بعد از روایت کردن بخشی از داستان ، در این بخش مولانا از داستان خارج شده و روایتی را ذکر می کند که در مورد مردی است که نام حضرت محمد را با مسخره گی بیان می کرد و دهانش کج ماند ... در این داستان بیان میکند که فردی که دیگران را تمسخر می کند خود در نهایت شرمنده می شود و خداوند اگر کسی را بخواهد رسوا کند او را در حالتی قرار میدهد که دهنش به تمسخر بزرگان باز شود .
در قسمتی از این بخش به خوب بودن " زاری " اشاره می کند . این زاری نشانه ای از درد است و آگاهی بنده . ( زاری را نشانه ای از گریه های شبانه روزی ندانید این زاری نشانه ی معرفت است )
ابیات 816 تا 826
در قسمت قبلی ، داستانی شروع شد که در آن پادشاه جهود دیگر، در کنار یک بت ، آتش بر پا کرده بود و از مردمان می خواست که به بت سجده کنند و در غیر این صورت آنها را در آتش می افکند .
در این بخش از داستان ، مادر و فرزندی را کنار آتش می آورند و کودک را از مادر گرفته و به داخل آتش می اندازند ، مادر دل از ایمان می کند و می خواهد به بت سجده کند اما کودک در دل آتش به حرف می آید و حقایق بسیار زیبایی را مولانا از زبان این کودک بیان میکند ...
ابیات 787 تا 815
به سخن آمدن طفل در میان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن به آتش
یك زنی با طفل آورد آن جهود
پیش آتش ، و آتش اندر شعله بود
طفل از او بستد، در آتش در فگند
زن بترسید و، دل از ایمان بكند
خواست تا او سجده آرد پیش بت
بانگ زد آن طفل: إنی لم أمت
در بخش قبل ، داستان پادشاه جهود دیگری را آغاز کردیم . در این بخش دو بیت مولانا در مورد آن پادشاه جهود سخن می گوید ، سپس به یاد مطلبی در مورد نفس انسان افتاده ، داستان را رها میکند و به بیان دیدگاه خود در این رابطه می پردازد .
آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش ، که :
هر که بت را سجوده کند، از آتش برست
آن جهود سگ ببین چه رای كرد:
پهلوی آتش، بتی بر پای كرد
كان كه این بت را سجود آرد، برَست
ور نیارد، در دل آتش نشست