حكایت مرد بقال و طوطی ، و روغن ریختن طوطی در دكان
سلام به دوستان عزیز
این بار با داستان مرد بقال و طوطی در خدمت شما هستم . راستش این بخش کمی طولانی است و می خواستم به چند بخش تقسیم کنم اما آنچنان مفاهیم در هم گره خورده که دیدم شاید پشت هم نوشتن آن مفید تر واقع شود . امیدوارم حوصله کنید و تا آخر بخوانید ...
حكایت مرد بقال و طوطی ، و روغن ریختن طوطی در دكان
248 : بود بقالی و وی را طوطیی
خوش نوایی ، سبز ، گویا ، طوطیی
بر دكان بودی نگهبان دكان
نكته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
جست ، از سوی دكان، سویی گریخت
شیشه های روغن ُگل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش
بر دكان بنشست ، فارغ ، خواجه وش
خواجه وش : مانند فرد قابل احترام
دید پُر روغن دكان و جامه چرب
بر سرش زد، گشت طوطی كل ز ضرب
کل : کچل
روزكی ،چندی ،سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ریش بر میكند و میگفت: ای دریغ
كافتاب نعمتم شد زیر میغ
میغ : ابر
دست من بشكسته بودی آن زمان
كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه ها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دكان بنشسته بُد نومیدوار
می نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا كه باشد اندر آید او به گفت
جولقیی سر برهنه می گذشت
با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت
جولق : گروهی از درویشان قلندر ...
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای كل با كلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم، زین سبب گمراه شد
كم كسی ز ابدال حق آگاه شد
مردان حق فقط در ظاهر مانند تو هستند . اگر تو کار مردان حق را با معیارهای خود بسنجی ، درست مثل مقایسه ی طوطی کل با قلندر سر برهنه خنده آور است . مردم عادی از راز و رازدانی مردان حق آگاهی ندارند و به کار آنها ممکن است عیب بگیرند و ندانند که در هر کار آنها رازهای ناگفتنی است .
پیران صوفیه ، گاه عبادت را موجب خودبینی و در نتیجه باعث دوری از حق میبینند و مرید را از انجام آن باز می دارند تا از عاقبت چنین عبادتی آسیب نبیند .
مردان حق بر حسب تکامل روحانی هفت طبقه اند که بالاترین آنها را اقطاب می گذارند و در نامگذاری طبقات بعد کتب صوفیه هماهنگ نیستند . برخی از آنها طبقه پایین تر از قطب را ابدال می گویند و برخی اوتاد . به هر حال این طبقه بندی ها نشانه ی مراحل تکامل شخصیت است و چندگونگی لفظ و اصطلاح در جان کلام اثری ندارد . اما در اینجا منظور مولانا از ابدال مرد راه حق بوده و به نظر نمی رسد که به طبقه ی خاصی اشاره داشته باشد .
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینك: ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فرقی در میان بی منتها
عمی : نابینایی – در اینجا به معنی ناتوانی در درک حقیقت است.
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیك شد زآن نیش و، زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یكی سرگین شد و، زآن مشك ناب
هر دو نی خوردند از یك آبخور
این یكی خالی و، آن پر از شكر
صد هزاران این چنین اشباه بین
فرقشان، هفتاد ساله راه بین
این خورد، گردد پلیدی زو جدا
آن خورد، گردد همه نور خدا
این خورد، زاید همه بخل و حسد
و آن خورد، زاید همه نور احد
این زمین پاك و، آن شوراست و بد
این فرشتۀ پاك و، آن دیو است و دد
در این ابیات مولانا فرق بین فرد آگاه و نا آگاه را با ذکر مثال نشان می دهد . و همچنین نشان میدهد که این فرق ها فقط میان انسان ها نیست بلکه در تمام هستی و در تمام موجودات می توان این تفاوت ها را دید .
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست
جز كه صاحب ذوق، كه شناسد ؟ بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب
هیچ عجیب نیست که دو چیز ظاهرشان مثل هم باشد و باطن آنها مثل هم نباشد . یا حتی ضد یکدیگر باشد . آب چه تلخ و چه شیرین در ظاهر شفاف است اما تلخی و شیرینی را کسی می فهمد که ذائقه ی او کار کند . او را پیدا کن تا حقیقت را به تو بگوید . در زبان صوفیان ذوق ، وجد و شوری است که در اثر آشنایی به اسرار معرفت الهی پدید می آید و چون این آغاز آشنایی با حقایق ، معرفت کامل نیست ، آن را به چشیدن شراب دانسته اند که مستی می بخشد و سالک را از هستی خود جدا می کند و به حق می پیوندد . صاحب ذوق ، مرد کاملی است که می تواند بگوید از کدام آب بنوش تا تشنگی تو فرو نشیند .
سحر را با معجزه كرده قیاس
هر دو را ، بر مكر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را
بر گرفته چون عصای او عصا
زین عصا، تا آن عصا فرقی است ژرف
زین عمل تا آن عمل، راهی شگرف
لعنة الله، این عمل را در قفا
رحمة الله، آن عمل را در وفا
كافران اندر مری بوزینه طبع
آفتی آمد درون سینه ، طبع
هر چه مردم میكند ، بوزینه هم
آن كند كز مرد بیند دم به دم
برای گمراهان و کسانی که از اسرار حق آگاهی ندارند معجزه ی پیامبران با جادوگری فرقی ندارد چون هر دو را خارق العاده می دانند ، تصور می کننند مکری در کار است و قدرت خدا را در معجزه نمی بینند.
جادوگران بارگاه فرعون که در برابر موسی و معجزات او می خواستند کارهای خارق العاده بکنند از روی ستیز و لجاج عصایی مانند عصای او بر می داشتند و آن را با جادویی چون مار به حرکت در می آوردند اما عصای موسی به اشارت خداوند اژدهایی شد و همه ی بساط جادوگران را بلعید .
عمل کافران لعنت خداوند را به دنبال دارد و عمل موسی موجب آن می شود که خداوند وعده ی رحمت به مومنان را وفا کند .
کافران و جادو گران بارگاه فرعون ، میمون صفت کارهای موسی را تقلید می کردند و با این تقلید می خواستند با او مقابله کنند . مولانا می گوید در آنها تقلید و مقابله با کارهای موسی مثل حالت بوزینه بود که هر کاری را تقلید می کند و این سرشت بوزینگی ، آفت وجود آنها شده بود . عادت و خوی و سرشت درون سینه ، گاه آفت است .
او گمان برده كه من کردم چو او
فرق را كی داند آن استیزه رو؟
این كند از امر و، او بهر ستیز
بر سر استیزه رویان خاك ریز
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید، نی نیاز
در نماز و روزه و حج و زكات
با منافق مومنان در برد و مات
مومنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات ، اندر آخرت
در همه ی عبادات و وظایف شرعی ، مومنان باید با منافقان در بیفتند و گرفتار برد و باخت و مات شدن یا نشدن باشند ، اما باید بدانند که عاقبت مومنان برد است .
گر چه هر دو بر سر یك بازیند
لیک با هم مروزی و رازیند
با اینکه مومن و منافق به ظاهر در یک بازی شرکت دارند اما چنان از هم دورند که فاصله ی آنها گویی از مرو تا ری است .
هر یكی سوی مقام خود رود
هر یكی بر وفق نام خود رود
مومنش خوانند ، جانش خوش شود
ور منافق ، تیز و پر آتش شود
نام او ، محبوب از ذات وی است
نام این ، مبغوض ا ز آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ مومن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش، این نام دون
همچو كژدم می خلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخ است
پس چرا در وی مذاق دوزخ است
زشتی آن نام بد، از حرف نیست
تلخی آن آب بحر، از ظرف نیست
هر کس را چه مومن و چه منافق باشد اگر مومن بخوانند خوشحال می شود . اگر منافق بخوانند از کوره در می رود . اما این نامگذاری ها دلیلی دارد . آن که به او مومن می گویند نام خوب او از ذات پاک اوست و آن که منافقش می خوانند به دلیل آفاتی است که از وجودش پدید می آید و دیگران را به خشم می آورد . چهار حرف کلمه ی مومن برای آن نیست که به کسی عزت و شرف بدهیم و آن را به صورت تعارف به کار ببریم . بلکه برای شناساندن یک مومن حقیقی باید به کار رود . و اگر به او منافق بگوییم این کلمه مانند نیش کژدم درون او را می آزارد . کلمات مانند ظرف است و معنی آن مانند آب ، خداوند که بحر معنی است ، علم کلی و جامع الهی نزد ، اوست و همه ی دانستنی ها را باید از او آموخت و برای معرفت بر اسرار و حقایق عالم به او پیوست .
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
در میانشان بَرْزَخٌ لا یبغیان
وانگه این هر دو، ز یك اصلی روان
درگذر زین هر دو رو تا اصل آن
مولانا به این مسئله اشاره دارد که مبدا آفرینش همه ی این اضداد یکی است و به سالک می گوید : از این دویی درگذر تا بتوانی به سوی اصل و مبدا آن بروی . قدرت خداوند در اینجا نمایان می شود که دو دریای نیکی و بدی را در کنار هم و به ظاهر در آمیخته با هم نگه داشته است .
زر قلب و زر نیكو در عیار
بی محك هرگز ندانی ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك
هر یقین را باز داند او ز شك
برای شناختن نیک و بد نیاز به محک داریم . در راه حق نیز پیر و مرشد محک استو ما را از گمراه شدن می رهاند زیرا خداوند در جان او محکی برای تشخیص نیک و بد قرار داده است .
در دهان ِ زنده خاشاكی جهد
آنگه آرامد كه بیرونش نهد
در هزاران لقمه یك خاشاكِ خُرد
چون در آمد، حس زنده پی ببرد
تفاوت پیر راه دان و آشنا به حقایق با کسی که از این آشنایی بویی نبرده است مانند تفاوت زنده و مرده است که زنده در هزاران لقمه ای که به دهان می گذارد اگر خاشاکی باشد می فهمد اما مرده هیچ چیز را حس نمی کند . انسان گرفتار زندگی مادی و نفسانی ، برای احساس و ادراک حقایق ، حسی ندارد و مانند مرده است .
حس دنیا، نردبان این جهان
حس دینی ، نردبان آسمان
صحت این حس، بجوئید از طبیب
صحت آن حس بجوئید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
حواس ظاهر وسیله ای است برای زندگی مادی و این جهانی . حس دینی ، حسی که کشش های معنوی در ما پدید می آورد وسیله ای است برای رابطه با عوالم بالاتر از این جهان و ادراک حقایق . برای سلامت حواس مادی و زندگی مادی و زندگی مادی ، پزشک می تواند به ما یاری کند اما برای سلامت حس دینی و سلامت حس دینی و معنوی از محبوب ( خداوند ) باید کمک خواست . اگر تن آباد و درست باشد حس مادی ما و زندگی مادی ما درست خواهد بود اگر بخواهیم حس دینی و معنوی ما صحت یابد باید به تخریب حیات مادی و رها کردن جسم و امور نفسانی بپردازیم .تخریب بدن خودآزاری راهبانه و خودکشی نیست و منظور مولانا این است که سالک غرق در شهوت و خور و خواب نشود تا همراه با زندگی عادی به معرفت حق نیز راه یابد .
راهِ جان، مر جسم را ویران كند
بعد از آن ویرانی ، آبادان كند
كرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
آب را بُبرید و جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خَورد
پوست را بشكافت، پیكان را كشید
پوست تازه بعد از آنش بردمید
قلعه ویران كرد و از كافر سِتد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
ویران کردم جسم : رها کردم نفسیات و امور مادی
آبادانی : آشنایی سالک به حقایق الهی که پس از ویرانی آغاز می شود .
انسان در این مرحله مانند خانه ای است که گنجی در آن پنهان است باید زیر و رو و ویران شود تا گنج آشکار شود.
كار بیچون را كه كیفیت نهد؟
این كه گفتم هم ضرورت میدهد
گه چنین بنماید و، گه ضد این
جز كه حیرانی نباشد كار دین
نه چنان حیران كه پشتش سوی اوست
بل چُنان حیران و غرق و مستِ دوست
"بی چون" خداوند است زیرا در مورد او نباید چون و چرا گفت . هیچ کس نباید درباره چگونگی کار خدا اظهار نظر کند . مشیت الهی و ظهور قدرت حق چنان است که در نظر ما گه چنین بنماید و گه ضد دین . ما در کار او حیران و سرگردان میشویم به گونه ای که خود را از یاد می بریم و غرق و مست اوییم .
آن یكی را روی او شد سوی دوست
و آن یكی را روی او خود روی اوست
روی هر یك می نگر میدار پاس
بو كه گردی تو ز خدمت رو شناس
یکی روی به سوی خدا دارد یعنی هنوز در راه است و دیگری از خود و خودپرستی آزاد شده و به حق پیوسته ، و سیمای او سیمای حق است . هر دوی اینها عزیزند و باید آنهارا پاس داشت .
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
زانكه صیاد آورد بانگِ صفیر
تا فریبد مرغ را، آن مرغ گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیابد دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مردِ دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
ابلیس آدم روی یعنی کسی که باطن پاکی ندارد اما در ظاهر عابد و زاهد و مرد راه خداست . "دست به هر دستی دادن " یعنی با هر کسی ندانسته و ناشناخته دوستی و بیعت کردن . این شیطان آدم روی مانند یاد صدای پرنده را تقلید می کند و تو مانند مرغ فریب می خوری و گرفتار دام آنها می شوی . مرد پست و خوش ظاهر سخن درویشان را برای فریب ساده دلان به کار می بندد .
كار مردان روشنی و گرمی است
كار دونان حیله و بی شرمی است
شیر پشمین از برای گَد كنند
بو مُسَیلم را لقب احمد كنند
بو مسیلم را لقب "كذاب" ماند
مر محمد را "اولو الالباب" ماند
آن شراب حق ، ختامش مشك ناب
باده را ختمش بود، گند و عذاب
شیر پشمین یعنی پیکره ای که ظاهرش مانند شیر است و ساخته شده از پارچه – کسی که ظاهرش شبیه مردان خداست اما باطنی ندارد .
گمراهان برای گدایی و سوء استفاده ، ظاهر فقیرانه و زاهدانه درست می کند و مانند مسیلمه کذاب که مدعی پیامبری بود بر خود لقب های پیامبر را می گذراند اما سرانجام نام مسیلمه در تاریخ با صفت کذاب همراه شد و محمد در شمار خردمندان و آگاهان قرار گرفت .
248 : بود بقالی و وی را طوطیی
خوش نوایی ، سبز ، گویا ، طوطیی
بر دكان بودی نگهبان دكان
نكته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی
در نوای طوطیان حاذق بدی
جست ، از سوی دكان، سویی گریخت
شیشه های روغن ُگل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش
بر دكان بنشست ، فارغ ، خواجه وش
خواجه وش : مانند فرد قابل احترام
دید پُر روغن دكان و جامه چرب
بر سرش زد، گشت طوطی كل ز ضرب
کل : کچل
روزكی ،چندی ،سخن كوتاه كرد
مرد بقال از ندامت آه كرد
ریش بر میكند و میگفت: ای دریغ
كافتاب نعمتم شد زیر میغ
میغ : ابر
دست من بشكسته بودی آن زمان
كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه ها میداد هر درویش را
تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دكان بنشسته بُد نومیدوار
می نمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا كه باشد اندر آید او به گفت
جولقیی سر برهنه می گذشت
با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت
جولق : گروهی از درویشان قلندر ...
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای كل با كلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم، زین سبب گمراه شد
كم كسی ز ابدال حق آگاه شد
مردان حق فقط در ظاهر مانند تو هستند . اگر تو کار مردان حق را با معیارهای خود بسنجی ، درست مثل مقایسه ی طوطی کل با قلندر سر برهنه خنده آور است . مردم عادی از راز و رازدانی مردان حق آگاهی ندارند و به کار آنها ممکن است عیب بگیرند و ندانند که در هر کار آنها رازهای ناگفتنی است .
پیران صوفیه ، گاه عبادت را موجب خودبینی و در نتیجه باعث دوری از حق میبینند و مرید را از انجام آن باز می دارند تا از عاقبت چنین عبادتی آسیب نبیند .
مردان حق بر حسب تکامل روحانی هفت طبقه اند که بالاترین آنها را اقطاب می گذارند و در نامگذاری طبقات بعد کتب صوفیه هماهنگ نیستند . برخی از آنها طبقه پایین تر از قطب را ابدال می گویند و برخی اوتاد . به هر حال این طبقه بندی ها نشانه ی مراحل تکامل شخصیت است و چندگونگی لفظ و اصطلاح در جان کلام اثری ندارد . اما در اینجا منظور مولانا از ابدال مرد راه حق بوده و به نظر نمی رسد که به طبقه ی خاصی اشاره داشته باشد .
همسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینك: ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فرقی در میان بی منتها
عمی : نابینایی – در اینجا به معنی ناتوانی در درک حقیقت است.
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیك شد زآن نیش و، زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب
زین یكی سرگین شد و، زآن مشك ناب
هر دو نی خوردند از یك آبخور
این یكی خالی و، آن پر از شكر
صد هزاران این چنین اشباه بین
فرقشان، هفتاد ساله راه بین
این خورد، گردد پلیدی زو جدا
آن خورد، گردد همه نور خدا
این خورد، زاید همه بخل و حسد
و آن خورد، زاید همه نور احد
این زمین پاك و، آن شوراست و بد
این فرشتۀ پاك و، آن دیو است و دد
در این ابیات مولانا فرق بین فرد آگاه و نا آگاه را با ذکر مثال نشان می دهد . و همچنین نشان میدهد که این فرق ها فقط میان انسان ها نیست بلکه در تمام هستی و در تمام موجودات می توان این تفاوت ها را دید .
هر دو صورت گر بهم ماند رواست
آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست
جز كه صاحب ذوق، كه شناسد ؟ بیاب
او شناسد آب خوش از شوره آب
هیچ عجیب نیست که دو چیز ظاهرشان مثل هم باشد و باطن آنها مثل هم نباشد . یا حتی ضد یکدیگر باشد . آب چه تلخ و چه شیرین در ظاهر شفاف است اما تلخی و شیرینی را کسی می فهمد که ذائقه ی او کار کند . او را پیدا کن تا حقیقت را به تو بگوید . در زبان صوفیان ذوق ، وجد و شوری است که در اثر آشنایی به اسرار معرفت الهی پدید می آید و چون این آغاز آشنایی با حقایق ، معرفت کامل نیست ، آن را به چشیدن شراب دانسته اند که مستی می بخشد و سالک را از هستی خود جدا می کند و به حق می پیوندد . صاحب ذوق ، مرد کاملی است که می تواند بگوید از کدام آب بنوش تا تشنگی تو فرو نشیند .
سحر را با معجزه كرده قیاس
هر دو را ، بر مكر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را
بر گرفته چون عصای او عصا
زین عصا، تا آن عصا فرقی است ژرف
زین عمل تا آن عمل، راهی شگرف
لعنة الله، این عمل را در قفا
رحمة الله، آن عمل را در وفا
كافران اندر مری بوزینه طبع
آفتی آمد درون سینه ، طبع
هر چه مردم میكند ، بوزینه هم
آن كند كز مرد بیند دم به دم
برای گمراهان و کسانی که از اسرار حق آگاهی ندارند معجزه ی پیامبران با جادوگری فرقی ندارد چون هر دو را خارق العاده می دانند ، تصور می کننند مکری در کار است و قدرت خدا را در معجزه نمی بینند.
جادوگران بارگاه فرعون که در برابر موسی و معجزات او می خواستند کارهای خارق العاده بکنند از روی ستیز و لجاج عصایی مانند عصای او بر می داشتند و آن را با جادویی چون مار به حرکت در می آوردند اما عصای موسی به اشارت خداوند اژدهایی شد و همه ی بساط جادوگران را بلعید .
عمل کافران لعنت خداوند را به دنبال دارد و عمل موسی موجب آن می شود که خداوند وعده ی رحمت به مومنان را وفا کند .
کافران و جادو گران بارگاه فرعون ، میمون صفت کارهای موسی را تقلید می کردند و با این تقلید می خواستند با او مقابله کنند . مولانا می گوید در آنها تقلید و مقابله با کارهای موسی مثل حالت بوزینه بود که هر کاری را تقلید می کند و این سرشت بوزینگی ، آفت وجود آنها شده بود . عادت و خوی و سرشت درون سینه ، گاه آفت است .
او گمان برده كه من کردم چو او
فرق را كی داند آن استیزه رو؟
این كند از امر و، او بهر ستیز
بر سر استیزه رویان خاك ریز
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید، نی نیاز
در نماز و روزه و حج و زكات
با منافق مومنان در برد و مات
مومنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات ، اندر آخرت
در همه ی عبادات و وظایف شرعی ، مومنان باید با منافقان در بیفتند و گرفتار برد و باخت و مات شدن یا نشدن باشند ، اما باید بدانند که عاقبت مومنان برد است .
گر چه هر دو بر سر یك بازیند
لیک با هم مروزی و رازیند
با اینکه مومن و منافق به ظاهر در یک بازی شرکت دارند اما چنان از هم دورند که فاصله ی آنها گویی از مرو تا ری است .
هر یكی سوی مقام خود رود
هر یكی بر وفق نام خود رود
مومنش خوانند ، جانش خوش شود
ور منافق ، تیز و پر آتش شود
نام او ، محبوب از ذات وی است
نام این ، مبغوض ا ز آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ مومن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش، این نام دون
همچو كژدم می خلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخ است
پس چرا در وی مذاق دوزخ است
زشتی آن نام بد، از حرف نیست
تلخی آن آب بحر، از ظرف نیست
هر کس را چه مومن و چه منافق باشد اگر مومن بخوانند خوشحال می شود . اگر منافق بخوانند از کوره در می رود . اما این نامگذاری ها دلیلی دارد . آن که به او مومن می گویند نام خوب او از ذات پاک اوست و آن که منافقش می خوانند به دلیل آفاتی است که از وجودش پدید می آید و دیگران را به خشم می آورد . چهار حرف کلمه ی مومن برای آن نیست که به کسی عزت و شرف بدهیم و آن را به صورت تعارف به کار ببریم . بلکه برای شناساندن یک مومن حقیقی باید به کار رود . و اگر به او منافق بگوییم این کلمه مانند نیش کژدم درون او را می آزارد . کلمات مانند ظرف است و معنی آن مانند آب ، خداوند که بحر معنی است ، علم کلی و جامع الهی نزد ، اوست و همه ی دانستنی ها را باید از او آموخت و برای معرفت بر اسرار و حقایق عالم به او پیوست .
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان
در میانشان بَرْزَخٌ لا یبغیان
وانگه این هر دو، ز یك اصلی روان
درگذر زین هر دو رو تا اصل آن
مولانا به این مسئله اشاره دارد که مبدا آفرینش همه ی این اضداد یکی است و به سالک می گوید : از این دویی درگذر تا بتوانی به سوی اصل و مبدا آن بروی . قدرت خداوند در اینجا نمایان می شود که دو دریای نیکی و بدی را در کنار هم و به ظاهر در آمیخته با هم نگه داشته است .
زر قلب و زر نیكو در عیار
بی محك هرگز ندانی ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك
هر یقین را باز داند او ز شك
برای شناختن نیک و بد نیاز به محک داریم . در راه حق نیز پیر و مرشد محک استو ما را از گمراه شدن می رهاند زیرا خداوند در جان او محکی برای تشخیص نیک و بد قرار داده است .
در دهان ِ زنده خاشاكی جهد
آنگه آرامد كه بیرونش نهد
در هزاران لقمه یك خاشاكِ خُرد
چون در آمد، حس زنده پی ببرد
تفاوت پیر راه دان و آشنا به حقایق با کسی که از این آشنایی بویی نبرده است مانند تفاوت زنده و مرده است که زنده در هزاران لقمه ای که به دهان می گذارد اگر خاشاکی باشد می فهمد اما مرده هیچ چیز را حس نمی کند . انسان گرفتار زندگی مادی و نفسانی ، برای احساس و ادراک حقایق ، حسی ندارد و مانند مرده است .
حس دنیا، نردبان این جهان
حس دینی ، نردبان آسمان
صحت این حس، بجوئید از طبیب
صحت آن حس بجوئید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن
صحت آن حس ز تخریب بدن
حواس ظاهر وسیله ای است برای زندگی مادی و این جهانی . حس دینی ، حسی که کشش های معنوی در ما پدید می آورد وسیله ای است برای رابطه با عوالم بالاتر از این جهان و ادراک حقایق . برای سلامت حواس مادی و زندگی مادی و زندگی مادی ، پزشک می تواند به ما یاری کند اما برای سلامت حس دینی و سلامت حس دینی و معنوی از محبوب ( خداوند ) باید کمک خواست . اگر تن آباد و درست باشد حس مادی ما و زندگی مادی ما درست خواهد بود اگر بخواهیم حس دینی و معنوی ما صحت یابد باید به تخریب حیات مادی و رها کردن جسم و امور نفسانی بپردازیم .تخریب بدن خودآزاری راهبانه و خودکشی نیست و منظور مولانا این است که سالک غرق در شهوت و خور و خواب نشود تا همراه با زندگی عادی به معرفت حق نیز راه یابد .
راهِ جان، مر جسم را ویران كند
بعد از آن ویرانی ، آبادان كند
كرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش كند معمورتر
آب را بُبرید و جو را پاك كرد
بعد از آن در جو روان كرد آب خَورد
پوست را بشكافت، پیكان را كشید
پوست تازه بعد از آنش بردمید
قلعه ویران كرد و از كافر سِتد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
ویران کردم جسم : رها کردم نفسیات و امور مادی
آبادانی : آشنایی سالک به حقایق الهی که پس از ویرانی آغاز می شود .
انسان در این مرحله مانند خانه ای است که گنجی در آن پنهان است باید زیر و رو و ویران شود تا گنج آشکار شود.
كار بیچون را كه كیفیت نهد؟
این كه گفتم هم ضرورت میدهد
گه چنین بنماید و، گه ضد این
جز كه حیرانی نباشد كار دین
نه چنان حیران كه پشتش سوی اوست
بل چُنان حیران و غرق و مستِ دوست
"بی چون" خداوند است زیرا در مورد او نباید چون و چرا گفت . هیچ کس نباید درباره چگونگی کار خدا اظهار نظر کند . مشیت الهی و ظهور قدرت حق چنان است که در نظر ما گه چنین بنماید و گه ضد دین . ما در کار او حیران و سرگردان میشویم به گونه ای که خود را از یاد می بریم و غرق و مست اوییم .
آن یكی را روی او شد سوی دوست
و آن یكی را روی او خود روی اوست
روی هر یك می نگر میدار پاس
بو كه گردی تو ز خدمت رو شناس
یکی روی به سوی خدا دارد یعنی هنوز در راه است و دیگری از خود و خودپرستی آزاد شده و به حق پیوسته ، و سیمای او سیمای حق است . هر دوی اینها عزیزند و باید آنهارا پاس داشت .
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
زانكه صیاد آورد بانگِ صفیر
تا فریبد مرغ را، آن مرغ گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیابد دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مردِ دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون
ابلیس آدم روی یعنی کسی که باطن پاکی ندارد اما در ظاهر عابد و زاهد و مرد راه خداست . "دست به هر دستی دادن " یعنی با هر کسی ندانسته و ناشناخته دوستی و بیعت کردن . این شیطان آدم روی مانند یاد صدای پرنده را تقلید می کند و تو مانند مرغ فریب می خوری و گرفتار دام آنها می شوی . مرد پست و خوش ظاهر سخن درویشان را برای فریب ساده دلان به کار می بندد .
كار مردان روشنی و گرمی است
كار دونان حیله و بی شرمی است
شیر پشمین از برای گَد كنند
بو مُسَیلم را لقب احمد كنند
بو مسیلم را لقب "كذاب" ماند
مر محمد را "اولو الالباب" ماند
آن شراب حق ، ختامش مشك ناب
باده را ختمش بود، گند و عذاب
شیر پشمین یعنی پیکره ای که ظاهرش مانند شیر است و ساخته شده از پارچه – کسی که ظاهرش شبیه مردان خداست اما باطنی ندارد .
گمراهان برای گدایی و سوء استفاده ، ظاهر فقیرانه و زاهدانه درست می کند و مانند مسیلمه کذاب که مدعی پیامبری بود بر خود لقب های پیامبر را می گذراند اما سرانجام نام مسیلمه در تاریخ با صفت کذاب همراه شد و محمد در شمار خردمندان و آگاهان قرار گرفت .
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ساعت 17:8 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...