دفتر دوم از بیت 1 تا 92
سلام بر دوستان عزیز
به دلیل پاک شدن تعدادی از پست ها بعد از مشکلات بلاگفا پست های حذف شده پشت سر هم در این پست قرار داده شده و امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار بگیره :
قصد دارم در این پست و چند پست آینده اشاره ای به آغاز دفتر دوم مولانا داشته باشم ، تا ببینیم به کجا میرسد :
در بیت های انتهایی دفتر اول، ابیات حاکی از این است که مولانا جانی در سخن نمی بیند و درون او نیاز به سکوت میبینیم و این سکوت حدود 2 سال به طول انجامید :
سخت خاك آلود می آید سخُن
آب تیره شد، سَرِ چَه بند كن
تا خدایش باز صاف و خوش كند
آنكه تیره كرد، هم صافش كند
صبر آرد آرزو را، نه شتاب
صبر كن، و الله اعلم بالصّواب
از طرفی مولانا در ابیات ابتدایی دفتر دوم ، اشاره میکند که گاهی باید صبر کرد تا دوباره جان به سخن بازگردد و دفتر معنی باز شود و این اتفاق با بازگشتن حسام الدین در سال 662 افتاده است :
1 مدّتی این مثنوی تاخیر شُد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بختِ تو فرزند نو
خون، نگردد شیر شیرین، خوش شنو
چون ضیاء الحق حُسام الدین، عِنان
باز گردانید ز اوج آسمان ،
چون به معراج حقایق رفته بود
بی بهارش غنچه ها نشكفته بود
چون ز دریا سوی ساحل باز گشت
چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
مثنوی كه صیقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلی ز اینجا برفت و باز گشت
بهر صید این معانی باز گشت
ساعد شه مسكن این باز باد
تا ابد بر خلق این در باز باد
در بعضی شرح ها گفته اند که حسام الدین به دلیل از دست دادن همسرش در گوشه گیری و غم به سر میبرد و بازگشت او به حالت عادی و قرار گرفتن دوباره او کنار مولانا ، شروع دفتر دوم را سبب شده. این آغاز به نظر میرسد در روز "استفتاح "، 15 رجب، حادث شده که می گویند درهای آسمان گشوده است و از این دفتر به بعد مولانا تا دفتر ششم بی وقفه سروده و دفتر ششم با مرگ مولانا به پایان رسیده . البته در مثنوی اشاراتی وجود دارد مبنی بر اینکه مولانا قصد اش همین 6 دفتر بوده است .
این مقدمه را از بنده داشته باشید تا در پست های بعدی بریم سراغ ابیات بسیار زیبای مولانا در باب نفس و آینه ی دل و یار خدایی ...
مولانا در ادامه ی ابیات، اشاره به دلایل بسته شدن درِ معنا می کند . چه اتفاقی می افتد که چشمه ی جوشش معانی غیبی و معرفت حق در انسان خشک می شود ؟؟
مولانا می گوید : وقتی گرفتار مادیات و علایق دنیوی شدی ، این در بسته می شود . آن عالم پر از شیرینی و لذت معنوی است اما تا یک آن چشم به دنیا بدوزی و در آن غرق شوی، در همین یک لحظه غفلت ، در معنویت بر تو بسته می شود . ( بعد هی بیا زور بزن در رو باز کنی ! مگه میشه ؟؟!! اصلا انگار دری نبوده ! ممکنه حتی شک کنی که نکنه دچار توهم بودم که اینجا دری بوده ؟! )
***********************************************
10 آفت این دَر، هوا و شهوت است
ور نه آنجا شربت اندر شربت است
این دهان بر بند تا بینی عیان
چشم بند آن جهان، حلق و دهان
همین دهان ما می تواند دهانه ی ورود ما به دوزخ باشد . جهان نیز مانند برزخ است . این برزخ هم به بهشت (نور باقی) راه دارد و هم به دوزخ ، انتخاب با توست که به کدام سمت قدم برداری . در این برزخ دنیا ، جوی شیر و خون کنار هم جاری است ، کافی است تو با بی احتیاطی یک قدم اشتباه برداری تا شیر و خون مخلوط شود !
ای دهان! تو خود دهانه دوزخی
و ای جهان! تو بر مثال برزخی
نور ِ باقی، پهلوی دنیای دون
شیر ِ صافی، پهلوی جوهای خون
چون در او گامی زنی بی احتیاط
شیر ِ تو خون می شود از اختلاط
آدم هم یک لحظه غفلت کرد و اسیر نفس شد و در این طوفان بلا افتاد . اگر چه گناه او به اندازه ی تار مویی بود ، اما انگار این مو در چشم رسته باشد ! چشم آدم به نور حق میدید اما تصور کن در این چشم تار مویی بروید و مانع دید او شود ! این تار مو می تواند در مقابل دیدِ چشم مانند کوهی عظیم جلوه ، و بسیار دیدنی ها را از تو پنهان کند یا وارونه به تو نشان دهد .
یك قدم زد آدم اندر ذوق ِ نفس
شد فراق ِ صدرِ جنّت طوق ِ نفس
همچو دیو، از وی فرشته می گریخت
بهر نانی، چند آب چشم ریخت
گر چه یك مو بُد، گنه كو جُسته بود
لیك آن مو در دو دیده رُسته بود
بود آدم دیدۀ نور ِ قدیم
موی در دیده بود كوهِ عظیم
در ابیات بعدی مولانا به این نکته می پردازد که : اگر آدم با عقلی مشورت کرده بود کار بدین جاها نمیکشید ؛ و بحث به سوی داشتن یاری خدایی سوق پیدا میکند ... پس ادامه دارد
***********************************************
خب در قسمت قبل دیدیم که مولانا اشاره به اشتباه آدم کرد که مثل روییدن مویی در چشم بود (اشاره به مو نشان کوچکی اش است و روئیدن در چشم یعنی این گناه جای بدی اتفاق افتاده بود) و گفت : اگر آدم در این حال مشورت می کرد نیازی به پشیمانی و عذر خواهی نبود . (این مشورت می تواند با عقل یا عقل کل که نظام هستی به آن بستگی دارد باشد – برگرفته از تعلیقات دکتر استعلامی)
بعد مولانا به این نکته اشاره میکند که اگر عقلی با عقلی دیگر جفت شود به سمت گفتار و کردار نیک قدم برمیدارند و اگر نَفسی با نفس دیگر جفت شود عقل جزوی بی کار شده و به سوی سیاهی گام بر میدارند ... (عقل جزوی به سوی حق و عقل کل حرکت میکند)
18 بود آدم دیدۀ نور ِ قدیم
موی در دیده بود كوهِ عظیم
گر در آن،آدم بكردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت
زآن كه با عقلی چو عقلی جفت شد
مانع بَد فعلی و بَد گفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شد
عقل ِ جزوی، عاطل و بی كار شد
اگر روزی از تنهایی ، نومیدی به تو رو کرد ، برو و یاری خدایی بجو که زیر سایه ی آن یار، خورشید حقیقت به تو رو خواهد کرد .
حتی آن که خلوت را نیز انتخاب کرده ، آن را از یاری آموخته . خلوت یعنی خود را از بیگانگان پنهان کنی ، نه اینکه از یار خدایی هم دوری بگزینی . خلوت مانند پوستینی است که باید آن را در زمستان بی دوستی و در جمع بیگانگان به تن کنی نه در کنار یاری بهاری .
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه یار، خورشیدی شوی
رو، بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان كردی، خدا یار تو بود
آن كه در خلوت نظر بر دوخته ست
آخر آن را هم ز یار آموخته ست
خلوت از اغیار باید، نه ز یار
پوستین بهر دی آمد، نه بهار
وقتی عقلی با عقل دیگر جفت شود ، مانند چراغی است که نورش افزون می شود و راه پیدا ، و اگر نفس با نفس دیگر همراه شود ، اگر چه ممکن است ظاهری خوش داشته باشد، اما ظلمت افزون می شود و راه پنهان .
عقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
حالا اگر چنین یاری پیدا کردی ، باید مواظب باشی تا با زبان ات گرد و خاک به پا نکنی ! این یار مانند چشم و آیینه ی توست ، مبادا تیره و تارش کنی ، که به خود ظلم کرده ای .
یار، چشم توست، ای مردِ شكار
از خس و خاشاك، او را پاك دار
هین! به جاروب زبان، گردی مكن
چشم را از خس، ره آوردی مكن
چون كه مومن آینۀ مومن بود
روی او ز آلودگی ایمن بود
یار آیینه ست جان را در حَزَن
در رخ آیینه ای جان! دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمت
دَم فرو بردن بباید هر دمت
آیا تو از خاک کمتری ؟؟ خاک وقتی با یارش جفت شد ، بهاری گشت و از بهار هزاران رنگ در اون پدیدار شد ! درخت با یاری جفت شد و از این هوای خوش سر تا پا شکفت ، در خزان بی یاری هم سر به زیر لحاف کرد و خفت (جلوه نکردن ، مانند همان خلوت از بیگانگان ) . گفت یار بد بلایی است و همان بهتر که مانند اصحاف کهف من هم به خواب روم ، در این شرایط خواب سرمایه ی گران بهایی است زیرا تو را از گرفتار شدن در فساد حفظ میکند .
كم ز خاكی؟ چون كه خاكی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی كو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شكفت
در خزان چون دید او یار ِ خلاف
در كشید او رو و سر زیر لحاف
گفت: یار بَد، بلا آشفتن است
چون كه او آمد، طریقم خفتن است
پس بخسبم، باشم از اصحاب كهف
به ز دقیانوس، آن محبوس لهف
یقظه شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایۀ ناموس بود
***********************************************
سلام بر دوستان عزیز
این ابیات را چند روزی بود نوشته بودم و نمی دانم چرا دلم راضی نمیشد، تا بالاخره امروز وقتی که در بی حوصلگی و روزمرگی دست و پا میزدم به یاد گفتار دکتر سروش در باب دفتردوم مثنوی افتادم و به سراغش رفتم و چه یاد آوری به جایی بود . پس در چند نوشتار باقیمانده از صحبت های دکتر سروش نیز بهره بردم ...
در ادامه ابیات پیشین که مولانا از زیباییِ حضور یاران خدایی گفت به این ابیات میرسیم .
در این ابیات نیز مولانا به شبِ بی یار اشاره می کند، که اگر یار از راه نرسد ظلمتی دائمی است. این شب، زمستانی است پر کلاغ که بلبلان گلزار را به خاموشی وا می دارد ...
رفتن خورشید، بیداری کش است . در این شب همان بهتر که به خواب روی به انتظار طلوع خورشیدت ...
39 خواب، بیداری است چون با دانش است
وایِ بیداری كه با نادان نشست
چون كه زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زآن كه بی گلزار بلبل خامش است
غیبت خورشید بیداری كُش است
یک خورشید داریم در بند مکان ، وقتی اینجا نیست جای دیگری است. اما خورشید دیگری داریم که در همه جا یکسان می تابد و نقل و انتقال ندارد . از عالم جان و عقل طلوع می کند و نور می پاشد. این آفتاب اهل عالم دیگری است و شب و روز برای روشنگری در بر او تفاوتی ندارد.
اگرمی خواهی به نوری برسی و طالب کمالی به این سو بیا ، بعد از آن کار تو درست خواهد شد و هر جا روی به همراه خود طلوع می آوری ...
آفتابا! ترك این گلشن كنی
تا كه تحت الارض را روشن كنی
آفتاب معرفت را نقل نیست
مشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشید كمالی، كان سَری است
روز و شب، كردار او روشنگری است
مطلع شمس آی اگر اسكندری
بعد از آن هر جا روی نیكوفری
بعد از آن هر جا روی، مشرق شود
شرق ها بر مغربت عاشق شود
***********************************************
خب بریم سراغ ادامه ی ابیات ابتدایی دفتر دوم ...
ما دو گونه حس داریم، یکی هم ارزِ مس و دیگری هم ارزِ طلا . حس خفاش صفتِ ما قوت اش ظلمت است و متعلق به بدن ، به سوی دنیای مادی روان (غرب) این سو جهنم است . حس دُرّ پاش ما متعلق به جان است و قوت اش نور، به سوی عالم معنا روان (شرق).
یک حس به نفس نزدیک است و دیگری به عقل . حسِّ جان از آفتاب حقیقت برخوردار است .
هر چه که اسباب نزاع شود به سوی دو نگری است، این نزاع ها غیر انسانی است . مولانا اعتقاد دارد که انسان مانند یک خر سوار است ( انسانی که بر نفس و حواس ظاهری اش سوار است ) . ممکن است خران با هم نزاع کنند اما اگر آدمی -که سوار است- با خر نزاع کند این دیگر نشان می دهد کار بسیار خراب است .
47 حسِّ خفاشت سوی مغرب دوان
حس دُرّ پاشت سوی مشرق روان
راه حس، راه خران است ای سوار
ای خران را تو مزاحم! شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زرِّ سرخ و این حس ها چو مس
اندر آن بازار، كَاهلِ محشرند
حس مس را، چون حس زر كی خرند؟
حس ابدان، قوتِ ظلمت می خورد
حس جان، از آفتابی می چرد
ای محبوب حقیقی دوباره بیا و روشنگری کن . آفتاب حقیقت ات را بر ما بتابان و ما را از ظلمت حس های غرب نجات بده. صفات تو آفتاب معرفت است. خورشید این دنیای مادی بنده ی یک صفتِ همچون آفتابِ توست.
ای ببرده رَختِ حس ها سوی غیب
دستِ چون موسی، برون آور ز جیب
ای صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ، بنده یک صفت
تجلیات گوناگون داری و در لباس های مختلف ظاهر می شوی . گاه تو را در دریا میبینم، گاه در خورشید و گاه کوه و گاه عنقا (سیمرغ). اما ذات تو هیچکدام از اینها نیست ، تو از هر چه در تصور من پدیدار می شود فراتری.
(به طور کلی او در زمان و مکان قرار نمی گیرد و آنچنان نیست که اصلا در وهم ما حتی بیاید . هر چه وهم بدود به او نخواهد رسید . ادراک خداوند جایی به سراغ شما می آید که بفهمید خدا ادراک شدنی نیست . در این مرحله شما به حیرت وارد شده اید : دکتر سروش )
گاه خورشیدی، و گه دریا شوی
گاه كوه قاف و، گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش
ای فزون از وهم ها، وز بیش بیش
***********************************************
درود بر دوستان همراه
در انتهای بخش قبل با هم خواندیم که مولانا از پرودگار سخن گفت ، از خدایی که در وهم ما نمی گنجد ... و حالا میرویم سراغ ادامه ابیات :
رنگ های ظاهری جسم مانند مرد و زن ، قومیت ها و ... در روح جایی ندارد . روح بی تعلق است مانند خورشید که به قومی تعلق ندارد. عالمی که مولانا از آن صحبت می کند عالم روح است، پس در تقسیم بندی های این جهانی نمی گنجد . عالم ارواح، عالم وحدت است .
56 روح با علم است و با عقل است یار
روح را با تازی و تركی چه كار؟
خداوند نقشی ندارد اما در مقام تجلیات صد نقش می یابد و با دیدن این تجلیات هم موحد و هم مشبّه حیران و سر در گم می شوند . این سردرگمی هم برای افرادی است که خداوند را حلول پیدا کرده در جهان می دانند و برای شناساندن حق صفات حق را با صفات مخلوق حق مقابله و تشبیه میکنند ( مشبّه ) و هم آنان که خداوند را چیزی ورای هستی و به دور از تشبیه می دانند ( موحد ) .
( ابن عربی این دو را در هم ترکیب کرد ، هم خدا را در همه چیز میبیند و هم تنزّه او را از آبی و خاکی بودن ، و این عالم را در حضور او )
بی نقش هستی و این همه نقش داری . خودت نیستی اما به یک معنا همه جا در میانی ، چهره نشان نمی دهی اما همه جا چهره ی توست . این حالت توست که موجب کفر شده و مشبّه و موحد را جا به جا میکند .
از تو ای بی نقش ِ با چندین صُوَر
هم مُشَبِّه، هم موحد، خیره سر
گه مشبه را موحد می كند
گه موحد را صُور ره میزند
گاه آنقدر در مقام ظهور نزدیک می شوی که آدمی مست می شود و با تو می گوید : ای خردسال نازک بدن . و گاه آن فرد آنچه خود ساخته را ویران می کند و می گوید همه ی این حرف ها که من زدم باطل بود ( خاک بر فرق من و تمثیل من )
گه تو را گوید ز مستی بوالحسن:
یا صغیر السّن و یا رطب البَدَن!
گاه نقش خویش ویران می كند
آن پی تنزیه جانان می كند
***********************************************
سلام به دوستان و همراهان عزیز
سخنانی که در این بخش -از ابتدای دفتر دوم مولانا- با هم می خونیم ، سخنانی آشناست . فکر میکنم بسیاری از شما با این مفاهیم بر خورد کردید ... در این ابیات از عالم ارواح و جذب ها سخن میره .
به اعتقاد مولانا هیچ رفاقت و همراهی بی دلیل نیست . در این عالم هم جنس ها همدیگر را جذب ، و اهل نور و اهل نار به سمت هم کشیده می شوند .اگر به اطراف خود با دقت نگاه کنیم گاهی میبینیم افرادی که به سمت ما می آیند در خصوصیتی مشترک هستند ، حتی گاهی ما گلایه میکنیم که چرا باید این افراد همیشه سر راه من سبز شوند ، در این گونه موارد باید به خودمان نگاه کنیم و ببینیم چه چیزی در وجود ماست که این افراد به سمت مان جذب شده اند .
حالا مولانا از این خصوصیت عالم که ذکر شد برای بیان مفهومی دیگر استفاده میکند : اگرچشمت را ببندی تو دچار اضطراب (تاسه) می شوی و دلت می خواهد چشمت را باز کنی زیرا نوری در چشم است که نمیتواند از نور بیرون جدا بماند و می خواهد خود را به او برساند . پس چشم میبندی و مضطرب میشوی (به اعتقاد قدما دیدن ، عبارت است از شعاعهایی که از چشم بر اشیاء می افتد)
حالا مولانا به مسئله بسیار جالبی اشاره میکند که فکر کنم بسیاری از ما گرفتار آن هستیم : اگر با چشم باز هم تشویش و ملالت داری، چشم دلت بسته شده است و این تاسه علامت تقاضای چشم دلت است که نور می خواهد . باید چشم دلت را با نور دیگری هم نشین کنی که این نور نزد صاحبدلان است. دل پیش اهل دل، ملالت اش زایل می شود، هر چیز دیگری هم به او بدهی نمی توانی او را از نور اهل دل بی نیاز کنی .
در ظاهر ممکن است تو سرت را به چیزهای دیگر گرم کنی اما اینها هم جنس روح نیست، برای همین اضطراب درونی تو فرو نمی شنید.
پس همانطور که چشم ظاهر با بسته شدن، موجب ملالت شد و دوست داری آن را باز کنی، درون هم همینطور ، دو چشم پایدار و ماندنی در دلت داری که به دنبال نور است ، مواظب آن باش و قدرش را بدان.
81 در جهان هر چیز چیزی جذب كرد
گرم گرمی را كشید و سرد سرد
قسم باطل، باطلان را می كِشد
باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
چشم چون بستی تو را جان کندنی است
چشم را از نور روزن صبر نیست
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن كِی شِكِفت؟
تاسه تو، جذب نور چشم بود
تا بپیوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا
دان كه چشم دل ببستی، بر گشا
آن تقاضای دو چشم دل شناس
كو همی جوید ضیای بی قیاس
چون فراق آن دو نورِ بی ثبات
تاسه آوردت، گشادی چشمهات،
پس فراق آن دو نور پایدار
تاسه می آرد، مر آن را پاس دار
***********************************************
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...