سلام به دوستان عزیز
در ادامه ی مباحثی که در پست های قبلی داشتیم امروز در این پست و پست بعدی می خوام به یه مسئله بسیار مهم اشاره کنم . البته این  مطالب را از دکتر سروش وام گرفتم و به نظرم سوال و ابهامی است که بدون شک برای همه ما وجود داره . لطفا اگه میبینید با ذهنیت شما نمی خونه هر کجای متن که هستید متوقف کنید خوندن رو ... و اگر این پست را تا انتها خوندید حتما پست بعدی را هم مطالعه کنید . ممنون :)


میدانیم که تنها حقیقت در جهان خداوند است . ما سایه ای در کنار خداوند - که هستی واقعی است - هستیم . خیلی از ما در مقابل خداوند حس ترس و عشق و اطاعت داریم که اگر در جای درست خودش نباشد ممکن است حتی شرک باشد !!
این یک حقیقت است که خدا دور از دسترس ترین  در تصور ماست  ،  اگرچه نزدیک ترین نیز هست  .
خداوند فوق تصور بشری است و ما احاطه ی خردی به او  نداریم . یعنی نمی توانیم با عقل تصوری از او داشته باشیم .
پیامبران خدمت بزرگی به بشر کردند که این خدای دور از دسترس را گرفتند و با تمثیل او را نزدیک و قابل فهم کردند چیزی که بسیار متعالی بوده پایین آوردند تا ما هم درکی از آن پیدا کنیم و دستمان به آن برسد . این کار مثل ریختن دریا در کوزه است اما در آن شناختن و ریختن دریا در پیمانه ، چیزهایی هم از بین رفته . کوزه پر میشود  اما همه ی دریا که در آن جای نمی گیرد ! این را همیشه باید به یاد داشته باشیم .
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای / چند گنجد قسمت یک روزه‌ای 

اگر همه ی دریا را می آوردند غرق میشدیم اگر نمی آوردند تشنه لب میماندیم .

گر بگوید زان بلغزد پای تو / ور نگوید هیچ از آن ای وای تو / ور بگوید در مثال صورتی / بر همان صورت بچسبی ای فتی ( دفتر سوم مثنوی )

این تصــــــــوّر، وین تخیّل لعبت اســـــت / تا تو طفلی پس بدان ات حاجت اسـت / چون ز صورت رست جان  شد در وصال  /  فارغ است از وهم و تصــویر و خیال  ( لعبت : عروسک ، اسباب بازی )

کسانی که در حد عارفان و پیامبران هستند بسیار کم هستند . آدم ها در مواجه با بی نهایت میگریزند. نمیشود مستقیم به خورشید نگاه کرد .

آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر پیش آید جمله سوخت  ( دفتر اول مثنوی )

خداوند صفات بشری ندارد . اوصافی که برای او برمیشماریم نباید شبیه صفات انسانی باشد .هر چیزی ، فکری ، صورتی که در ذهن خودتان ظاهر کنید باز هم او مخلوق شماست و خدا نیست . خیلی ها انسان را خیلی بزرگ میکنند و رنگ و بوی خدایی به اون میدهند و او میشود  خدای آنها . اینها باطل هست ، هیچ چیز مثل خداوند نیست .

بندگان عابد وقتی او را میخوانند و تضرع میکنند نباید فکرکنند خدا دل دارد و هر چه بیشتر ناله کنیم بهتر است  و خداوند دلش به رحم می آید و ... اینها غیر خدا شناسانه و حتی شرک آلود است . حتی تضرح به دلیل خشیت است و عشق و شرمندگی در مقابل یک موجود بی نهایت .
در ذهن ما خداوند به مرز ناشناختگی نزدیک میشود و این خودش معرفت است ،  که بدانی او فرق دارد با آنچه میشناسی ،  اعتراف کنی  به عجز در شناخت او .
خداوند به طور کامل چیز دیگر است . مثال ها راه زن هستند ،  باید مثل نردبان از آن بالا برویم و رها کنیمشان .  نباید به نردبان چسبید .

تا اینجا فقط می خواستم به این نتیجه برسم که خداوند اون چیزی نیست که در ذهن و تصور ما بگنجه. حالا در پست بعدی اشاره میکنیم به اینکه این خدایی که در تصور ما نمیگنجه ، در زبان بزرگانی مانند مولانا چطور تشبیه شده و چطور میشه کمی به او نزدیک شد ...حالا که این پست رو خوندید تا آخر ، پست بعدی یادتون نره !