عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش (بخش ششم)
سلام به دوستان عزیز
دیدیم که در قسمت قبل عاشق در هجران به طور اتفاقی معشوق را در باغ تنها دید و در خلوت ، عنان از کف داد و از معشوق کنار و بوسه خواست . معشوق هم رنجید و گفت : تو باد را میبینی اما بادران را نمیبینی ؟!
عاشق ما که دید اوضاع خراب شد و حال هم که بعد از مدت ها معشوق را دیده کار بدین جا کشید ، برای حفظ ظاهر و پوشاندن اشتباه خود ، توجیه نامقبول و نادرستی فراهم کرد و گفت : مرا سرزنش نکن ! من فقط می خواستم تو را امتحان کنم تا پاکدامنی تو به من ثابت شود !! ( خداییش خیلی رو داشته ها !! ) البته من به پاکی تو یقین دارم اما چه زیان که من هم امتحانی کرده باشم و این خصوصیت خوب تو در برابر من عیان شود ( یعنی حالا هی هم خراب ترش میکنه قضیه رو !! ) اصلا تو خود من هستی ، این کار من مثل این بود که خودم را امتحان کنم . حتی پیامبران هم در برابر دشمنانشان امتحان شدند تا معجزات آنها آشکار شد . تو مثل چشم من هستی و این کار من مثل امتحان چشم خودم بود . این امتحان من مثل جستجو در خرابه ای بود برای یافتن گنج . من بی مبالاتی کردم تا بتوانم به رقیبان بگویم که به تو بسیار نزدیکم . می خواستم هر چه در وصف تو میگویم حقایقی باشد که آنها را واقعا حس کرده ام . حالا هم برای هر کیفری از جانب تو آماده هستم . هر کاری می خواهی بکن فقط دیگر دم از جدایی نزن ...
عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش، و فهم كردن معشوق آن را نیز
دیدیم که در قسمت قبل عاشق در هجران به طور اتفاقی معشوق را در باغ تنها دید و در خلوت ، عنان از کف داد و از معشوق کنار و بوسه خواست . معشوق هم رنجید و گفت : تو باد را میبینی اما بادران را نمیبینی ؟!
عاشق ما که دید اوضاع خراب شد و حال هم که بعد از مدت ها معشوق را دیده کار بدین جا کشید ، برای حفظ ظاهر و پوشاندن اشتباه خود ، توجیه نامقبول و نادرستی فراهم کرد و گفت : مرا سرزنش نکن ! من فقط می خواستم تو را امتحان کنم تا پاکدامنی تو به من ثابت شود !! ( خداییش خیلی رو داشته ها !! ) البته من به پاکی تو یقین دارم اما چه زیان که من هم امتحانی کرده باشم و این خصوصیت خوب تو در برابر من عیان شود ( یعنی حالا هی هم خراب ترش میکنه قضیه رو !! ) اصلا تو خود من هستی ، این کار من مثل این بود که خودم را امتحان کنم . حتی پیامبران هم در برابر دشمنانشان امتحان شدند تا معجزات آنها آشکار شد . تو مثل چشم من هستی و این کار من مثل امتحان چشم خودم بود . این امتحان من مثل جستجو در خرابه ای بود برای یافتن گنج . من بی مبالاتی کردم تا بتوانم به رقیبان بگویم که به تو بسیار نزدیکم . می خواستم هر چه در وصف تو میگویم حقایقی باشد که آنها را واقعا حس کرده ام . حالا هم برای هر کیفری از جانب تو آماده هستم . هر کاری می خواهی بکن فقط دیگر دم از جدایی نزن ...
عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش، و فهم كردن معشوق آن را نیز
307 گفت عاشق: امتحان كردم، مگیر
تا ببینم تو حریفی یا سَتیر
من همی دانستمت بی امتحان
لیك كی باشد خبر همچون عِیان
آفتابی، نام تو مشهور و فاش
چه زیان است ار بكردم ابتلاش
تو منی، من خویشتن را امتحان
میكنم هر روز در سود و زیان
انبیا را امتحان كرده عُداة
تا شده ظاهر از ایشان معجزات
تا ببینم تو حریفی یا سَتیر
من همی دانستمت بی امتحان
لیك كی باشد خبر همچون عِیان
آفتابی، نام تو مشهور و فاش
چه زیان است ار بكردم ابتلاش
تو منی، من خویشتن را امتحان
میكنم هر روز در سود و زیان
انبیا را امتحان كرده عُداة
تا شده ظاهر از ایشان معجزات
امتحان ِ چشم ِ خود كردم به نور
ای كه چشم بد ز چشمان تو دور
این جهان همچون خرابه ست و تو گنج
گر تفحّص كردم از گنجت، مرنج
ز آن چنین بی خُردَگی كردم گزاف
تا زنم با دشمنان هر بار لاف
تا زبانم چون تو را نامی نهد
چشم از این دیده گواهی ها دهد
گر شدم در راهِ حُرمت راه زن
آمدم ای مَه! به شمشیر و كفن
جز به دست خود مَبُرَّم پا و سر
كه از این دستم، نه از دستِ دگر
از جدایی باز میرانی سَخُن؟
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن
مولانا در اینجا اشاره میکند که به جایی رسیدیم که دیگر لفظ نمی تواند گویای ادراکات باشد . مغز قصه عشق ناگفته و پنهان ماند اما اگر عمری باشد ، چنین نخواهد ماند و ادامه ی آن را بیان خواهیم کرد .
در سخن آبادم این دم راه شد
گفت امكان نیست، چون بیگاه شد
پوست ها گفتیم، و مغز آمد دفین
گر بمانیم، این نماند همچنین
این جهان همچون خرابه ست و تو گنج
گر تفحّص كردم از گنجت، مرنج
ز آن چنین بی خُردَگی كردم گزاف
تا زنم با دشمنان هر بار لاف
تا زبانم چون تو را نامی نهد
چشم از این دیده گواهی ها دهد
گر شدم در راهِ حُرمت راه زن
آمدم ای مَه! به شمشیر و كفن
جز به دست خود مَبُرَّم پا و سر
كه از این دستم، نه از دستِ دگر
از جدایی باز میرانی سَخُن؟
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن
مولانا در اینجا اشاره میکند که به جایی رسیدیم که دیگر لفظ نمی تواند گویای ادراکات باشد . مغز قصه عشق ناگفته و پنهان ماند اما اگر عمری باشد ، چنین نخواهد ماند و ادامه ی آن را بیان خواهیم کرد .
در سخن آبادم این دم راه شد
گفت امكان نیست، چون بیگاه شد
پوست ها گفتیم، و مغز آمد دفین
گر بمانیم، این نماند همچنین
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲ ساعت 21:9 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...