بخش اول : داستان پادشاه جهود كه نصرانیان را می كشت ، از بهر تعصب

در این بخش از داستان شما درباره وزیر شاه میشنوید که بسیار وزیر مکاری بوده . این وزیر به شاه میگه که کشتن ترسایان فایده ای نداره چون آنها وقتی ببیند که تو آنها میکشی دین خودشون رو مخفی میکنند و چون دین مثل مشک و عود بو نداره ، در ظاهر با تو هستند و در باطن خلاف تو .

پس به شاه میگه تو گوش و دست مرا ببر و بینی و لب مرا بشکاف و مرا به پای چوبه دار بیار . و بعد شخصی بیاد و شفاعت من را کرده و تو مرا آزاد کن . آن گاه من داخل جماعت آنها میشم و شر و شوری در آنها به پا می کنم ...

 

 آموختن وزیر مکر ، پادشاه را

 

او وزیری داشت ، گبر و عشوه دِه

كو بر آب از مكر بر بستی گره


گبر: زرتشتیان – اما اینجا منظور کافر است

عشوه ده : فریبکار

بر آب از مکر بربستی گره : آب را با نمکرش گره میزنه ( بسیار با سیاست و مکار )

 

گفت: ترسایان پناه جان كنند

دین خود را از ملك پنهان كنند

كم كش ایشان را كه كشتن سود نیست

دین ندارد بوی، مشك و عود نیست

سِر، پنهان است اندر صد غلاف

ظاهرش با توست و باطن بر خلاف

شاه گفتش: پس بگو تدبیر چیست؟

چارۀ آن مكر و آن تزویر چیست؟

تا نماند در جهان نصرانئی

نی هویدا دین و، نی پنهانئی

گفت: ای شه گوش و دستم را ببر

بینی ام بشكاف و لب، در حكم مر

بعد از آن، در زیر دار آور مرا

تا بخواهد یك شفاعتگر مرا

بر منادیگاه كن، این كار تو

بر سر راهی كه باشد چار سو

آنگهم از خود بران تا شهر دور

تا در اندازم در ایشان شر و شور

 

مر : تلخ حکم مر : حکم قاطع 

منادیگاه : بلندی پر رفت و آمد

 

ادامه دارد ...