یافتن رسول روم امیرالمومنین عمر را رضی الله عنه ،خفته به زیر درخت ( بخش دوم )
با سلام به دوستان عزیزم
اول عذر می خواهی می کنم که به دلیل پاره ای دل مشغولی ها و سرمشغولی ها مدت زمان بین پست گذاشتن های من طولانی شده و امروز هم با وجود بیماری و بی حوصلگی خود را موظف دانستم ادامه ی داستان را پیگیری کنم ....
این گل های نرگس هم تقدیم به شما ... حیف نمیشه بوی گل را هم فرستاد ..

یافتن رسول روم امیرالمومنین عمر را رضی الله عنه ،خفته به زیر درخت
1425 : آمد او آن جا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول
حالتی خوش كرد بر جانش نزول
مهر و هیبت هست ضد یکدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
در قدیم می پنداشتند که امور عاطفی به دلیل تغییرات فیزیولوژیک در کبد مربوط است . ترکیب هایی چون خون جگر ، جگرگوشه و ... از همین معنی پدید آمده است .
گفت با خود: من شهان را دیده ام
پیش سلطانان ، مَهِ بگزیده ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
رفته ام در بیشۀ شیر و پلنگ
روی من ز یشان نگردانید رنگ
بس شدستم در مصاف و كارزار
همچو شیر آن دم كه باشد، كار زار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران
دل قوی تر بوده ام از دیگران
بی سلاح ، این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان، چیست این؟
هیبت حق است این ، از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
"هیبت حق " مرتبه ای از خوف خداست که در آن بنده به عقوبت خود نمی اندیشد اما شکوه و عظمت پروردگار او را تحت تاثیر قرار میدهد .
دلق : جامه ی کهنه و خشن و وصله دار . صاحب دلق : شخصی دارای ظاهر فقیرانه
هر كه ترسید از حق و تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هر كه دید
اندر این فكرت به حرمت دست بست
بعد یك ساعت عمر از خواب جست
به حرمت دست بست : دستهای خود را روی سینه نهاد .
كرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پیغمبر: سلام آن گه كلام
خدمت کرد : تعظیم کرد
پس علیكش گفت و او را پیش خواند
ایمنش كرد و به پیش خود نشاند
ایمنش کرد : به او امان داد
لا تخافوا هست نُزل خایفان
هست در خور از برای خائف ، آن
هر كه ترسد ، مر ورا ایمن كنند
مر دل ترسنده را ساكن كنند
آن كه خوفش نیست، چون گوئی : مترس ؟
درس چه دهی؟ نیست او محتاج درس
لا تخافوا اشاره به آیه 30 از سوره ی فصلت است که در آن به مومنین راستین آرامش داده می شود و فرشتگان بر آنها فرود می آیند که : نترسید و غمگین نباشید و بدانید که بهشت موعود را خواهید دید .
نزل : خوراکی که پیش مهمان می گذارند .
خایفان : آنهایی که از پروردگار می ترسند . بسیاری از پیران صوفیه خوف را صفت کسی می دانند که در راه خدا هنوز به جایی نرسیده و در قدم های اول است و ترس از کیفر خدایی نشانه ی توجه او به نفس و زندگی این جهانی است . با این حال اگر ایمان درست داشته باشد ، در پیشگاه خداوند پذیرفته می شود و اما کسی که از این مرحله بالاتر رفته و از هستی خود گذشته است نیازی ندارد که به او بگویند : نترس .
آن دل از جا رفته را دل شاد كرد
خاطر ویرانش را آباد كرد
دل از جا رفته : ترسیده و نومید
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاك حق ، نعم الرفیق
وز نوازشهای حق ، ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
حال ، چون جلوه است ز آن زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت ، نیست جز شاه عزیز
جلوه كرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر ، شاه باشد با عروس
هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادر است اهل مقام اندر میان
در این ابیات مولانا از زبان عمر سخنان دقیق که از اسرار الهی است را بیان می کند .
نعم الرفیق : از اسماء خداوند است یعنی دوست خوبی است .
ابدال : مردان راه حق
مقام و حال دو اصطلاح بیان کیفیت روحی و درونی سالک است اما مفهوم این دو یکسان نیست . مقام ، حالت با کیفیت پایداری است که با کوشش سالک به دست می آید و سالک باید در هر مقام توقف کند تا مرشد به او اجازه ی رفتن به مقام بعدی را دهد . اما حال وارد قلبی است که به عنایت حق بر دل سالک فرود می آید و سالک در رسیدن به آن دستی ندارد و عموما ناپایدار است و ماندن در آن حال هم به اشارات مرشد نیست .
شاه : داماد
مولانا در این ابیات می گوید : عمر نکته هایی از اسرار الهی را به رسول روم گفت ، از صفات پاک خداوند گفت ، از توجهات پروردگار به مردان حق سخن گفت تا او حالات پایدار و ناپایدار بنده را در راه معرفت حق بداند . مولانا با تمثیلی تعریف حال و مقام را روشن تر می کند : حال جلوه ی بیرونی و آشکار دارد و این جلوه را همه میبینند اما مقام در خلوت مرد راه خدا ظهور می کند و دیگران از تحقق آن خبر ندارند ، به همین دلیل اهل حال بسیار میبینیم اما اهل مقام کم است .
از منازل های جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی كز زمان خالی بُده ست
وز مقام قدس كه اجلالی بُده ست
وز هوایی كاندر او سیمرغ روح
پیش از این دیده است پرواز و فتوح
هر یكی پروازش از آفاق بیش
وز امید و نهمت مشتاق بیش
منازل های جان مراتبی است که جان از آغاز هستی تا دوباره پیوستن به پروردگار طی می کند و یکی از این مراتب یا منازل ، جسم خاکی است که روح هر کس در آن مدتی می ماند . سفرهای روان انتقال روح از منزلی به منزل دیگر است . بسیاری از مفسران مثنوی سفرهای روان را ، طی مقامات سلوک از نخستین قدم تا وصول به حق می دانند . در کتب صوفیه تعداد این مقامات 7 ، 10 ، 100، 300 و حتی 1000 مقام ثبت شده است و به هر حال همه مشایخ به تعدد مقامات و وجود پله های تکامل معتقد بوده اند و هر یک این سلسله مراتب را به گونه ای تعبیر کرده اند . جان انسان ، پیش از نزول به جسم خاکی او در عالمی سیر می کرده است که محدود به زمان و مکان نبوده است : زمانی کز زمان خالی بده ست . "مقام قدس " پیشگاه حق است که در آن زمان و مکان ، نهایت و حد و مرز نمی پذیرد و روح انسان از آن مقام می آید و به همان مقام باز می گردد .
اجلالی : شایسته ی بزرگداشت – سیمرغ : مرغ افسانه ای است که هم بسیار بلند پرواز است و هم گره گشای بسیاری از کارها و روح را مولانا از هر دو جهت به سیمرغ تشبیه کرده است . فتوح : گشایش ها و آنچه از غیب و نه از طرق مادی به صوفی برسد و دل او را به عالم بالا بپیوندد و شادمان دارد . نهمت : میل شدید به چیزی – شور و شوق همراه با امید که یک عاشق از خود نشان می دهد.
به طور خلاصه : عمر ، سیر تکامل روح آدمی را از ازل تا پیوستن دوباره به پروردگار برای رسول روم بازگو کرد و نشان داد که سیمرغ روح پیش از نزول به عالم خاکی در فضایی پرواز می کرده که در آن هر پروازش گسترده تراز تمام جهان بوده است و از خیالات پر از امید و شوق عاشقان ، دورتر میرفته است. روح در آن فضا با آزادی بی حد و مرز میزیسته است .
چون عمر اغیار رو را یار یافت
جان او را طالب اسرار یافت
شیخ كامل بود ، و طالب مشتهی
مرد چابك بود و مركب درگهی
دید آن مرشد كه او ارشاد داشت
تخم پاك اندر زمین پاك كاشت
اغیار رو : به ظاهر بیگانه
مشتهی : مشتاق
درگهی : مرکبی زین کرده و آماده که در جلو بارگاه یا خیمه پادشاهان نگه می داشتند و در اینجا کنایه از کسی است که مستعد ادراک حقایق باشد .
او ارشاد داشت : آماده ی پذیرش هدایت بود .
تخم پاك اندر زمین پاك كاشت : عمر اسرار حق را به کسی که شایسته ی آن بود آموخت .
اول عذر می خواهی می کنم که به دلیل پاره ای دل مشغولی ها و سرمشغولی ها مدت زمان بین پست گذاشتن های من طولانی شده و امروز هم با وجود بیماری و بی حوصلگی خود را موظف دانستم ادامه ی داستان را پیگیری کنم ....
این گل های نرگس هم تقدیم به شما ... حیف نمیشه بوی گل را هم فرستاد ..

یافتن رسول روم امیرالمومنین عمر را رضی الله عنه ،خفته به زیر درخت
1425 : آمد او آن جا و از دور ایستاد
مر عمر را دید و در لرز اوفتاد
هیبتی ز آن خفته آمد بر رسول
حالتی خوش كرد بر جانش نزول
مهر و هیبت هست ضد یکدگر
این دو ضد را دید جمع اندر جگر
در قدیم می پنداشتند که امور عاطفی به دلیل تغییرات فیزیولوژیک در کبد مربوط است . ترکیب هایی چون خون جگر ، جگرگوشه و ... از همین معنی پدید آمده است .
گفت با خود: من شهان را دیده ام
پیش سلطانان ، مَهِ بگزیده ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود
هیبت این مرد هوشم را ربود
رفته ام در بیشۀ شیر و پلنگ
روی من ز یشان نگردانید رنگ
بس شدستم در مصاف و كارزار
همچو شیر آن دم كه باشد، كار زار
بس كه خوردم بس زدم زخم گران
دل قوی تر بوده ام از دیگران
بی سلاح ، این مرد خفته بر زمین
من به هفت اندام لرزان، چیست این؟
هیبت حق است این ، از خلق نیست
هیبت این مرد صاحب دلق نیست
"هیبت حق " مرتبه ای از خوف خداست که در آن بنده به عقوبت خود نمی اندیشد اما شکوه و عظمت پروردگار او را تحت تاثیر قرار میدهد .
دلق : جامه ی کهنه و خشن و وصله دار . صاحب دلق : شخصی دارای ظاهر فقیرانه
هر كه ترسید از حق و تقوی گزید
ترسد از وی جن و انس و هر كه دید
اندر این فكرت به حرمت دست بست
بعد یك ساعت عمر از خواب جست
به حرمت دست بست : دستهای خود را روی سینه نهاد .
كرد خدمت مر عمر را و سلام
گفت پیغمبر: سلام آن گه كلام
خدمت کرد : تعظیم کرد
پس علیكش گفت و او را پیش خواند
ایمنش كرد و به پیش خود نشاند
ایمنش کرد : به او امان داد
لا تخافوا هست نُزل خایفان
هست در خور از برای خائف ، آن
هر كه ترسد ، مر ورا ایمن كنند
مر دل ترسنده را ساكن كنند
آن كه خوفش نیست، چون گوئی : مترس ؟
درس چه دهی؟ نیست او محتاج درس
لا تخافوا اشاره به آیه 30 از سوره ی فصلت است که در آن به مومنین راستین آرامش داده می شود و فرشتگان بر آنها فرود می آیند که : نترسید و غمگین نباشید و بدانید که بهشت موعود را خواهید دید .
نزل : خوراکی که پیش مهمان می گذارند .
خایفان : آنهایی که از پروردگار می ترسند . بسیاری از پیران صوفیه خوف را صفت کسی می دانند که در راه خدا هنوز به جایی نرسیده و در قدم های اول است و ترس از کیفر خدایی نشانه ی توجه او به نفس و زندگی این جهانی است . با این حال اگر ایمان درست داشته باشد ، در پیشگاه خداوند پذیرفته می شود و اما کسی که از این مرحله بالاتر رفته و از هستی خود گذشته است نیازی ندارد که به او بگویند : نترس .
آن دل از جا رفته را دل شاد كرد
خاطر ویرانش را آباد كرد
دل از جا رفته : ترسیده و نومید
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق
وز صفات پاك حق ، نعم الرفیق
وز نوازشهای حق ، ابدال را
تا بداند او مقام و حال را
حال ، چون جلوه است ز آن زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس
جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت ، نیست جز شاه عزیز
جلوه كرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر ، شاه باشد با عروس
هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادر است اهل مقام اندر میان
در این ابیات مولانا از زبان عمر سخنان دقیق که از اسرار الهی است را بیان می کند .
نعم الرفیق : از اسماء خداوند است یعنی دوست خوبی است .
ابدال : مردان راه حق
مقام و حال دو اصطلاح بیان کیفیت روحی و درونی سالک است اما مفهوم این دو یکسان نیست . مقام ، حالت با کیفیت پایداری است که با کوشش سالک به دست می آید و سالک باید در هر مقام توقف کند تا مرشد به او اجازه ی رفتن به مقام بعدی را دهد . اما حال وارد قلبی است که به عنایت حق بر دل سالک فرود می آید و سالک در رسیدن به آن دستی ندارد و عموما ناپایدار است و ماندن در آن حال هم به اشارات مرشد نیست .
شاه : داماد
مولانا در این ابیات می گوید : عمر نکته هایی از اسرار الهی را به رسول روم گفت ، از صفات پاک خداوند گفت ، از توجهات پروردگار به مردان حق سخن گفت تا او حالات پایدار و ناپایدار بنده را در راه معرفت حق بداند . مولانا با تمثیلی تعریف حال و مقام را روشن تر می کند : حال جلوه ی بیرونی و آشکار دارد و این جلوه را همه میبینند اما مقام در خلوت مرد راه خدا ظهور می کند و دیگران از تحقق آن خبر ندارند ، به همین دلیل اهل حال بسیار میبینیم اما اهل مقام کم است .
از منازل های جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی كز زمان خالی بُده ست
وز مقام قدس كه اجلالی بُده ست
وز هوایی كاندر او سیمرغ روح
پیش از این دیده است پرواز و فتوح
هر یكی پروازش از آفاق بیش
وز امید و نهمت مشتاق بیش
منازل های جان مراتبی است که جان از آغاز هستی تا دوباره پیوستن به پروردگار طی می کند و یکی از این مراتب یا منازل ، جسم خاکی است که روح هر کس در آن مدتی می ماند . سفرهای روان انتقال روح از منزلی به منزل دیگر است . بسیاری از مفسران مثنوی سفرهای روان را ، طی مقامات سلوک از نخستین قدم تا وصول به حق می دانند . در کتب صوفیه تعداد این مقامات 7 ، 10 ، 100، 300 و حتی 1000 مقام ثبت شده است و به هر حال همه مشایخ به تعدد مقامات و وجود پله های تکامل معتقد بوده اند و هر یک این سلسله مراتب را به گونه ای تعبیر کرده اند . جان انسان ، پیش از نزول به جسم خاکی او در عالمی سیر می کرده است که محدود به زمان و مکان نبوده است : زمانی کز زمان خالی بده ست . "مقام قدس " پیشگاه حق است که در آن زمان و مکان ، نهایت و حد و مرز نمی پذیرد و روح انسان از آن مقام می آید و به همان مقام باز می گردد .
اجلالی : شایسته ی بزرگداشت – سیمرغ : مرغ افسانه ای است که هم بسیار بلند پرواز است و هم گره گشای بسیاری از کارها و روح را مولانا از هر دو جهت به سیمرغ تشبیه کرده است . فتوح : گشایش ها و آنچه از غیب و نه از طرق مادی به صوفی برسد و دل او را به عالم بالا بپیوندد و شادمان دارد . نهمت : میل شدید به چیزی – شور و شوق همراه با امید که یک عاشق از خود نشان می دهد.
به طور خلاصه : عمر ، سیر تکامل روح آدمی را از ازل تا پیوستن دوباره به پروردگار برای رسول روم بازگو کرد و نشان داد که سیمرغ روح پیش از نزول به عالم خاکی در فضایی پرواز می کرده که در آن هر پروازش گسترده تراز تمام جهان بوده است و از خیالات پر از امید و شوق عاشقان ، دورتر میرفته است. روح در آن فضا با آزادی بی حد و مرز میزیسته است .
چون عمر اغیار رو را یار یافت
جان او را طالب اسرار یافت
شیخ كامل بود ، و طالب مشتهی
مرد چابك بود و مركب درگهی
دید آن مرشد كه او ارشاد داشت
تخم پاك اندر زمین پاك كاشت
اغیار رو : به ظاهر بیگانه
مشتهی : مشتاق
درگهی : مرکبی زین کرده و آماده که در جلو بارگاه یا خیمه پادشاهان نگه می داشتند و در اینجا کنایه از کسی است که مستعد ادراک حقایق باشد .
او ارشاد داشت : آماده ی پذیرش هدایت بود .
تخم پاك اندر زمین پاك كاشت : عمر اسرار حق را به کسی که شایسته ی آن بود آموخت .
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت 11:43 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...