سلام به دوستان عزیز

در این قسمت مولانا داستان شیر و خرگوش را رها میکند و حدود 60 بیت دیگر دوباره به آن باز می گردد .

داستان این بخش "هدهد و  سلیمان " است که به احتمال زیاد از مرزبان نامه گرفته شده است و البته مولانا طبق معمول داستان را با توجه به آنچه می خواسته بیان کند ، تغییر داده است .

در این داستان مرغان همه به پیش سلیمان رفته و هنرهای خود را بیان می کنند تا سلیمان آنها را در جمع اصحاب خود قرار دهد . هدهد نیز مانند بقیه به بیان هنرهای خود می پردازد که در این میان کلاغ به مخالفت او بر می خیزد .. .

این داستان در 3 بخش تقسیم شده است. 

http://static.howstuffworks.com/gif/willow/hoopoe-info0.gif

1210
 قصۀ هدهد و سلیمان ، در  بیان آن كه چون قضا آید ، چشم های روشن بسته می شود

چون سلیمان را سراپرده زدند
جمله مرغانش به خدمت آمدند
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یك یك به جان بشتافتند
جمله مرغان ترك كرده چیك چیك

با سلیمان گشته افصح من اخیك
چیک چیک : جیک جیک
افصح من اخیک : گویا تر از برادرت ، به کنایه بسیار آشنا و همزبان

همزبانی ، خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترك هم زبان
ای بسا دو ترك چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از هم زبانی بهتر است
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

"همزبانی " به معنای آشنایی ذهنی و  همفکری و نزدیکی روح افراد با یکدیگر است . انسان با کسی که او را درک نکند ، اگر همنشین باشد مانند زندانی است . هند و ترک با اینکه به یک زبان حرف نمی زنند ، می توانند هم زبان باشند یعنی روح و فکر آنها به هم نزدیک باشد .
سپس از همدلی صحبت می شود که مرحله ی عالی تری از همزبانی است . و این رابطه ی دل محکم تر از روابطی است که با سند و امضاء و عهدنامه  و اقرارنامه ( سجل ) پدید می آید . ترجمان یعنی وسیله ای که آنچه در درون ضمیر ما می گذرد را بیان کند ، اعم از سخن ، نوشته یا رابطه ی روحی معنوی .


جمله مرغان هر یكی اسرار خود
از هنر، وز دانش و از كار خود
با سلیمان یك به یك وامی نمود
از برای عرضه خود را می ستود
از تكبر نی و از هستی خویش
بهر آن تا ره دهد او را به پیش
چون بباید برده  را از خواجه یی
عرضه دارد از هنر دیباجه ای
چون كه دارد از خریداریش ننگ
خود كند بیمار و کر و شل و لنگ

مرغان یکی یکی به پیش سلیمان می آمدند و ویژگی های خاص خود را بیان می کردند ، این بیان ویژگی ها به خاطر غرور نبود بلکه به این خاطر بود که سلیمان آنها را به پیش خود جای دهد . وقتی خواجه ای بخواهد غلامش را بفروشد ، غلام هنرهای خود  را نشان  می دهد  و اگر از خریدار خوشش نیاید خود را بیمار نشان میدهد و به کری و شلی و لنگ بودن تظاهر می کند .


نوبت هدهد رسید و پیشه اش
و آن بیان صنعت و اندیشه اش
گفت :" ای شه ! یك هنر كان كهتر است
باز گویم" ، گفت :"كوته بهتر است "
گفت : "بر گو، تا كدام است آن هنر؟
گفت : "من آن گه كه باشم اوج بر،
بنگرم از اوج با چشم یقین
من ببینم آب در قعر زمین
تا كجای است و چه عمق استش چه رنگ؟
از چه می جوشد ؟ ز خاكی یا ز سنگ ؟
ای سلیمان !بهر لشكرگاه را
در سفر ، می دار این آگاه را"
پس سلیمان گفت :"ای نیکو رفیق!
در بیابان های بی آب عمیق ،
تا بیابی بهر لشکر آب را
در سفر سقا شوی اصحاب را "

نوبت هد هد شد ، هد هد به بیان نقاط قوت خود پرداخت . گفت که هنر من در این است که از اوج آسمان اگر در زمین آبی وجود داشته باشد آن را میبینم و حتی رنگ و اینکه از کجا می جوشد و عمق آن را هم تشخیص می دهم . سلیمان هم گفت : که تو برای اینکه در سفر سقای اصحاب من باشی بسیار مناسب هستی .