<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>برگ بی برگی </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/</link>
<description>برگ بی برگی تو را چون برگ شد / جان باقی یافتی و مرگ ، شد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 15:40:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش (بخش هیجدهم ) </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/page/shirnakhjir.aspx&quot;&gt;برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید &lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام به دوستان عزیز &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;داستان ما از این قرار بود که نخجیران و شیر قرار گذاشتند هر روز یکی از نخجیران به قرعه انتخاب شده و غذای شیر شود . وقتی نوبت به خرگوش رسید خرگوش تصمیم گرفت خود و دیگران را با مکری نجات دهد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تولیدن در عنوان این بخش به معنای نق زدن و گله کردن است . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 153);&quot;&gt;تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;همچو آن خرگوش ، كو بر شیر زد&lt;br /&gt;روح او، كی بود اندر خورد قد ؟&lt;br /&gt;شیر میگفت، از سر تیزی و خشم&lt;br /&gt;كز ره گوشم، عدو بر بست چشم &lt;br /&gt;زد : ضربه زدن ، مقابله کردن &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;شیر در حالی که خیلی عصبانی بود به خاطر دیر آمدن خرگوش ، با خود فکر میکرد که چگونه دشمن با سخنان خود مرا گول زد ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;م&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;كرهای جبریانم بسته كرد&lt;br /&gt;تیغ چوبینشان تنم را خسته كرد&lt;br /&gt;زین سپس من نشنوم آن دمدمه&lt;br /&gt;بانگ دیوان است و غولان، آن همه &lt;br /&gt;بَردَران، ای دل تو ایشان را، مه ایست&lt;br /&gt;پوستشان بر كن، كشان جز پوست نیست &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;در این چند بیت شیر که از دست نخجیران عصبانی و خسته شده و گمان میکند که گول آنها را خورده ، با خود می گوید که از این پس به سخنان پوچ و فریبنده ی آنها گوش نمی دهم و آنها را به سزای اعمالشان می رسانم . &lt;br /&gt;جبریان اشاره به نخجیرانی است که در ابتدای قصه شیر را از کوشش منع و به توکل تشویق می کردند . و اکنون شیر خود را فریب خورده ی آنها میبیند و می گوید : تیغ چوبین ( گفته های پر فریب ) آنها  مرا مجروح کرد ، در حالی که تیغ چوبی نباید برنده باشد .&lt;br /&gt;دمدمه : سخنان فریبنده &lt;br /&gt;پوستشان برکن : آنها را به سختی مجازات کن &lt;br /&gt;کشان جز پوست نیست : اینها هر چه دارند همین ظاهر است و دروغگو و ریاکارند . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پوست چه بود؟ گفته های رنگ رنگ&lt;br /&gt;چون زره  بر آب، كش نبود درنگ &lt;br /&gt;این سخن چون پوست و، معنی مغز دان&lt;br /&gt;این سخن چون نقش و، معنی همچو جان &lt;br /&gt;پوست ، باشد مغز بَد را عیب پوش&lt;br /&gt;مغز نیكو را، ز غیرت، غیب پوش &lt;br /&gt;چون قلم از باد بُد، دفتر ز آب&lt;br /&gt;هر چه بنویسی فنا گردد شتاب &lt;br /&gt;نقش آب است ار وفا جویی از آن&lt;br /&gt;باز گردی، دستهای خود گزان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;مولانا در این قسمت به این مطلب می پردازد که سخنان رنگ رنگ و الفاظ خوش آیند مثل نقشی است که در اثر وزیدن باد بر روی آب به وجود می آید و اثر آن به زودی از میان خواهد رفت . مغز نیکو که در آن معانی بلند و عمیق دارد نیازی به الفاظ خوش آیند و آرایش کلام ندارد و غیرت حق از عالم غیب به آن پوشش مناسب می دهد . کسی که انتظار دارد الفاظ خوش آیند بدون معانی و حقیقت  او را موفق گرداند ، سر انجام جز تاسف بهره ای نخواهد برد و باید از تاسف دست خود را گاز بگیرد . &lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; &lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;باد در مردم ، هوا و آرزوست&lt;br /&gt;چون هوا بگذاشتی، پیغام هوست &lt;br /&gt;خوش بود پیغامهای كردگار&lt;br /&gt;كو ز سر تا پای ، باشد پایدار&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;روی آب ، وزیدن باد نقش ناپایدار می سازد . اما در وجود انسان آن بادی که نقش های ناپایدار ترسیم می کند آرزوها و هواهای نفسانی است . اگر این آرزوهای نفسانی را رها کنی پیغام حق را می شنوی ، یعنی پاک کردن باطن از علایق مادی و دلبستگی های این جهان درهای معرفت حق را بر تو  می گشاید و این رابطه و الهام پایدار است . &lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;خطبۀ شاهان بگردد، و آن كیا&lt;br /&gt;جز كیا و خطبه های انبیا&lt;br /&gt;ز آن كه بَوش پادشاهان، از هواست&lt;br /&gt;بار نامۀ انبیا، از كبریاست &lt;br /&gt;از درم ها نام شاهان بر كنند&lt;br /&gt;نام احمد تا قیامت برزنند&lt;br /&gt;نام احمد، نام جمله انبیاست&lt;br /&gt;چون كه صد آمد، نود هم پیش ماست &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;مثال دیگری که در ناپایداری اموز ظاهری و مادی و این جهانی است ، مقایسه یی است میان پادشاهان و پیامبران : خطبه و جاه و جلال پادشاهان پایدار نیست . بوش ( گرد آمدن مردم ، جمع طرفداران ، جاه و جلال ظاهری ) نتیجه ی منافع موقت و آنی این مردم است  و اگر شاه و امیر از قدرت بیفتد همه از او دوری می کنند ، وقتی پادشاهی عوض می شود سکه های جدید با اسم و شکل پادشان جدید می زنند اما تنها اسمی که هرگز از روی سکه ها برداشته نمی شود نام محمد است که چون خاتم الانبیا ء است به جای نام همه ی پیامبران تا ابد می آید . &lt;br /&gt;در سکه های پادشاهان کشورهای اسلامی عبارت &quot;لا الله الا الله – محمد رسول الله &quot; نقش می شده و در زمان هر پادشاه نام پادشاهان گذشته را حذف می کردند . &lt;br /&gt;بارنامه : در اصطلاح صورت کالاهای بازرگانان است اما در اینجا به معنی نشانه ها و اسباب شکوه و جلال به کار رفته است .  &lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 15:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیافت تاویل ركیك مگس </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/post-2.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فهرست مطالب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با سلام به دوستان عزیز &lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در این بخش مولانا برای بازکردن مفاهیمی که در بخش قبل ذکر شد به بیان داستانی کوتاه  می پردازد . در عنوان این قسمت &quot;زیافت&quot; یعنی ناخالصی و تباهی . این حکایت کوچک را مولانا به عنوان وصف حال کسانی آورده است که حقایق الهی و معانی قرآنی را موافق با هوای خود تفسیر یا تاویل میکنند . استاد فروزانفر مضمون آن را مقتبس از یک قطعه ی ابونواس  * در هجو جعفر برمکی ** می داند . &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;* حسن بن هانی بن عبدالاول بن الصبّاح الحکمی الفارسی الأهوازی الشاعر المشهور. جدّ او از موالی جرّاح بن عبداﷲ حکمی والی خراسانست و اینکه در نسبت او را حکمی گویند بدین مناسبت است . محمدبن داودبن الجراح در کتاب الورقة آرد که مولد و منشاء ابونواس بصره است سپس از آنجا با والبةبن الخباب به کوفه شد و بعد به بغداد رفت و دیگران گفته اند که مولد او به اهواز بود و در دوسالگی او را از اهواز ببردند و مادر او اهوازیه و نامش جلبّان است و پدر او از جند مروان بن محمد آخر ملوک بنی امیّه از اهل دمشق بود و از آنجا به اهواز منتقل شد و در آنجا جلبان را تزویج کرد و چند فرزند آورد از جمله ابونواس و ابومعاذ و ابونواس را مادر او نزد عطاری گذاشت و ابواسامة والبةبن الحباب ویرا بدید، او را کودکی شیرین یافت و گفت من در تو مخائلی بینم اگر آنرا تباه نکنی زود باشد که شعر نیز توانی گفت مصاحبت من کن تا ترا به آنجای که باید برسانم . ابونواس پرسید تو کیستی گفت من ابواسامة والبةبن الحباب نام دارم گفت آری بخدا من در طلب تو بودم و میخواستم بکوفه آیم و بخدمت تو پیوندم و از تو ادب فراگیرم و شعر تو از تو شنوم و سپس مصاحبت ابواسامة اختیار کرد و با وی به بغداد شد (&lt;u&gt; لغتنامه دهخدا &lt;/u&gt;) &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;** جعفر برمکی (جعفر پسر یحیی برمکی) (۱۵۰ ه.ق./ ۷۶۷ م- ۱۸۷ ه.ق.-۸۰۳ م) یکی از وزاری ایرانی دربار هارون‌الرشید از خاندان برمکیان بود. وی دارای خطی خوش و بیانی فصیح و در احکام نجوم مطلع بود. هارون به او توجه و اقبالی تمام داشت و او را به حکومت ایالات متعدد منصوب ساخت و وی آنان را توسط نمایندگان خود اداره می‌کرد. هارون خواهر خود &quot;عباسه&quot; را که گاهی اوقات در جلسات وی با جعفر حضور داشت را به عقد صوری وی درآورد (برای محرمیت). ولی هنگامی که عباسه فرزندی به ظاهر از جعفر بزایید، خشم هارون برانخیته شد و روایت کنند که دستور قتل جعفر را صادر کرد. قتل وی آغاز سقوط برمکیان بود. البته در منابع متعددی از جمله دانشنامه ایرانیکا دلایل دگری برای سقوط برمکیان بر می‌شمارند و ماجرای عشقی عباسه را بیشتر به داستان تخیلی نزدیک دانند، تا علت اصلی قتل جعفر ( &lt;u&gt;ویکی پدیا&lt;/u&gt; ) &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 102);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;زیافت تاویل ركیك مگس &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;1090&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; آن مگس بر برگ كاه و بول خر&lt;br /&gt;همچو كشتی بان، همی افراشت سر&lt;br /&gt;گفت: من دریا و كشتی خوانده ام&lt;br /&gt;مدتی در فكر آن می مانده ام &lt;br /&gt;اینك این دریا و، این كشتی و من&lt;br /&gt;مرد كشتی بان و اهل  رای زن &lt;br /&gt;بر سر دریا همی راند او عمد&lt;br /&gt;می نمودش آن قدر، بیرون ز حد&lt;br /&gt;بود بی حد آن چمین ، نسبت بدو&lt;br /&gt;آن نظر، كه  بیند آن را راست، كو؟&lt;br /&gt;عالمش چندان بود كش بینش است&lt;br /&gt;چشم چندین ، بحر همچندینش است &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مگس به خیال خود بر دریا  قایق یا کشتی میراند و گندابی که زیر پایش بود دریای بی نهایت جلوه میکرد . دنیای هر کسی به اندازه ی بینش و آگاهی اوست و طبیعی است که آن گنداب ناچیز در چشم مگس دریای بی کران باشد . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;عمد : قایقی که از شاخ و برگ و تنه درخت می ساختهاند . &lt;br /&gt;چمین : ادرار و مدفوع &lt;br /&gt;همچندین : مساوی و هم اندازه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;صاحب تأویل باطل ، چون مگس&lt;br /&gt;وهم او، بول خر و، تصویر خس &lt;br /&gt;گر مگس تأویل بگذارد به رای&lt;br /&gt;آن مگس را، بخت گرداند همای&lt;br /&gt;آن مگس نبود، كش این عبرت بود&lt;br /&gt;روح او، نی در خور صورت بود&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot;صاحب تاویل باطل &quot; یعنی کسی که موافق هوای خود هر چیزی را تاویل می کند . این مگس و این &quot;صاحب تاویل باطل &quot; اگر به جای تاویل به دنبال اندیشه و تعقل برود دیگر مگس نیست . مرغ بلند پروازی می شود که روحش با عالم غیب پیوند می یابد و این روح ، بزرگتر از صورت و ظاهر اوست . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;هما : مرغ خوشبختی و سعادت &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 16:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه ی مکر خرگوش ( بخش هفدهم ) </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/page/shirnakhjir.aspx&quot;&gt;برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;سلام به همه ی همراهان همیشگی ... &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اول عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیر در به روز کردن وبلاگ . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;عنوان این بخش شاید باعث خوشحالی خیلی از دوستان بشه که منتظر فهمیدن نقشه ی خرگوش بودند ، اما باید خدمت شما عرض کنم که در این بخش هم مولانا در همان ابتدا با مرور کردن حرف هایی که شیر با خودش میگه و ناراحته از اینکه اعتماد کرده به نخجیران ، دوباره به یاد مطالب دیگه ای می افته و به بیان مطالبی بسیار جالب می پردازه . در این قسمت مولانا اشاره به افرادی داره که در حال طی کردن راه تکامل هستند . ابتدا اشاره میکنه به دام &quot;نام ها و الفاظ&quot; که خیلی ها رو به خودش دچار می کنه و از دید مولانا باعث به هدر رفتن زندگی میشه با ظارهری زیبا ... سپس اشاره میکنه به مردان حق که باید به دنبال آنها بود و باید طالب حکمت آنها شد تا به درجات بالایی رسید . سپس دوباره اشاره ی کوچکی به مسئله ی جبر و اختیار دارد و در نهایت در مورد ایمان قلبی برای رسیدن به اسرار الهی است و اینکه این راه را نمی توان با  عقل طی کرد . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;یکی از نکات جالبی که در این بخش به آن اشاره میشه قانون جذب هست که امروزه خیلی در موردش صحبت میشه ... &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;قصه ی مکر خرگوش &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ساعتی تاخیر كرد اندر شدن&lt;br /&gt;بعد از آن شد پیش شیر پنجه زن &lt;br /&gt;زآن سبب، كاندر شدن او ماند دیر&lt;br /&gt;خاك را می كند و می غرید شیر&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;خرگوش در رفتن به پیش شیر تاخیر کرد . شیر هم می غرید و بسیار از این دیر شدن عصبانی بود . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گفت: &quot; من گفتم كه عهد آن خسان&lt;br /&gt;خام باشد، خام و سست و نارسان &lt;br /&gt;دمدمۀ ایشان مرا از خر فگند&lt;br /&gt;چند بفریبد مرا این دهر ، چند&quot;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;و با خود گفت : من با خودم گفتم که عهد این ناچیزان نادرست است و هیچ گاه به آن وفا نخواهند کرد . حیله و فریب آنان مرا از خر مراد پیاده کرد ( قدرت مرا کاهش داد و در برابر آنها ضعیف جلوه کردم ) &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سخت درماند، امیر سست ریش&lt;br /&gt;چون نه پس بیند، نه پیش، از احمقیش &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سست ریش : احمق &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;راه هموار است ، زیرش دام ها&lt;br /&gt;قحطِ معنی در میان نام ها&lt;br /&gt;لفظها و نامها، چون دام هاست&lt;br /&gt;لفظِ شیرین، ریگِ آبِ عمر ماست &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در ظاهر وعده ی نخجیران مانند راه هموار بود اما در میان الفاظ آن معنی و حقیقت وجود نداشت. اینگونه لفظ ها و نام ها دام است اما چه می توان کرد ؟ ما اسیر این الفاظ شیرین هستیم و عمر ما در این ظواهر و الفاظ هدر می رود ، همانطور که آب در ریگزار فرو میرود . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;strong&gt;آن یكی ریگی كه جوشد آب از او&lt;br /&gt;سخت كمیاب است، رو آن را بجو&lt;br /&gt;هست آن ریگ ای پسر! مرد خدا&lt;br /&gt;کو به حق پیوست  ، وز خود شد جدا&lt;br /&gt;آب عذب دین همی جوشد از او&lt;br /&gt;طالبان را زآن حیات است و نمو&lt;br /&gt;غیر مرد حق، چو ریگ خشک دان&lt;br /&gt;کآب عمرت را خورد او هر زمان&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آدم ها مثل طبقات شن در زمین دو گونه اند : بعضی از آنها مانند رگه ی شنی هستند که از آن معرفت حق و کمال معنی می تراود . چنین آدمی را باید یافت ( اشاره به پیر ) . غیر از این مردان حق ، گروه دیگری هم هستند که همواره عمر تو را به هدر میدهند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;طالب حکمت شو از مرد حکیم&lt;br /&gt;تا از او گردی تو بینا و علیم&lt;br /&gt;منبع حكمت شود، حكمت طلب&lt;br /&gt;فارغ آید او ز تحصیل و سبب &lt;br /&gt;لوح حافظ، لوح محفوظی شود&lt;br /&gt;عقل او از روح، محظوظی شود&lt;br /&gt;چون معلم ، بود عقلش ز ابتدا&lt;br /&gt;بعد از این ، شد عقل شاگردی ورا&lt;br /&gt;عقل، چون جبریل،  گوید: احمدا !&lt;br /&gt;گر یكی گامی نهم ، سوزد مرا&lt;br /&gt;تو مرا بگذار، زین پس پیش ران&lt;br /&gt;حَد من این بود، ای سلطان جان! &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اگر تو طالب حکمت شوی ، به جایی میرسی که خود منبع حکمت میشوی و آگاهی تو از اسرار غیب نیازمند عوامل و اسباب  یادگیری نیست .  سالک تا هنگامی که به مرتبه ی کمال نرسیده ، لوحی است که دانستنی ها و معارف را در خود حفظ میکند ( لوح حافظ ) ، اما پس از اینکه خود منبع حکمت شد لوحی است که آگاهی از امور و احوال و اسرار غیب در آن مندرج است و محو نمی شود ( لوح محفوظ ) ، پس از این ، عقل او به جای آنکه به روحش بهره برساند ، از روح بهره میگیرد .مولانا حد عقل را در برابر روح مرد کامل ( لوح محفوظ ) قیاس میکند با حد جبرئیل در برابر پیامبر :در شب معراج وقتی پیامبر و جبرئیل به &quot;سدره المنتهی&quot; رسیدند جبرئیل گفت از اینجا به بعد من نمی توانم بیایم و پیامبر تنها راه حضرت حق را طی کرد .  جان کلام مولانا این است که عقل یا نیروی تعقل انسان همه ی مراتب کمال را نمی تواند ادراک کند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هر كه ماند از كاهلی بی شكر و صبر&lt;br /&gt;او همین داند كه : گیرد پای جبر&lt;br /&gt;هر كه جبر آورد، خود رنجور كرد&lt;br /&gt;تا همان رنجوری اش در گور كرد&lt;br /&gt;گفت پیغمبر كه : &quot;رنجوری به لاغ&lt;br /&gt;رنج آرد تا بمیرد چون چراغ &quot;&lt;br /&gt;جبر چه بود؟ بستن اشكسته را&lt;br /&gt;یا بپیوستن رگی  بگسسته را&lt;br /&gt;چون در این ره ، پای خود نشكسته ای&lt;br /&gt;بر كه می خندی؟ چه پا را بسته ای؟ &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مولانا می گوید : توانایی های ما نعمت خداست و شکرگزاری این نعمت به کار بردن آن است . در برابر ، آنجا که آرزویی بر آورده نمی شود یا درد و رنجی به انسان روی می آورد ، بنده باید خود دار و صبور باشد و بی قرار نگردد . بنده ی کاهل نه آن شکر گزاری را دارد و نه این تحمل را و به همین دلیل به &quot;جبر&quot; می چسبد و خود را از کاهلی جبری می کند  و با اعتقاد نادرست به جبر خود را ناتوان تر میسازد . سپس به بیان حدیثی از پیامبر می پردازد : اگر کسی به رنجوری تظاهر کند به همان نیز دچار می شود تا از پا در آید . ( فکر می کنم همین قانون جذب هست که الان همه جا در موردش صحبت میشه ! ) &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سپس مولانا با استفاده ی معنی دیگر &quot;جبر&quot; به بیان مضمونی تازه پرداخته : جبر یعنی شکسته بندی یا بستن رگ پاره شده :  تو پایت نشکسته است تا به شکسته بندی نیازمند باشی ، یعنی تا توانایی داری باید کار کنی. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;و آنكه پایش در ره كوشش شكست&lt;br /&gt;در رسید او را براق و بر نشست &lt;br /&gt;حامل دین بود او ، محمول شد&lt;br /&gt;قابل فرمان بُد او، مقبول شد&lt;br /&gt;تا كنون فرمان پذیرفتی ز شاه&lt;br /&gt;بعد از این فرمان رساند بر سپاه &lt;br /&gt;تا كنون اختر اثر كردی در او&lt;br /&gt;بعد از این باشد امیر اختر او&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اگر بنده ای در راه حق بکوشد و آسیب ببیند ، پروردگار برای او براق می فرستد تا مانند پیامبر به پیشگاه او برود ( براق : مرکب حضرت محمد در معراج ، در اینجا به معنی لطف پروردگار است  ) . چنین بنده ای اگر تا به حال حامل دین بوده است ( به کمال نرسیده ) از این پس مشیت حق او را میبرد و به منزلی که باید می رساند و اگر تاکنون فرمان حق را می پذیرفت ، اکنون خود پذیرنده ی بارگاه حق است و فرمان حق را به بندگان دیگر میرساند . مرد راه یافته ای است که دیگران را هدایت می کند . دیگر ستارگان و افلاک در او اثری ندارند . او به مشیت الهی بر اختران آسمان هم فرمانروایی دارد . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گر تو را اِشكال آید در نظر&lt;br /&gt;پس تو شك داری در انْشَقَّ القمر&lt;br /&gt;تازه كن ایمان، نه از گفت زبان&lt;br /&gt;ای هوا را تازه كرده در نهان &lt;br /&gt;تا هوا تازه ست، ایمان تازه نیست&lt;br /&gt;كین هوا جز قفل آن دروازه نیست &lt;br /&gt;كرده ای تأویل حرف بكر را&lt;br /&gt;خویش را تأویل كن، نی ذكر را&lt;br /&gt;بر هوا تأویل قرآن میكنی&lt;br /&gt;پست و كژ شد از تو معنی سنی&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پذیرفتن حقایق الهی و شناختن اسرار غیب نیازمند اعتقاد است و این اعتقاد با دلیل و برهان پدید نمی آید . اگر اشکالی به نظر تو برسد نشانه ی آن است که در معجزات پیامبران شک داری . از صمیم قلب ایمان بیاور و نه فقط با زبان . در درون تو آنچه تازه است هوای نفس است که دروازه ی ایمان و اعتقاد را به روی تو میبندد . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;حرف بکر : کنایه از قرآن است . ذکر : یکی از نام های قرآن . &lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تو قرآن را مطابق با هوای نفس و منافع خود تاویل میکنی و معانی بلند و درخشان آن را پست و نادرست میسازی . ( تاویل در قرآن یعنی تفسیر کردن آن موافق با نظر و هوای نفس خود . ) خویش را تاویل کن : خود را برای خود شرح بده تا خودت را بشناسی . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 20:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منع كردن خرگوش ، آن راز ، ایشان را ( بخش شانزدهم)</title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/page/shirnakhjir.aspx&quot;&gt;برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید &lt;/a&gt;&lt;p&gt;
سلام به دوستان عزیزم &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در قسمت های قبل خواندیم که وقتی نوبت خرگوش شد تا به پیش شیر رود ، به فکر چاره افتاد و به نخجیران گفت که من فکری دارم . نخجیران به او گفتند حالا تو چه چاره ای برای این کار اندیشیده ای ؟ با ما در این امر مشورت کن ...  در این بخش جواب خرگوش را در مقابل نخجیران می خوانیم که در مورد درست بودن یا نادرست بودن مشورت است . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;منع كردن خرگوش ، آن راز ، ایشان را &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: هر رازی نشاید باز گفت&lt;br /&gt;جفت طاق آید گهی، گه طاق جفت &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;خرگوش گفت : هر رازی را نمی شود بازگو کرد زیرا ممکن است گاهی به جای درست شدن ، کار خراب شود . و یا دوست راز تو را فاش کند . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; طاق : ناخوشایند ، جفت : خوش آیند . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صفا گر دم زنی با آینه&lt;br /&gt;تیره گردد زود با ما آینه &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تو ممکن است از روی صفا و یکرنگی با دوست حرف بزنی اما آنچه میگویی اگر برای دوست زیان آور باشد یا حسادت پیش آورد ، آینه ی دل او را تیره میکند .در آن صورت راز تو را فاش خواهد کرد یا کاری به زیان تو انجام خواهد داد .**&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در بیان این سه كم جنبان لبت&lt;br /&gt;از ذهاب و از ذهب وز مذهبت &lt;br /&gt;كین سه را خصم است بسیار و عدو&lt;br /&gt;در كمینت ایستد ، چون داند او&lt;br /&gt;ور بگویی با یكی دو ، الوداع&lt;br /&gt;كلُ سِر جاوز الاثنین شاع &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;در اینجا مولانا به این مسئله اشاره می کند که : رفت و آمدها و دارایی ها و مذهب خود را از برخی مردم باید پنهان داشت زیرا ممکن است افکار تو را بر زیان خود بدانند و برای آزار تو یا دزدیدن مال تو در کمین بایستند . اگر این مسائل را به مردم بگویی ، دیگر آنها از دست رفته اند ( الوداع ) و هر رازی گفته شود دیگر راز نیست . هر رازی که از بین دو لب خارج شود شایع می شود ، یا هر دو رازی که آن را بیش از 2 نفر بدانند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;br /&gt;گر دو سه پرنده را بندی به هم&lt;br /&gt;بر زمین مانند محبوس از الم &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;خرگوش می گوید که مشورت کردن مثل این است که چند پرنده را به هم ببندید و آنها دیگر نمی توانند پرواز کنند . آدم هم وقتی می خواهد افکار دیگران را به کارگیرد از افکار خود هم باز میماند . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;مشورت ، دارند سرپوشیده خوب&lt;br /&gt;در كنایت ، با غلط افكن ، مشوب &lt;br /&gt;مشورت كردی پیمبر، بسته سر&lt;br /&gt;گفته ایشانش جواب و بی خبر&lt;br /&gt;در مثالی بسته گفتی رای را&lt;br /&gt;تا نداند خصم، از سر پای را&lt;br /&gt;او جواب خویش بگرفتی از او&lt;br /&gt;وز سؤالش می نبردی غیر، بو&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مشورت را مردم آگاه می پسندند به شرط آنکه سرپوشیده ( سربسته ) با بیان کنایه آمیز و آمیخته با سخنان خارج از مطلب اصلی صورت بگیرد و خلاصه مشورت کننده هدف اصلی خود را آشکار نگوید . پیامبر نیز با همین روش مشورت می کرد و اگر طرف صحبت دشمن او هم بود ، باز جواب مناسب  را به او می داد و از سوالش بو نمیبرد که هدف او چیست . &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;** : یکی از دوستان خوب و صاحب نظر ( جناب وردیانی ) در مورد این بیت فرمودند :&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام &lt;br /&gt;بسيار عالي البته بد نبود به معني ظاهري اين بيت هم اشاره اي مي شد&lt;br /&gt;از صفا گر دم زنی با آینه&lt;br /&gt;تیره گردد زود با ما آینه  &lt;br /&gt;كه اشاره به اين دارد وقتي در آينه مي دميم اصطلاحا آينه بخار مي گيرد وكدر مي شود حضرت مولانا در يكي از غزلياتش مي فرمايد:&lt;br /&gt;دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود&lt;br /&gt;گر تو با او دم زني او روي خود پنهان كند&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(204, 0, 0);&quot;&gt;در ضمن دوستانی عزیزی که مایل هستند با فرستادن ایمیل آنها را از به روز شدن وبلاگ مطلع کنم در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوند . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 12:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز طلبیدن  نخجیران از خرگوش سّر اندیشۀ او را (بخش پانزدهم)</title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
سلام به دوستان عزیز &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در بخش های قبلی خواندیم که نخجیران که از دست شیر خسته شده بودند و نمی توانستند با دل راحت به دشت بیایند ، به شیر پیشنهاد دادند که ما هر کدام به قید قرعه و سر وقت روزانه پیش تو می آییم تا تو نخواهی به شکار ما بیایی .  بعد از صحبت هایی که در مورد توکل و جهد بین آنها رد و بدل شد ، شیر بالاخره قبول کرد تا روزانه سهم خود را دریافت و به شکار نرود . بعد از مدتی قرعه به نام خرگوش افتاد و خرگوش به فکر چاره افتاد ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;باز طلبیدن  نخجیران از خرگوش سّر اندیشۀ او را&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;بعد از آن گفتند: كای خرگوش چُست&lt;br /&gt;در میان آر آنچه در ادراك توست &lt;br /&gt;ای كه با شیری تو در پیچیده ای&lt;br /&gt;باز گو رائی كه اندیشیده ای &lt;br /&gt;مشورت ادراك و هشیاری دهد&lt;br /&gt;عقلها مر عقل را یاری دهد&lt;br /&gt;گفت پیغمبر:&quot; بكن ای رای زن&lt;br /&gt;مشورت كالمستشار مؤتمن &quot;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نخجیران به خرگوش گفتند که ای خرگوش چالاک به ما هم بگو چه در ذهن داری .&lt;br /&gt;&lt;p&gt;سپس به این مسئله اشاره میکنند که مشورت باعث بالا رفتن عقل و اندیشه می شود و از رای ما نیز استفاده کن . و برای تایید سخن خودشان از حدیثی منسوب به پیامبر استفاده می کنند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حدیث : المُستَشیرُ مُعانُ و المستشارُ موتَمَنُ . &lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 05:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذكر دانش خرگوش ،  و بیان فضیلت و منافع دانستن (بخش چهاردهم ) </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/post-2.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فهرست مطالب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;با سلام به دوستان عزیز &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مولانا در این بخش تصمیم میگیره به ادامه ی داستان بپردازه اما دوباره قبل از رفتن به ادامه ی داستان مسائلی را عنوان میکنه : &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;ذكر دانش خرگوش ،  و بیان فضیلت و منافع دانستن &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;این سخن پایان ندارد ، هوش دار&lt;br /&gt;گوش سوی قصۀ خرگوش دار&lt;br /&gt;گوش ِ خر بفروش و، دیگر گوش، خر&lt;br /&gt;كین سخن را در نیابد گوش خر&lt;br /&gt;رو تو روبه بازی خرگوش بین&lt;br /&gt;مكر و شیر اندازی خرگوش بین&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مولانا تصمیم میگیرد به ادامه ی داستان شیر و خرگوش بازگردد  و به شما توصیه میکند که با گوشی دیگر این مطالب را بشنوید زیرا گوش خر که همان کنایه از گوش ظاهری است ، قادر به فهم این مسائل غیر مادی نیست . منظور مولانا رها کردن نادانی است ، و از شما می خواد که   به ادامه ی داستان بروید و ببینید که چه نیرنگی خرگوش برای از پا در آوردن و شکست شیر به کار برد . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;خاتم ملك سلیمان است علم&lt;br /&gt;جمله عالم صورت و، جان است علم &lt;br /&gt;آدمی را زین هنر ، بیچاره گشت&lt;br /&gt;خلق دریاها و، خلق كوه و، دشت &lt;br /&gt;زو پلنگ و شیر ، ترسان همچو موش&lt;br /&gt;زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش &lt;br /&gt;زو پری و دیو ساحل ها گرفت&lt;br /&gt;هر یكی در جای پنهان جا گرفت&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;خاتم ملک سلیمان مطابق روایات انگشتری است که نفوذ فرمانروایی سلیمان به آن بستگی داشته است . تعبیر مولانا این است که علم هم چنین خاصیتی دارد . &quot;هنر&quot; اشاره به همین علم یا کاربرد آن است . از نظر مولانا علم و آگاهی و هنر به کار بردن آن  ، تمام حیوانات بر و بحر و دیو و پری را مطیع انسان می کند . دانش بشری ، هم نهنگ را در نگرانی و اضطراب می اندازد و هم دریا را منقلب می کند . صفرا در اینجا به معنی خشم و اظطراب ، و جوش به معنای پریشانی و هیجان است . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;زیست شناسی قدیم کیفیت حیات را مبتنی بر چهارگونه خلط ( صفرا ، سودا ، خون و بلغم ) می دانست  و حالات روحی گوناگون را نتیجه ی  غلبه ی یکی از این اخلاط می شمرد . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمی را دشمن پنهان بسی است&lt;br /&gt;آدمیّ با حذر، عاقل كسی است &lt;br /&gt;خلق ، پنهان زشتشان و خوبشان&lt;br /&gt;میزند در دل به هر دم كوبشان &lt;br /&gt;بهر غسل، ار در روی، در جویبار&lt;br /&gt;بر تو آسیبی زند  در آب ، خار&lt;br /&gt;گر چه پنهان خار در آب است پست&lt;br /&gt;چونكه در تو می خلد، دانی كه هست &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;آدمی دشمن پنهان ، زیاد دارد و انسانی که با احتیاط عمل کند ،  عاقل است . موجودات ، خوب و بدشان خواه ناخواه در درون ما و زندگی و روح ما اثر میگذارند و مثل خار در دل می کوبند و فرو میروند و بسیاری از این مخلوقات که در ما اثر میگذارند ، ما به آنها توجه نداریم و گویی از ما پنهان هستند . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;خارخار وحی ها و وسوسه&lt;br /&gt;از هزاران كس بود، نی یك كسه &lt;br /&gt;باش ، تا حسهای تو مبدل شود&lt;br /&gt;تا ببینیشان و مشكل حل شود&lt;br /&gt;تا سخن های كیان رد كرده ای؟&lt;br /&gt;تا كیان را، سرور خود كرده ای؟                                                                                             &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;خارخار : خارش ، و به کنایه از نگرانی و اضطراب است . &lt;br /&gt;&quot;وحی&quot; :  در اینجا خاطر و اندیشه ای است که موجب خیر شود . &lt;br /&gt;&quot;وسوسه&quot; :  خارخار یا خاطری است که سبب شر و گمراهی گردد .&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; مولانا می گوید : این تاثیر خوب و بد به مرور زمان و از هزاران کس در درون ما پدید می آید تا سرانجام یک برخورد یا سخن موجب ظهور نیکی یا بدی می شود .تامل کن ، صبر کن تا حواس مادی و این جهانی تو تبدیل به حواس معنوی شود و اسرار را بتوانی دریابی ، آن وقت هزاران کس و تاثیر آن را میبینی و متوجه میشوی که هر عمل تو نتیجه ی روابطی است که در گذشته با مردم داشته ای . &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک غزل </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>سلام به دوستان عزیز &lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در این بخش تصمیم گرفتم قبل از نوشتن ادامه ی داستان ، یک غزل از دیوان شمس برای شما بنویسم . به گفته ی دکتر شفیعی کدکنی در انتساب این غزل به مولانا جای تردید است و به احتمال قوی این غزل سروده ی &quot;شرف الدین عبدالله زکی &quot; یکی از معاصران مولانا است . وی از افراد برجسته ی خاندان معروف &quot; آل بنجیر&quot; بود . اما به هر حال چون از غزلیات مورد علاقه ی من هست برای شما هم می نویسم : &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 204);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;به روز مرگ چو تابوت من روان باشد&lt;br /&gt;گمان مبر که مرا درد این جهان باشد&lt;br /&gt;برای من مگری و مگو : &quot;دریغ ، دریغ&quot;!&lt;br /&gt;به دوغ دیو در افتی ، دریغ آن باشد &lt;br /&gt;جنازه ام چو بینی مگو :&quot;فراق ، فراق!&quot;&lt;br /&gt;مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد&lt;br /&gt;مرا به گور سپاری مگو:&quot;وداع ، وداع!&quot;&lt;br /&gt;که گور پرده جمعیت جنان باشد&lt;br /&gt;فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر&lt;br /&gt;غروب ، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟&lt;br /&gt;ترا غروب بود ولی شروق بود&lt;br /&gt;لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد&lt;br /&gt;کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟&lt;br /&gt;چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟&lt;br /&gt;کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد&lt;br /&gt;زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟&lt;br /&gt;دهان چو بستی ازاین سوی آن طرف بگشا&lt;br /&gt;که های و هوی تو در جو لامکان باشد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 11:12:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جواب خرگوش نخجیران را (بخش سیزدهم ) </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;link href=&quot;file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CIMAN&amp;N%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml&quot; rel=&quot;File-List&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:ApplyBreakingRules/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:&quot;MS Mincho&quot;;
	panose-1:2 2 6 9 4 2 5 8 3 4;
	mso-font-alt:&quot;ＭＳ 明朝&quot;;
	mso-font-charset:128;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-format:other;
	mso-font-pitch:fixed;
	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;}
@font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;}
@font-face
	{font-family:&quot;\@MS Mincho&quot;;
	panose-1:0 0 0 0 0 0 0 0 0 0;
	mso-font-charset:128;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-format:other;
	mso-font-pitch:fixed;
	mso-font-signature:1 134676480 16 0 131072 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
p.MsoPlainText, li.MsoPlainText, div.MsoPlainText
	{margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Courier New&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
p.a, li.a, div.a
	{mso-style-name:تیتر;
	margin-top:0cm;
	margin-right:38.4pt;
	margin-bottom:0cm;
	margin-left:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	text-indent:-36.0pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	tab-stops:86.4pt 432.0pt;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:Arial;
	mso-fareast-font-family:&quot;MS Mincho&quot;;
	color:maroon;
	mso-bidi-language:FA;
	font-weight:bold;}
p.a0, li.a0, div.a0
	{mso-style-name:شعر;
	mso-style-parent:&quot;Plain Text&quot;;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	tab-stops:86.4pt 432.0pt;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:Arial;
	mso-fareast-font-family:&quot;MS Mincho&quot;;
	mso-bidi-language:FA;
	font-weight:bold;}
p.a1, li.a1, div.a1
	{mso-style-name:متن;
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	tab-stops:86.4pt 432.0pt;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:10.0pt;
	font-family:Tahoma;
	mso-fareast-font-family:&quot;MS Mincho&quot;;
	mso-bidi-language:FA;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:35.4pt;
	mso-footer-margin:35.4pt;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
	mso-para-margin:0cm;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/post-2.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فهرست مطالب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در قسمت قبل خواندید که وقتی در بین حیوانات
نوبت خرگوش رسید تا خوراک شیر شود ، او گفت که من حیله ای دارم که هم ما هم
آیندگانمان را از این دردسر رهایی بخشد . در جواب خرگوش نخجیران گفتند که بزرگتر
از تو هم نتوانسته کاری کند آن وقت تو می خواهی حیله ای سوار کنی ؟؟ در جواب خرگوش
می گوید : &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جواب خرگوش نخجیران را &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گفت: ای یاران ! &lt;span&gt; &lt;/span&gt;حقم الهام داد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مر ضعیفی را قوی رایی فتاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به الهام حق موجودی ضعیف دارای فکری قوی شده
است . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنچه حق آموخت مر زنبور را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آن نباشد شیر را و گور را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خانه ها سازد پر از حلوای تر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حق بر او آن علم را بگشاد در&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یک زنبور کاری می کند که از شیر و حیوانات بزرگ
جنگل ساخته نیست . این که زنبور کندوها را پر از عسل می کند ، از روی علمی است که
پروردگار به او آموخته است . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آنچه حق آموخت كرم پیله را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هیچ پیلی داند آن گون حیله را ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ابریشم سازی کرم پیله نمونه دیگری از این
تعالیم و الهام حق است . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آدم خاكی ز حق آموخت علم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تا به هفتم آسمان افروخت علم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نام و ناموس ملك را درشكست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;كوری آن كس که در حق ، درشك است &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;انسان با علم و الهام حق به مقامی میرسید که
دانش او آسمان هفتم را نیز&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;شناخت و دانش
او تمام هستی را در بر گرفت و نام و آوازه اش از فرشتگان هم بیشتر شد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;زاهد ششصد هزاران ساله را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پوز بندی ساخت، آن گوساله را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تا نتاند شیر علم دین كشید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تا نگردد گرد آن قصر مشید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در مقابل فرشته ای هم بود که مطابق روایات ششصد
هزار سال عبادت کرده بود اما سر از فرمان حق پیچید و به آدم سجده نکرد . پروردگار
او ( ابلیس ) را شایسته ی آگاهی از &quot;علم دین&quot; و اسرار غیب ندانست و
برایش پوزه بندی ساخت تا نتواند از این &quot; شیر علم دین &quot; بنوشد و
&quot;گرد این قصر بلند پایه بگردد &quot; . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;علمهای اهل حس شد پوزبند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تا نگیرد شیر از آن علم بلند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قطرۀ دل را یكی گوهر فتاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;كان به دریا ها و گردون ها نداد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آگاهی و رشد ذهنی دو صورت دارد : یا از راه
علوم ظاهری و این جهانی است که طبعا آگاهی محمدود ه عالم ماده است ( علم های اهل
حس ) . یا علمی است مبتنی بر رابطه ی بنده با پروردگار که مرحله ی کمالی آن آگاهی
از اسرار غیب است ( علم بلند ) کسی که علم مادی به نظر او علم میآید ، همین برایش
پوزه بندی می شود که نمی تواند از شیر &quot;علم دین &quot; بنوشد . اما از طریق
&quot;دل&quot; و رابطه ی معنوی به حقایق می توان رسید . در دل کوچک ما که یک قطره
بیش نیست ، گوهری پنهان است که آن را خداوند به دریا ها و گردون های علم اهل حس
نداده است . این گوهر ، معرفت و شناخت اسرار الهی است . همین است که حافظ می گوید
: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;فرشته عشق نداند که چیست ، قصه مخوان &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چند صورت آخر ای صورت پرست !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جان بی معنیت از صورت نرست ؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گر به صورت، آدمی انسان بُدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;احمد و بو جهل، خود یكسان بُدی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ای که فقط به ظواهر نگاه میکنی تا کی می خواهی
در بند ظواهر باشی ؟ اگر انسان با ظاهر انسان بود ، پس محمد و ابوجهل ( دشمن
پیامبر) هم یکسان بودند . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نقش بر دیوار مثل آدم است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بنگر ، از صورت چه چیز او كم است ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;جان كم است آن صورت با تاب را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;رو بجو آن گوهر كمیاب را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اگر تصویر مانند انسان را بر روی یک دیوار
بکشیم ، نگاه کن ببین چه تفاوتی با انسان دارد ؟ آن صورت درخشان و زیبا &quot;جان
&quot; کم دارد . برو و آن گوهر کمیاب که همان جان شایسته ی ادراک حقایق الهی است
را بجو . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شد سر شیران عالم جمله پست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چون سگ اصحاب را دادند دست &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چه زیانستش از آن نقش نفور؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چونكه جانش غرق شد در بحر نور&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;باز در این ابیات مقایسه ای است میان صورت و
معنا ، یا ظاهر و باطن . در برابر سگ اصحاب کهف ، شیران عالم سرافکنده اند و احساس
حقارت دارند . چون جان او به اصحاب کهف پیوسته است ، صورت نفرت انگیز یک سگ برای
او زیان آور نیست&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وصف و صورت نیست اندر خامه ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;عالِم و عادل بود در نامه ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;عالِم و عادل همه معنی است ، بس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;كش نیابی در مكان و پیش و پس &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می زند بر تن ز سوی لامكان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a0&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;می نگنجد در فلك خورشید جان &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در قلم ها ( خامه ها ) توصیف و تظاهر مفاهیم
کلمات وجود ندارد . روی کاغذ این مفاهیم تصویر می شود . منظور این است که عالم
بودن و عادل بودن باید در باطن شخص باشد نه در الفاظی که بر روی کاغذ می آید .
خصلت خوب ( یا بد ) یک امر معنوی است و مردم در نامه ها برای ابراز احترام ، از
خصال خوب سخن می گویند نه از صفات ظاهری و جسمی . این معانی و خصائل و فضائل از
عالم غیب ( لامکان ) بر تن ما می تابد اما جان ( همین فضائل و معانی ) در درون فلک
که عالم ماده است نمی گنجد و به همین دلیل تجسم و تصویر فضایل در عالم ماده امکان
ندارد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;a1&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 15:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انكار كردن نخجیران بر خرگوش ، در تاخیر رفتن بر شیر (بخش 10و11و12) </title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/post-2.aspx&quot;&gt;فهرست مطالب&lt;/a&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;انكار كردن نخجیران بر خرگوش ، در تاخیر رفتن بر شیر &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;قوم گفتندش كه: چندین گاه ما&lt;br /&gt;جان فدا كردیم در عهد و وفا&lt;br /&gt;تو مجو بد نامی ما، ای عنود! &lt;br /&gt;تا نرنجد شیر، رو رو، زود زود&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قوم نخجیران به خرگوش گفتند که ما تا حالا به قولی که به شیر دادیم وفا کردیم ، تو با لجبازی خود ما را بدنام نکن و تا شیر نرنجیده زود به پیش او برو . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;جواب گفتن خرگوش ایشان را &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گفت: ای یاران، مرا مهلت دهید&lt;br /&gt;تا به مكرم از بلا بیرون جهید&lt;br /&gt;تا امان یابد به مكرم جانتان&lt;br /&gt;ماند این میراث فرزندانتان &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خرگوش گفت : ای یاران به من فرصتی دهید تا شما را از بلا بیرون ببرم تا این تدبیر من به صورت ارث برای آیندگان هم باقی بمونه . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هر پیمبر، امتان را در جهان&lt;br /&gt;همچنین، تا مخلصی میخواندشان &lt;br /&gt;كز فلك، راه برون شو، دیده بود&lt;br /&gt;در نظر چون مردمك پیچیده بود&lt;br /&gt;مردمش، چون مردمك دیدند خرد&lt;br /&gt;در بزرگی مردمك، كس ره نبرد&lt;br /&gt;مخلص : محل رهایی و نجات . &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راه برون شو از فلک : راه برون رفتن از جهان مادی و علائق این جهان و راه شناخت حقایق الهی &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نقش پیامبران در هدایت مردم مانند نقش &quot;مردمک &quot; در چشم است . مردم نا آگاه پیامبران را کوچک میدیدند ، همانطور که مردمک چشم نقطه ی کوچکی به نظر می آید و همه کس اهمیت آن را نمی داند . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong style=&quot;color: rgb(102, 0, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;اعتراض کردن نخجیران بر سخن خرگوش &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;قوم گفتندش: كه ای خر!   گوش دار&lt;br /&gt;خویش را اندازۀ خرگوش دار&lt;br /&gt;هین ! چه لاف است این كه از تو بهتران&lt;br /&gt;در نیاوردند اندر خاطر آن ؟&lt;br /&gt;معجبی ، یا خود قضامان در پی است&lt;br /&gt;ور نه این دم، لایق چون تو كی است؟ &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نخجیران گفتند : این ادعایی که تو میکنی ، کسانی که از تو بزرگترند نمی کنند . تو دچار اعجاب و خودبینی شده ای ، یا بلایی دارد بر سر ما می آید وگرنه تو چنین حرفی نمی زدی . &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مقرر شدن ترجیح جهد بر توكل (بخش نهم)</title>
<link>http://bargebibargi.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;a href=&quot;http://bargebibargi.blogfa.com/post-2.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فهرست مطالب&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همانطور که در قسمت های پیشین خواندید ، داستان ما ، داستان شیر و نخجیران بود . نخجیران که از شکار گاه و بیگاه شیر در بیشه ناراحت بودند و نمی توانستند با خیال راحت به بیشه بروند به پیش  شیر رفتند و گفتند که نمی خواهد تو به شکار ما بیایی ، ما هر روز خودمان به قید قرعه یکی را پیش تو می فرستیم ،  اینگونه هم تو راحت می شوی هم ما ... اما شیر در ابتدا نپذیرفت و گفت که من نمی توانم به شما اعتماد کنم و چند بخش هم به بحث بین شیر و نخجیران در مورد جهد و توکل گذشت ...&lt;/div&gt;بالاخره در این قسمت ،  داستان دوباره پی گرفته می شود . شیر قبول می کند که هر روز یکی از نخجیران سر وقت به سراغ او بیاید تا اینکه نوبت به خرگوش می رسد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مقرر شدن ترجیح جهد بر توكل&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;زین نمط بسیار برهان گفت شیر&lt;br /&gt;كز جواب، آن جبریان، گشتند سیر&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;زین نمط : به این صورت&lt;br /&gt;به این صورت شیر برهان های بسیاری آورد که دیگر جبریان ( نخجیران ) خسته شدند و پذیرفتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;روبه و آهو و خرگوش و شغال&lt;br /&gt;جبر را بگذاشتند و قیل و قال&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روباه و آهو و خرگوش و شغال دیگر بحث در مورد جبر را تمام کردند  .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;عهدها كردند با شیر ژیان&lt;br /&gt;كاندر این بیعت نیفتد در زیان&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و با شیر عهد کردند که بدقولی نکنند و عهد را نشکنند .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;قسم هر روزش بیاید بی جگر&lt;br /&gt;حاجتش نبود تقاضای دگر&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جگر : سختی کشیدن ، غصه و دردسر&lt;br /&gt;هر کسی که قسمت روز او بود بدون غصه و دردسر بیاید و تقاضای دیگری نداشته باشد .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;قرعه بر هركه فتادی روز روز&lt;br /&gt;سوی آن شیر او دویدی، همچو یوز&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;یوزپلنگ خوب می دود و در روزگار قدیم صیادان این حیوان را رام می کردند و برای گرفتن شکار به کار می بردند . &quot;همچو یوز به سوی شیر دویدن &quot; کنایه از فرمانبرداری است .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;br /&gt;چون به خرگوش آمد این ساغر، به دور&lt;br /&gt;بانگ زد خرگوش: كاخر چند جُور؟&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;وقتی نوبت به خرگوش رسید ، او بانگ زد که : تا کی در ستم شیر باشیم ؟</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 14:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bargebibargi&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>bargebibargi</dc:creator>
<guid>http://bargebibargi.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
