18 بیت آغاز مثنوی
با سلام به دوستان و یاران همیشگی ... و یک عذر خواهی به خاطر غیبت طولانی من .... دوستانی که از ابتدا با من همراه بودند در جریان هستند که من از دفتر اول : داستان پادشاه جهود ، وبلاگ خود را آغاز کردم و حال که چند داستان را با هم مرور کردیم به این نتیجه رسیدم که شاید بهتر باشد از آغاز مثنوی آغاز کنیم و سپس کار را دنبال کنیم .
در مورد شروع مثنوی در بخش "مولانا که بود " صحبت شد که دوستان می توانند از فهرست بالای صفحه آن را پیدا و مطالعه کنند اما به خلاصه ای از آن اشاره می کنم :
یاران مولانا برای ادراک معانی بلند عارفانه آثار ثنایی و عطار را می خواندند و شبی حسام الدین چلبی در خلوت به مولانا پیشنهاد کرد که خود اثری از نوع الهی نامه ی ثنایی پدید آورد و روایت شده که همان دم مولانا از گوشه ی دستارش کاغذی خارج کرد که 18 بیت آغازین مثنوی بود و بدین سان نوشتن مثنوی آغاز شد و از آن پس سال های سال حسام الدین شبها پای صحبت مولانا می نشست و آنچه مولانا می سرود را ثبت می کرد و چه بسا این کار تا صبح به طول می انجامید .
در نوشتن ابیات در این وبلاگ از کتاب دکتر استعلامی بهره برده ام و شاید در ابتدا دو بیت اول جلب توجه کند که با بسیاری از نسخ متفاوت است ..اما این کتاب بر اساس نسخه ای است که در زمان مولانا تصحیح شده و بر مزار مولانا قرار دارد .
آغاز مثنوی
1 بشنو ، این نی چون حكایت می كند
از جدائی ها شكایت می كند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
این نی که شکایت می کند و از جدایی ها با تو سخن می گوید جلال الدین محمد بلخی است ، به عنوان یک انسان آگاه ، و عارف به حقایق و معانی بلندی که هر ذهنی گنجایش آن را ندارد . این نی مولاناست که در مثنوی و دیوان شمس بارها خود را به نی و چنگ تشبیه کرده است و عشق که در او آواز می آفریند ، نَفَس آن نوازنده ای است که همه ی نی ها را در هستی به صدا در آورده است .
این نی از جدایی ها سخن می گوید : جدایی انسان از خدایی که مبدا و سرانجام اوست ، جدایی جهان مادی از حقایق الهی ، جدایی آحاد این هستی مادی از یکدیگر و جدایی همه ی آنها که از ظن خود به دوستی و دشمنی بر می خیزند . این نی می گوید در نفیرم تو ناله ی همه را می شنوی و تا هنگامی که ما از نیستان حقیقت جدا هستیم این ناله ی مرد و زن را در نفیرم خواهی شنید .
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
شرحه : یک تکه باریک از گوشت
شرحه شرحه : چاک چاک
سینه ی شرحه شرحه : دلی پاره پاره از غم و گرفتار عشق و فراق .
این نی اگر بخواهد درد اشتیاق خود را به پروردگارش به زبان آورد باید با کسی بگوید که دلی درد آشنا داشته باشد .
هر كسی كو دور ماند از اصل ِ خویش
باز جوید روزگار وصل ِ خویش
دور ماندگان از اصل خویش در صورتی روزگار وصل خویش را باز می جویند که اصل خویش را شناخته باشند و به همین دلیل است که هر نیی نمی نالد و در هر آفریده ای درد اشتیاق نیست .
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بَد حالان و خوش حالان شدم
بد حال : کسی که احوالات قلبی او نازل است و به کمال نرسیده
خوش حال : واردات قلبی عالی دارد .
هر كسی از ظنّ خود، شد یار من
از درون من نَجُست اسرار من
ناله ی نی بدحالان را به گونه ای مشغول می کند و آنها را سرگرم و خشنود می کند و خوش حالان را در طریق معرفت پیش می برد و هر یک از این دو گروه بر پایه ی ظن خود نوای نی را دوست دارند .
سِرّ من از نالۀ من دور نیست
لیك چشم و گوش را آن نور نیست
راز کلام مولانا به این ناله ی نی بسیار نزدیک است اما هر کسی آن راز را در نمیابد .
تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست
لیك كس را دیدِ جان دستور نیست
جان ، روح انسان است و کنترل بدن را در دست دارد و این جسم و تن است که دیده می شود . چشم و گوش هم نی را میبیند و صدای آن را می شنود اما از راز آن آگاه نمی شود ، زیرا تا اسیر این زندگی مادی است اجازه ی دیدن جان و ادراک آن سر را ندارد .
آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد
هر كه این آتش ندارد، نیست باد
آنکه اسیر جهان مادی است فکر میکند که این باد و اصطکاک است که نوای نی را ایجاد می کند . اما این بانگ نی و یا سخن مولانا باد نیست بلکه آتش است و حیات مردان حق بسته به این آتش .
آتش ِعشق است كاندر نی فتاد
جوشش عشق است كاندر می فتاد
عشق این نی را می نوازد و آنچه مولانا می سراید در حقیقت عشق اوست به حقیقت . به ظاهر الفاظ مثنوی نباید دل بست ، باید راز آن را یافت .
نی ، حریف هر كه از یاری بُرید
پرده هایش پرده های ما درید
در کلام مولانا پرده ی نی به طور کلی به معنای ناله ها و آوازهایش است . برای عاشق حق ، پرده ای وجود دارد که او را از دیدن حقیقت محروم می کند و در این مورد پرده دریدن برداشتن این حجاب از جلوی چشم عاشق است تا جمال معشوق حقیقی را ببیند .
همچو نی زهری و تریاقی كه دید ؟
همچو نی ، دمساز و مشتاقی كه دید ؟
آواز نی برای آنها که درد اشتیاق ندارند تلخ است و برای عاشق ، پادزهر .
نی ، حدیث راهِ پُر خون می كند
قصه های عشق ِ مجنون می كند
راه پر خون راهی است که عاشق خود را در آن فنا می کند .
محرم این هوش، جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری، جز گوش نیست
هوش در اینجا ادراک و توانایی روحی است برای یافتن حقایق معرفت الهی . کسی که هوش مادی خود را از دست می دهد می تواند محرم اسرار الهی شود .
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها ، با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو : رو، باك نیست
تو بمان، ای آنكه چون تو، پاك نیست
بیگاه شدن روز : اتمام روز
غم پیوستن به حق در عاشقان او پایان ندارد و روزها با سوز فراوان می گذرد و در پایان روز باز این غم به جاست تا لحظه ی فنا و پیوستن به حق .
هر كه جز ماهی، ز آبش سیر شد
هر كه بی روزیست، روزش دیر شد
ماهی کنایه از کسی است که به حیات مادی دل نمی سپارد و زندگی برای او سیر در این جذبه ی الهی باشد . هر که از این جذبه بی بهره باشد روز های او بدون بهره به شام می رسد .
درنیابد حال پخته، هیچ خام
پس سخن كوتاه باید، والسلام
پخته همان ماهی درد آشنا است و خام کسی جز ماهی که از آب دریای معرفت بهره ای نمی برد و نمی تواند در آن شنا کند .
پیشنهاد می کنم این لینک را ببینید :
در مورد شروع مثنوی در بخش "مولانا که بود " صحبت شد که دوستان می توانند از فهرست بالای صفحه آن را پیدا و مطالعه کنند اما به خلاصه ای از آن اشاره می کنم :
یاران مولانا برای ادراک معانی بلند عارفانه آثار ثنایی و عطار را می خواندند و شبی حسام الدین چلبی در خلوت به مولانا پیشنهاد کرد که خود اثری از نوع الهی نامه ی ثنایی پدید آورد و روایت شده که همان دم مولانا از گوشه ی دستارش کاغذی خارج کرد که 18 بیت آغازین مثنوی بود و بدین سان نوشتن مثنوی آغاز شد و از آن پس سال های سال حسام الدین شبها پای صحبت مولانا می نشست و آنچه مولانا می سرود را ثبت می کرد و چه بسا این کار تا صبح به طول می انجامید .
در نوشتن ابیات در این وبلاگ از کتاب دکتر استعلامی بهره برده ام و شاید در ابتدا دو بیت اول جلب توجه کند که با بسیاری از نسخ متفاوت است ..اما این کتاب بر اساس نسخه ای است که در زمان مولانا تصحیح شده و بر مزار مولانا قرار دارد .

آغاز مثنوی
1 بشنو ، این نی چون حكایت می كند
از جدائی ها شكایت می كند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند
این نی که شکایت می کند و از جدایی ها با تو سخن می گوید جلال الدین محمد بلخی است ، به عنوان یک انسان آگاه ، و عارف به حقایق و معانی بلندی که هر ذهنی گنجایش آن را ندارد . این نی مولاناست که در مثنوی و دیوان شمس بارها خود را به نی و چنگ تشبیه کرده است و عشق که در او آواز می آفریند ، نَفَس آن نوازنده ای است که همه ی نی ها را در هستی به صدا در آورده است .
این نی از جدایی ها سخن می گوید : جدایی انسان از خدایی که مبدا و سرانجام اوست ، جدایی جهان مادی از حقایق الهی ، جدایی آحاد این هستی مادی از یکدیگر و جدایی همه ی آنها که از ظن خود به دوستی و دشمنی بر می خیزند . این نی می گوید در نفیرم تو ناله ی همه را می شنوی و تا هنگامی که ما از نیستان حقیقت جدا هستیم این ناله ی مرد و زن را در نفیرم خواهی شنید .
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
شرحه : یک تکه باریک از گوشت
شرحه شرحه : چاک چاک
سینه ی شرحه شرحه : دلی پاره پاره از غم و گرفتار عشق و فراق .
این نی اگر بخواهد درد اشتیاق خود را به پروردگارش به زبان آورد باید با کسی بگوید که دلی درد آشنا داشته باشد .
هر كسی كو دور ماند از اصل ِ خویش
باز جوید روزگار وصل ِ خویش
دور ماندگان از اصل خویش در صورتی روزگار وصل خویش را باز می جویند که اصل خویش را شناخته باشند و به همین دلیل است که هر نیی نمی نالد و در هر آفریده ای درد اشتیاق نیست .
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بَد حالان و خوش حالان شدم
بد حال : کسی که احوالات قلبی او نازل است و به کمال نرسیده
خوش حال : واردات قلبی عالی دارد .
هر كسی از ظنّ خود، شد یار من
از درون من نَجُست اسرار من
ناله ی نی بدحالان را به گونه ای مشغول می کند و آنها را سرگرم و خشنود می کند و خوش حالان را در طریق معرفت پیش می برد و هر یک از این دو گروه بر پایه ی ظن خود نوای نی را دوست دارند .
سِرّ من از نالۀ من دور نیست
لیك چشم و گوش را آن نور نیست
راز کلام مولانا به این ناله ی نی بسیار نزدیک است اما هر کسی آن راز را در نمیابد .
تن ز جان و، جان ز تن مستور نیست
لیك كس را دیدِ جان دستور نیست
جان ، روح انسان است و کنترل بدن را در دست دارد و این جسم و تن است که دیده می شود . چشم و گوش هم نی را میبیند و صدای آن را می شنود اما از راز آن آگاه نمی شود ، زیرا تا اسیر این زندگی مادی است اجازه ی دیدن جان و ادراک آن سر را ندارد .
آتش است این بانگِ نای و، نیست، باد
هر كه این آتش ندارد، نیست باد
آنکه اسیر جهان مادی است فکر میکند که این باد و اصطکاک است که نوای نی را ایجاد می کند . اما این بانگ نی و یا سخن مولانا باد نیست بلکه آتش است و حیات مردان حق بسته به این آتش .
آتش ِعشق است كاندر نی فتاد
جوشش عشق است كاندر می فتاد
عشق این نی را می نوازد و آنچه مولانا می سراید در حقیقت عشق اوست به حقیقت . به ظاهر الفاظ مثنوی نباید دل بست ، باید راز آن را یافت .
نی ، حریف هر كه از یاری بُرید
پرده هایش پرده های ما درید
در کلام مولانا پرده ی نی به طور کلی به معنای ناله ها و آوازهایش است . برای عاشق حق ، پرده ای وجود دارد که او را از دیدن حقیقت محروم می کند و در این مورد پرده دریدن برداشتن این حجاب از جلوی چشم عاشق است تا جمال معشوق حقیقی را ببیند .
همچو نی زهری و تریاقی كه دید ؟
همچو نی ، دمساز و مشتاقی كه دید ؟
آواز نی برای آنها که درد اشتیاق ندارند تلخ است و برای عاشق ، پادزهر .
نی ، حدیث راهِ پُر خون می كند
قصه های عشق ِ مجنون می كند
راه پر خون راهی است که عاشق خود را در آن فنا می کند .
محرم این هوش، جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری، جز گوش نیست
هوش در اینجا ادراک و توانایی روحی است برای یافتن حقایق معرفت الهی . کسی که هوش مادی خود را از دست می دهد می تواند محرم اسرار الهی شود .
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها ، با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو : رو، باك نیست
تو بمان، ای آنكه چون تو، پاك نیست
بیگاه شدن روز : اتمام روز
غم پیوستن به حق در عاشقان او پایان ندارد و روزها با سوز فراوان می گذرد و در پایان روز باز این غم به جاست تا لحظه ی فنا و پیوستن به حق .
هر كه جز ماهی، ز آبش سیر شد
هر كه بی روزیست، روزش دیر شد
ماهی کنایه از کسی است که به حیات مادی دل نمی سپارد و زندگی برای او سیر در این جذبه ی الهی باشد . هر که از این جذبه بی بهره باشد روز های او بدون بهره به شام می رسد .
درنیابد حال پخته، هیچ خام
پس سخن كوتاه باید، والسلام
پخته همان ماهی درد آشنا است و خام کسی جز ماهی که از آب دریای معرفت بهره ای نمی برد و نمی تواند در آن شنا کند .
پیشنهاد می کنم این لینک را ببینید :
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 19:21 توسط نازنین جمشیدیان
|
هر انسانی با به اشتراک گذاشتن علایقش خوشحال تر خواهد بود . پس من نیز اینجایم ...