قسمت های قبلی پیر چنگی 

سلام به یاران همراه 
در ادامه ی داستان پیر چنگی، مولانا به سراغ طرف دیگر داستان می رود.
عُمَر خوابی دید که آن خواب او را به تعجب واداشت و گفت این خوابی که دیدم عادی نبود و پیامی از غیب بوده است. از حق ندایی به او رسید که جانش آن ندا را دریافت کرد...
در اینجا مولانا می گوید که یک بانگ حقیقی در عالم وجود دارد و هر صدای دیگری که می شنوی در حقیقت انعکاس آن بانگ است. این بانگ به زبان خاصی نیست، نیازی به لب برای بیان ندارد و هر کس با هر زبانی می تواند آن را بدون گوش این جهانی ادراک کند. حتی نمی توانیم بگوییم "هر کس" بلکه "هر چیز" حتی سنگ و چوب هم این ندا را می تواند دریافت کند یا این بانگ از آنها شنیده شود .
سپس مولانا اشاره می کند به آیه 172 سوره اعراف و سوالی که در آغاز آفرینش پرورگار از آفریدگان می پرسد : آیا من پروردگارتان نیستم ؟ گفتند : چرا ، هستی .
مولانا می گوید که همیشه این رابطه بین موجودات و آفریدگار، جریان دارد و هر روز که خَلقِ نو اتفاق می افتد، درحقیقت این سوال پرسیده می شود و پس از گفتن "بلی" هر چیز از عدم به وجود می آید.


(روز اَلَست : آغاز هستی ** جوهر و عرض : موجوداتی که مستقل بوده و در برقرار شدن نیازی به محل نداشته باشند جوهر اند. اما موجوداتی که تبعی بوده و نیاز به محلی برای ظهور دارند عَرَض گفته می شود مانند سپیدی و سیاهی .)


در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه، که : چندین زر از بیت المال به آن مرد ده که در گورستان خفته است

2115 آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت
تا که خویش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد کین معهود نیست
این ز غیب افتاد، بی مقصود نیست
سر نهاد و خواب بردش، خواب دید
کآمدش از حق ندا، جانش شنید
آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست
خود ندا آنست و این باقی صَداست
تُرک و کُرد و پارسی‌گو و عرب
فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب
خود چه جای تُرک و تاجیک است و زنگ؟
فهم کرده ست آن ندا را چوب و سنگ
هر دمی از وی همی‌آید "اَلَست"
جوهر و اعراض می‌گردند هست
گر نمی‌آید "بلی" ز ایشان، ولی
آمدنشان از عدم، باشد "بلی"