، و پذیرفتن هدیۀ او را

2785 آن عرابی از بیابان بعید

بر در دار الخلافه چون رسید

پس نقیبان پیش او باز آمدند 

بس گلابِ لطف بر جیبش  زدند

حاجت او فهمشان شد بی مقال

كار ایشان بُد عطا پیش از سؤال 

پس بدو گفتند :  یا وجه العرب !

از كجایی ؟ چونی از راه و تعب ؟

گفت : وجهم ، گر مرا وجهی دهید

بی وجوهم ، چون پس پشتم نهید

ای كه در روتان نشان مِهتری

فرّ تان خوشتر ز زرّ جعفری

ای كه یك دیدارتان دیدارها

ای نثار دینتان دینارها

ای همه ینظر بنور الله شده

بهر بخشش از بر شه آمده 

تا زنید آن كیمیاهای نظر

بر سر مس های اشخاص بشر

من غریبم ، از بیابان آمدم

بر امید لطف سلطان آمدم 

بوی لطف او بیابان ها گرفت

ذره های ریگ هم جان ها گرفت 

تا بدین جا بهر دینار آمدم

چون رسیدم، مست دیدار آمدم 

بهر نان شخصی سوی نانبا دوید

داد جان چون حسن نانبا را بدید

بهر فرجه شد یكی تا گلستان

فرجۀ او شد جمال باغبان 

همچو اعرابی كه آب از چه كشید

آب حیوان از رخ یوسف چشید

رفت موسی كاتشی آرد بدست

آتشی دید او كه از آتش برست 

جَست عیسی تا رهد از دشمنان

بردش آن جستن به چارم آسمان 

دام آدم خوشه ی گندم شده

تا وجودش خوشۀ مردم شده 

باز، آید سوی دام از بهر َخور

ساعد شه یابد و اقبال و فر

طفل شد مكتب پی كسب هنر

بر امید مرغ  با لطف پدر

پس ز مكتب آن یكی صدری شده

ماهیانه داده و بدری شده 

آمده عباس حرب از بهر كین

بهر قمع احمد و استیز دین 

گشته دین را تا قیامت پشت و رو

در خلافت ، او و فرزندان او

من بر این در، طالب چیز آمدم

صدر گشتم، چون به دهلیز آمدم 

آب آوردم به تحفه ، بهر نان

بوی نانم برد تا صدر جنان 

نان ، برون بُرد آدمی را از بهشت

نان ، مرا اندر بهشتی در سرشت 

رستم از آب و ز نان همچون ملك

بی غرض گردم بر این در ، چون فلك 

بی غرض نبود به گردش در جهان

غیر جسم و غیر جان عاشقان