این بخش چون طولانی هست من  به چند قسمت تقسیم می کنم با اجازه :) در ابتدا مهمان داستان ما می گوید که این حرف ها که من میزنم لاف نیست ، من چیزی میدانم و بویی شنیده ام که شما از آن بی بهره اید و برای شروع به داستانی اشاره میکند:  در این داستان کودکی طبل کوچکی در دست دارد که از  ضربه زدن بر روی آن  برای ترساندن و فراری دادن  پرنده ها  سر مزرعه استفاده میکند تا از محصول  نگهداری کند . سلطان محمود با سپاهش  از آنجا عبور میکرده و در میان سپاه شتر نر قوی و زیبایی  ( بُختی – همچون خروس ) بود که طبل بزرگی را حمل می کرد که در مواقع مختلف بر آن طبل میکوبیدند . شتر به مزرعه وارد شد و کودک بر طبل خود می کوبید تا برای حفظ گندم ( بُر ) شتر را فراری دهد . عاقلی پیش آمد  و گفت : آخر تو چطور فکر میکنی با صدای طبل تو آن شتر فرار کند در حالی که این شتر طبل سلطان که بیست برابر طبل توست را حمل میکند !
از این داستان ، مهمان به این نکته میرسد که : این تهدید ها هم برای من مثل همان طبلک است . من عاشق اسرار غیب هستم و هستی مادی خود را قربانی کرده  ام و جان را در برابر بلای راه حق نهاده ام  . من مانند اسماعیلیان هستم (  از شاخه های شیعه که اهل از خودگذشتگی و فدا کردن بودند و تا قرن 7 آوازه ای داشتند ) . من از عالم غیب ندای " بیا " را شنیده ام ...

قسمت های قبل مسجد مهمان کش


جواب گفتن مهمان ایشان را ، و مثل آوردن به دفع كردن حارس كِشت به بانگ دف از كِشت ، شتری را كه كُوس محمودی بر پشت او زدندی

4091 گفت: ای یاران، از آن دیوان نی ام
كه ز لاحولی ضعیف آید پی ام 
كودكی، كاو حارس كِشتی بُدی
طبلكی در دفع مرغان میزدی
تا رمیدی مرغ ز آن طبلك ز كشت
كشت از مرغان بد بی خوف گشت
چون كه سلطان ، شاه محمود كریم
بر گذر زد آن طرف خیمۀ عظیم
با سپاهی همچو استارۀ اثیر
انبه و پیروز و صفدر ، ملك گیر
اشتری بُد، كو بُدی حمال كوس
بختئ یی بُد پیش رو، همچون خروس
بانگ كوس و طبل بر وی روز و شب
میزدی اندر رجوع و در طلب
اندر آن مزرع در آمد آن شتر
كودك آن طبلك بزد در حفظ بُر
عاقلی گفتش: مزن طبلك كه او
پخته ی  طبل است ، با آنـَش است خو
پیش او چه بود تبوراك تو طفل ؟
كه كِشد او طبل سلطان ، بیست كفل

عاشقم من، كشتۀ قربان ِ لا
جان من نوبت گه طبل بلا
خود تبوراك است این تهدیدها
پیش آنچه دیده است این دیدها
ای حریفان! من از آنها نیستم
كز خیالاتی در این ره بیستم
من چو اسماعیلیانم ، بی حذر
بل چو اسماعیل آزادم ز سر
فارغم از طمطراق و از ریا
"قل تعالوا" گفت جانم را: بیا