برای هر کسی در این دنیای  پر ازدحام، مِی ای هست و میخانه ای ، ساقی ای هست و مستی ای ...

برای من ، پشت این شیشه های رنگی ، میخانه ای است . میخانه ای همسایه ی حیاط و باغچه ...

هر وقت از زندگی ، از دقایق ، از خودم  خسته ام به آنجا پناه میبرم ...

کتابخانه ی کوچکم، گلدان ها، آفتاب و مهتاب، باد و باران،  باغچه ی کوچکم، همه دست به دست هم میدهند تا من می گساری کنم ...

اینجا میخانه ی کوچک لحظه های تنهایی و آرامش و بی خودی است ...

مولانا به عاشقی ام میکشاند و عطار به تسلیم  ام میبرد ...

بوبن مرا به موتسارت و باران دعوت میکند و از پشت شیشه های رنگی فراتر از بودن را به تصویر میکشد ...

سروش از قمار عاشقانه میگوید، ریچارد باخ از جاناتان مرغ دریایی و اکهارت توله از نیروی حال  ..

سعدی پندم می دهد و یار آشنا سخن آشنا ...

از صحیفه سجادیه میروم تا مصباح الشریعه ...

و پدربزرگم از بین دست نوشته هایشان لبخند میزنند ....

و مست میشوم ... بی خود ....

کنج میخونه ها - اسفندیار