شخصی خارکَن در میانه ی راه، خاری کاشت.
رهگذران لب به ملامت ش گشودند که "این خار را بکَن!" اما او به پشت گوش افکند. خار رشد کرد و هر دم به پای رهگذران می رفت، آنها را آزار می داد و جامه ها را پاره می کرد. 
1232 ره گذریانش ملامتگر شدند
پس بگفتندش: "بِکَن این را"، نکند
هر دمی آن خاربُن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی
جامه‌های خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زارِ زار

وقتی حاکم با جدیت به او گفت که "دیگر بس است! خار را برکن." گفت "چشم روزی او را خواهم کند"
چون به جِد، حاکم بدو گفت: "این بکَن"
گفت: "آری بَر کَنَم روزیش من"
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درختِ خارِ او محکم نهاد

 اما آنقدر امروز و فردا کرد که خار، ریشه اش محکم شد و به درختی تبدیل گشت. 
حاکم گفت "چرا به وعده ات وفا نمی کنی، اینقدر از زیر کار در نرو و امروز و فردا نکن" 
خارکن گفت: "ای بزرگ! روزها میان ما هست و فرصت خواهیم داشت." حاکم گفت: "شتاب کن، در ادای این وظیفه که پیش ما داری سستی نکن. هر روز که می گذرد این درخت جوان تر می شود و تو پیرتر و ناتوان تر در کندن آن. زمان را از دست مده!" 
گفت روزی حاکمش: "ای وعده کژ!
پیش آ در کارِ ما واپس مَغَژ"
گفت: "الایام یا عم بیننا"
گفت: "عجل، لا تماطل دیننا
تو که می‌گویی که: فردا، این بدان
که به هر روزی که می‌آید زمان
آن درخت بَد جوان‌تر می‌شود
وین کَننده پیر و مضطر می‌شود
خاربُن در قوت و برخاستن
خارکن در پیری و در کاستن
خاربُن هر روز و هر دم سبز و تر
خارکن هر روز زار و خشک تر
او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر
زود باش و روزگار خود مَبَر"

خوی های بد ما نیز مانند آن خار است. این خار، هم خودِ ما را آزار می دهد و هم غریب و آشنا را. 
یا تبر بردار و مردانه آن را برکن! یا خارستان خود را به گلستانی وصل کن تا نورِ آن نارِ تو را بکُشد. 
خاربُن دان هر یکی خویِ بَدَت
بارها در پای، خار آخر زدت
بارها از خوی خود خسته شدی
حس نداری، سخت بی‌حس آمدی
گر ز خسته گشتن دیگر کسان
که ز خُلق زشت تو هست آن رسان،
غافلی، باری ز زخمِ خود نَه‌ای
تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای
یا تبر بردار  و مردانه بزن
تو علی‌وار این در خیبر بکن
یا به گلبُن وصل کن این خار را
وصل کن با نار، نور یار را
تا که نور او کُشد نار تو را
وصل او گلشن کند خار تو را

دفتر دوم مثنوی مولوی