سلام به دوستان عزیز
میریم سراغ ادامه ی داستان . قسمت های قبل رو میتونید از اینجا بخونید :

داستان معاویه و شیطان

معاویه در پاسخ به شیطان گفت که همه حرف هایی که زدی و استدلال ها و تمثیل ها که بیان کردی درست است و من آنها را می پذیرم و درست به همین خاطر از تو روی بر میگردانم و درست است که مدیریت عالم با خداوند است و هم اوست که آدم را در مرتبت مسجود و تو را در مقام عاصی نشانده است ، ولی چون لازمه موقعیت تو اغواگری است وظیفه من گریختن از توست . بلی ، مطابق نقشه ی خلقت یکی آتش سوزنده شده و دیگری گُل خوشبو ، ولی آیا لازمه ی قبول این تقسیم موقعیت ها آن است که بین آتش و گل فرق نگذاریم ؟ ما میتوانیم تصدیق کنیم که سوزندگی آتش مطابق نقشه آفرینش است و در عین حال به خاطر پرهیز از سوختن از آن دوری کنیم .

بنابراین حتی اگر بپذیریم که از ابتدا بنا بوده در عالم ، موجود عصیانگر و اغواگری به نام شیطان پدید آید ، باز هم فرق میان شیطان و غیر شیطان منتفی نمی شود .

باز تقریر كردن معاویه با ابلیس مكر او را

2662 گفت امیر او را كه : اینها راست است
لیك بخش تو از اینها كاست است
صد هزاران را چو من تو  رَه زدی
حفره كردی، در خزینه آمدی
آتشی، از تو نسوزم، چاره نیست
كیست كز دست تو جامه ش پاره نیست؟
طبعت ای آتش، چو سوزانیدنی است
تا نسوزانی تو چیزی، چاره نیست


این سوزانندگی را در درون تو قرار داده اند و اصلا معنای "لعنت" همین است . مولانا در اینجا سر لعنت الهی را گفته است  . لعنت خداوند این بود که او را مانند آتشی سوزنده کرده . به عبارت دیگر لعنت باری همان نقشی است که او به شیطان داده است پس در واقع لعنت توصیفی از وضعیت و نقش شیطان است و در آن مذمتی وجود ندارد .

لعنت این باشد كه سوزانت كند
اوستاد جمله دزدانت كند


معاویه  در اینجا سپر انداخته می گوید : من در برابر تو که در برابر  خداوند حجت آوردی چه می توانم بگویم ؟ قطعا خدعه و نیرنگی در کار تو نهفته است . من باطن مکر تو را در نمی یابم اما میدانم که در این کار خللی هست . تو مانند شکارچیانی هستی که صدایشان را شبیه مرغان میکنند تا فریبشان دهند و آنها را به دام اندازند .

با خدا گفتی، شنیدی ، رو برو
من چه باشم پیش مكرت ای عدو؟
معرفت های تو چون بانگ صفیر
بانگ مرغان است، لیكن مرغ گیر
صد هزاران مرغ را، آن  ره  زدست
مرغ غِرّه، كاشنائی آمده ست
در هوا چون بشنود بانگ صفیر
از هوا آید شود اینجا اسیر


در اینجا معاویه برای اینکه فرض خود را در مورد اغواگری شیطان ثابت کند ، از فریب های شیطان ، هفت مورد را به عنوان نمونه ذکر میکند : 1- مسبب عذاب قوم نوح 2- مسبب طوفان سهمگین بر قوم عاد 3- سنگسار شدن قوم لوط  4- عذاب شدن نمرود به وسیله پشه ای که از راه بینی به مغز او وارد شد 5- فریب خوردن فرعون در ادعای خدایی 6- نا اهل شدن ابولهب 7- ابوجهل شدن ابوحکم
 
قوم نوح از مكر تو در نوحه اند
دل كباب و سینه شرحه شرحه اند
عاد را تو باد دادی در جهان
در فگندی در عذاب و اندُهان
از تو بود آن سنگسار قوم لوط
در سیاهابه ز تو خوردند غوط
مغز نمرود از تو آمد ریخته
ای هزاران فتنه ها انگیخته
عقل فرعونِ ذَكیِّ فیلسوف
كور گشت از تو، نیابید او وقوف
بولهب هم از تو نااهلی شده
بوالحكم هم از تو بوجهلی شده


تو همان مهره ی فرزین ( وزیر ) هستی که راه را بر مهره های حریف میبندی تا او را مات کنی . و این دشمنی تو دامان همگان را گرفته و پیروی از تو آدمی را در طوفان خشم الهی گرفتار میکند .

ای بر این شطرنج بهر یاد را
مات كرده صد هزار استاد را
ای ز فرزین بندهای مشكلت
سوخته دلها، سیه گشته دلت
بحر مكری تو، خلایق قطره ای
تو چو كوهی، وین سلیمان ذره ای

در اینجا مولوی به داستان حضرت نوح و پسرش اشاره میکند که از سوار شدن به کشتی سر باز زد و گفت من به کوه پناه میبرم تا از آب مصون بمانم . ولی نوح شرط مصون ماندن را پناه به خداوند و رحمت او  دانست .

كه رهد از مكر تو ای مُختَصِم !
غرق طوفانیم، الا من عُصِم

بسا ستاره ی سعد را که سوزاندی و بسا جمعیت ها را از هم پاشیدی . بهروزی را به تیره روزی بدل کردی . تاریخ عمر تو پر از اغواگری  و وسوسه انگیزی است . سخنان فریبنده و عقل پسند بر زبان میرانی ، اما نفس آدمیان را فربه میکنی .

بس ستارۀ سعد، از تو محترق
بس سپاه و جمع، از تو مفترق