در صفت پیر و مطاوعت وی
مولانا در ابیات زیر به اهمیت وجود پیر در مسیر سیر الی الله و نگهداری از خود در برابر هوای نفس می پردازد.
در ابتدا چند بیتی در باب حسام الدین می سراید که در نظر مولانا، خداوند در وجود او نوری ذاتی نهاده، و هر چه از دل مولانا می جوشد به واسطه ی وجود اوست.
مولانا به این نکته اشاره می کند که پیر دقیقا خودِ راه و اگر خلق تیرماه باشند پیر عین تابستان است (از لحاظ گستردگی). خلق شب اند و پیر ماه روشنگر تاریکی. مولانا می گوید که شاید من نام "پیر" را استفاده می کنم اما در حقیقت او بخت جوانی است و در مسیر حق، پیر است نه از گذر ایام.
پیر، ازلی و ابدی و مانند یک دُرّ بی همتاست. مانند شراب که هر چه کهنه تر می شود اثر مست کنندگی بیشتری دارد، پیر نیز شراب کهنه ای از جانب خداست.
پیر را برای طی مسیر بگزین که این راه بدون او بس پر خطر و آفت است. در راهی که تو بارها رفته ای، بدون پیشگام آشفته ای، چه برسد به این راه که تا به حال آن را نپیموده ای! اگر سایه ی او بر سر تو در این راه نباشد بانگ غول تو را سرگشته خواهد کرد (در قدیم اعتقاد بر این بود که در بیابان "غول" افرادی را که تنها و بدون کاروان مانده اند گمراه کرده و با صداهایی آنها را فریب می دهد تا در بیابان سرگشته و هلاک شوند)
از قرآن بشنو (نُبی) گمراهی در راه ماندگان را که چگونه به دست شیطان از جاده دور افتادند. آنها را ببین و عبرت گیر و گردن خر نفس خود را بگیر و به راه هدایت کن. اگر از نفس خود غافل شوی مانند خری است که همیشه سر به سوی علفزار(لذات دنیا) دارد و با دمی غفلت تو را فرسنگ ها از راه درست منحرف می کند. اگر حتی راه درست را نمی دانی با نفس خود مشورت کن و راه خلاف آنچه گفته را برگزین. با هوای نفس و آرزوها کمتر دوستی کن و بدان که هیچ چیز جر سایه ی همرهان خوب نمی تواند تو را در این مسیر از گمراهی نجات دهد .
در صفت پیر و مطاوعت وی
2947 ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر
یک دو کاغذ، بر فزا در وصف پیر
گرچه جسم نازکت را زور نیست
لیک بی خورشید ما را نور نیست
گرچه مصباح و زجاجه گشتهای
لیک سرخیل دلی، سررشتهای
چون سر رشته به دست و کام توست
دُرّهای عِقدِ دل ز انعام توست
بر نویس احوال پیر راهدان
پیر را بگزین و عین راه دان
پیر تابستان و خلقان تیر ماه
خلق مانند شب اند و پیر ماه
کردهام بخت جوان را نام پیر
کو ز حق پیر است، نز ایّام پیر
او چنان پیر است کش آغاز نیست
با چنان دُرّ یتیم، انباز نیست
خود قویتر میشود خُمر کُهُن
خاصه آن خمری که باشد مِن لَدُن
پیر را بگزین، که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهی که بارها تو رفتهای
بی قلاُووز، اندر آن آشفتهای
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ
هین! مرو تنها، ز رهبر سر مپیچ
گر نباشد سایهٔ او بر تو گول
پس ترا سرگشته دارد بانگ غول
غولت از ره افگند اندر گزند
از تو داهیتر درین ره بس بُدند
از نُبی بشنو ضَلال رهروان
که چه شان کرد آن بِلیس بدروان
صد هزاران ساله راه از جاده دور
بردشان، و کردشان اِدبیر و عور
استخوانهاشان ببین و مویشان
عبرتی گیر و مران خر سویشان
گردن خر گیر و سوی راه کَش
سوی رهبانان و رهدانان خوش
هین! مَهِل خر را و دست از وی مدار
زان که عشق اوست سوی سبزهزار
گر یکی دم تو به غفلت واهِلیش
او رود فرسنگها سوی حشیش
دشمن راهست خر، مست علف
ای که بس خر بنده را کرد او تلف
گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست
عکس آن کن، خود بود آن راه راست
"شاوِروُهُنَّ" و آن گه "خالِفوا" ( با نفس خود مشورت کنید و خلاف آن را انجام دهید )
اِنَّ مَن لَم یعصِهُنَّ تالِفُ (کسی که از فرمان نفس سر نپیچد، زندگی او تلف و بی حاصل است)
با هوا و آرزو کم باش دوست
چون "یَضِلُّک عَن سَبیلِ الله" اوست (پیروی از خوای نفس مکن که تو را از راه خدا به در می کند)
این هوا را نشکند اندر جهان
هیچ چیزی، همچو سایهٔ همرهان
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...