حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بدم ، پخته شدم ، سوختم
دوستان عزیز در هفته ای که پشت سر گذاشتیم 26 آذر روز وفات حضرت مولانا بود . امروز در انجمن مثنوی پژوهان دکتر یلمه ها در مورد سیر زندگی مولانا صحبت کردند که برای من خالی از لطف نبود . خلاصه ای از آن را برای شما مینویسم امیدوارم که مورد پسند شما نیز واقع شود :
بهترین معرف سیر زندگی مولانا یکی از ابیات اوست :
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست / خام بدم ، پخته شدم ، سوختم
تا 25 سالگی زمان خامی مولانا بود .
از 25 تا 39 سالگی پخته شد، به تحصیل علوم و فنون پرداخت و حکیم کامل شد . در این مرحله ، زندگی او با شاگردی سید برهان الدین و به واسطه او از شریعت به طریقت وارد شد .
در سومین مرحله 39 تا 67 سالگی به واسطه حضور شمس به حقیقت رسید .
مولانا در بلخ ( افغانستان امروز و خراسان قدیم ) سال 604 قدم به هستی گذاشت . در سن 14 سالگی به همراه خانواده اش به دلایلی ( رنجش ازخوارزمشاه یا اختلافات مذهبی و مشکل با امام فخر رازی ) به سمت آسیای صغیر رفت ( لارنده و قونیه ) و ماندگار شد.
در مسیر، مولانای جوان، عطار را دید و عطار اسرار نامه خود را به او داد و گفت : زود باشد که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند .
روزی در راهی مولانا و شمس برای بار اول به هم بر خوردند و شمس از او سوالی کرد که انقلاب روحانی در او را به وجود آورد : مقام بایزد بسطامی بالاتر است یا حضرت محمد ؟
با این سوال مولانا از خود بی خود شد . بعد از 3 ساعت دست شمس را گرفت و 6 ماه ( یا 3 ماه ) به خلوت رفتند. پس از این مدت مولانای دیگری از آن خانه خارج شد، پایکوب و سماع کنان. و شاگردان به دشمنی با شمس پرداختند که : تو با مولانای ما چه کردی ؟!؟!؟
مولانا چنان عاشق شمس شد و به پرواز در آمد که با آنکه تا 38 سالگی یک بیت شعر نگفته بود ، 37000 بیت شعر در دیوان کبیر در وصف شمس گفت .
درد من و دوای من ، پیر من و مراد من / راست بگویم این سخن ، شمس من و خدای من
چنان بد و بیراه به شمس گفتند که شمس بعد از 16 ماه با مولانا بودن تصمیم به رفتن گرفت.
مولانا در فراق شمس بی قرار بی قرار بود، در اوج عشق . خبر بی قراری اش به شمس رسید و او برای مولانا نوشت : من در دمشقم ، قرار بگیر . مولانا پسرش را به دنبال شمس فرستاد تا او را باز گرداند .
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
پسرش رفت و شمس را آورد .
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
15 ماه شمس برگشت ، اما دوباره آزارها از سر گرفته شد و شمس این بار برای همیشه رفت و ما نمی دانیم چه اتفاقی برای او افتاد .
7 سال مولانا در بی قراری به سر برد . هنوز یک بیت مثنوی سروده نشده .
در 10 سال آخر که مولانا آرام تر شده بود مثنوی سروه شد . (سال های 662 تا 672 )
در حقیقت در آرام شدن مولانا و سروده شدن مثنوی دو نفر بسیار تاثیر داشتند : صلاح الدین زرکوب ایوبی و حسام الدین چلبی .
حسام الدین حدود 27000 بیت مثنوی را از دل مولانا، آرام آرام ، بیرون کشید و حق بزرگی بر گردن ما دارد .
خود مولانا می گوید : مولانا شمس الدین به مثابت آفتاب است و شیخ صلاح الدین درمرتبهٔ ماه است و حسام الدین چلبی میانشان ستاره ایست روشن و رهنما.
فقط 18 بیت اول مثنوی را مولانا خودش نوشت . بقیه را فقط می خواند و حسام الدین و شاگردان مینوشتند . می گفت و میرفت و چه شب ها که با سرودن مثنوی به صبح رسید .
در همین دوره ی قرار هم هر جای مثنوی نام خورشید ، شمس و ... می آمد مولانا به یاد شمس می افتاد و تا چند بیتی درباره او نمی گفت آرام نمی گرفت .
دفتر ششم مثنوی به پایان رسید و بسته شد .
دکتر شفیعی کدکنی در مورد مثنوی میگویند : مثنوی معنوی، بزرگترین حماسه روحانی بشریت است که خداوند برای جاودانه کردن فرهنگ ایران، آن را به زبان پارسی هدیه کرده است و هنوز بشر در پله های نخستین شناخت آن وا مانده است "
( از اینجا داستان تراژدی میشه :( )
مولانا روزهای آخرش بسیار بیمار شد ، بیماری سخت ، زاری میکرد ، در رختخواب نمیماند و راه میرفت . روزهای آخر عمرش به حسام الدین گفت : الان این مرکب جسم پر علت، گاهی بیمار و گاهی پلنگ و گاهی خر لنگ هیچ بر مراد دل هموار نمی رود. گاهی لکلک، گاهی سکسک،گاهی قبله، گاهی دبره. نه می میرد و نه صحت می پذیرد.
و آخرین غزل را مولانا سرود و برای حسام الدین چنین خواند :
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
شنیدن درباره تب ، با دیدن فردی که دچار تب شده ، و دچار تب شدن ، سر مرحله است. برای فهم مولانا و مثنوی ، باید مولانا شد ، باید عشق را چشید ، فراق را چشید ، تا نچشیم درک نمیکنیم ، تمام حرف و شالوده ی شعر مولانا عشق است . عصاره فکری مولانا عشق است ...
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا ....
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...