قصه اي كه امروز آغاز مي کنیم يكي از قصص قرآن است كه در سوره ي البروج آيه هاي 4 تا 10 به آن اشاره شده . اين قصه مطابق قرآن در ميان قومي رخ داده كه به اصحاب اخدود معروف اند . مشروح در تفسيرهاي قرآن به سه صورت آمده است ، در يكي از تفاسير از پادشاه يهودي در يمن سخن گفته اند كه نامش ذونواس و آخرين ملوك حمير بوده و مغلوب حبشه شده است . آنچه در مثنوي مي خوانيم به اين روايت نزديك است .
البته مولانا مانند قصه هاي ديگر به اين قصه هم رنگ تازه اي زده و اجزایي از محفوظات و تراوشات ذهن خود بر آن افزوده است
همراه با هر گوشه ي اين قصه ، مولانا سخن را به مباحث عرفاني كشانده و از قدرت ايمان ،كشش و جذبه ي حاصل از مناسبت هاي روحي ،ضرورت بهره مندي از ارشاد پيران و مردان خدا ،تاثير در سرشت انسان ها در زندگي اجتماعي و اين جهاني ،و بسياري از مسائل ديگر سخن گفته است .
ابیات 743 تا 772
حكایت پادشاه جهود دیگر كه در هلاك دین عیسی سعی نمود
بعد از این، خون ریز ِ درمان ناپذیر
كاندر افتاد از بلای آن وزیر
یك شه دیگر ز نسل آن جهود
در هلاك قوم عیسی رو نمود
طلوع شمس
دوشنبه بيست و ششم جمادي الثاني سال 642 ه. شمس تبريز در قونيه طلوع كرد . مردي بلند بالا ،با چهره اي استخواني ، با نگاهي پر از خشم و دلسوزي ،غمگين ، رنج كشيده و به تقريب 60 ساله . در گوشه و كنار آثار مولانا اشاراتي است كه نشان مي دهد شمس مرد آگاه و فرزانه يي بوده و علاوه بر علوم شرعي ،رياضي و حكمت هم مي دانسته ، اما باز بايد گفت كه شمس ،تمام جهات وجودش به نوعي ابهام آميخته است . و آغاز و پايان عمرش در پرده ي ابهام است .
شمس ، مولانا را از تكرار سخن گذشتگان و حتي از مطالعه ي معارف پدرش بهاء ولد باز مي داشت ،تا ذهن او را از مايه هاي تازه يي بارور كند و به زايش سخن تازه اي وادارد .
مولانا پس از ديدار شمس ديگر به مدرسه نرفت ( مدت آن معلوم نيست :3 ماه ،40 روز ،بيشتر يا كمتر ) و مولانا و شمس در به روي خود بستند و آنچه در مدرسه نمي توانستند بگويند ،با هم در ميان نهادند و ديدند كه راهشان از هم جدا نيست و اين راه از مدرسه نمي گذرد ،اما به خانه ي معشوق مي رسد .
درس و بحث و ديدار مولانا با شاگردان مختل شد . مولانا از كرسي تدريس و سجاده ي پيشنمازي بر خاست ،تا دست بيفشاند ،پاي بكوبد ىغزل هاي شورانگيز بخواند و خدا را در فريادهايي بجويد كه به تمامي از دل برخاسته بود .
جمعي از مدرسان شرعي و شاگردان مولانا بر ضد شمس به پا خواستند و شمش شهري را به آشوب كشيد.
غروب شمس
روز 21 شوال 643 ه. / 1245 م. شمس پس از 16 ماه ماندن در قونيه ،شهر را رها كرد و بي خبر رفت .
در غزل هاي اين دوره ، مولانا عاشقي است كه گرد خود چرخ مي زند و از هر تلاش منظم باز مي ماند .
فرزند مولانا در به دمشق رفت و بعد از مدتي با شمس بازگشت ( ذي الحجه 644 ه / 1246 م ) اما ديري نگذشت كه دوباره آتش حسد و دشمني شمس بالا گرفت ، مريدان نمي توانستند چهره ي مولانا را اينگونه تحمل كنند . او ديگر نه قباي فاخ آستين مي پوشيد ،نه دستار فقيهانه به سر داشت . كلاهي از پشم عسلي داشت و لباسي ساده مي پوشيد . ناگهان شمس گم شد (645 ه / 1247 م . ). نمي دانند كه آيا گريخت ؟ كشته شد ؟ به كجا رفت ؟ پايان زندگي شمس چون آغازش پر ابهام است .
غيبت دوم ،مولانا را بيش از هميشه آشفته كرد و ديگر جز غزل گفتن و رقص سماع به كاري نمي پرداخت.
چهار بار به جستجوي شمس سفر كرد و سرانجام نا اميد بازگشت .
پس از شمس و آغاز مثنوي
دو خليفه اي كه پس از غروب شمس كارگزار مولانا شدند ،صلاح الدين و حسام الدين ،هر دو از مريدان جوان بودند .
صلاح الدين 10 سال كارگزار مولانا بود و در اول محرم سال 657 ه . / 29 دسامبر 1258 م . بهه دنبال يك بيماري از اين جهان ديده فرو بست . پس از مرگ او حسام الدين چلبي جاي او نشست . بالاترن كار حسام الدين ،نقشي است كه او در آفرينش مثنوي دارد .
ياران مولانا از آثار سنائي و عطار استفاده مي كردند و حسام الدين از مولانا خواست تا از خود اثري اين چنيني پديد آورد و بدين سان سرودن مثنوي آغاز شد . از آن پس سال هاي سال ،حسام الدين شبها پاي سخن مولانا مي نشست و آنچه مولانا مي سرود ،ثبت ميكرد و چه بسا اين كار تا صبح به طول مي انجاميد.
سرودن مثنوي اواخر سال 657 ه. يا اويل 658 ه . / 1259 م . و پايان آن پس از سال 668 نبايد باشد . در ميان اين ده سال گويي در سرودن آن وقفه اي نيز پيش آمده (درگذشت همسر حسام الدين و بيماري خود او :2 سال )
نسخه اي كه بر سر مزار مولانا است 5 سال بعد از درگذشت او ( 667 ه . ) از روي يكي از دست نوشته هاي مورد تاييد او تحرير و بازنويسي شده و معتبرترين نسخه ي مثنوي است .
ما به فلك مي رويم ....
نيم قرن سفر كردن ،خواندن و آموختن ،انديشيدن و گفتن ،سرودن و نوشتن ،مقابله ي خانقاه و مدرسه را تاب آوردن ،رنجهاي گوناگون ديدن ، و نرنجيدن و نرنجاندن ، مولانا را فرسوده و افسرده كرده بود ، و هنگامي كه دفتر ششم مثنوي پايان مي گرفت ،او هم گرايشي به خاموشي داشت . اين غبار پيري و فرسودگي ، حتي از دفتر سوم نيز بر سيماي او ديده ميشد . ظاهرا در چهار پنج سال پايان عمر ،مولانا بيشتر در خلوت خاموش خويش بوده و به ارشاد و سخن سرايي منظم نمي پرداخته ،ديدار او با ياران در مجلس سماع صورت ميگرفته و اين سماع تا آخرين ساعات زندگي اش دوام داشته است .
آخرين شب مولانا در تب سوزان بود ،اما بيم مرگ در چهره ي او ديده نميشد . غزل مي خواند و شادمان بود و ياران را از غم خوردن و بي تابي باز مي داشت :
رو سر بنه به بالين ،تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن
روز يكشنبه پنجم جمادي الثاني سال 672 ه . / 17 دسامبر 1273 م . هنگامي كه روز به پايان رسيد ،دو آفتاب در افق قونيه فرو نشست . جسم دردمند و سوزان مولانا سرد شد ،بي آنكه جسم ، او را بميراند ، و امروز پس از هفتصد و پنجاه سال ، او سرشار از زندگي ، مرا و شما را در اين گفتارها و دفترها به هم پيوند مي دهد و با من و شما در گفتگوست .
پایان
از پست بعدی ادامه مثنوی را به شما تقدیم می کنم
مولانا پس از پدر در قونيه
مولانا با اينكه در مكتب پدر سخن عشق را شنيده بود ،باز يك مدرس بود و از اسرار اهل معنا به شيوه ي عارفان عاشق سخن نمي گفت ،اما در پشت اين سيماي فقيهانه ،كس ديگري " در جوش و خروش و غوغا بود" ...
تا اين زمان تدريس و ارشاد مولانا ،علاوه بر مباحث علوم شرعي ،مواعظ و گفتارهايي بود در مايه ي "معارف بهاء ولد " ، كه مولانا از آن به نام " فوايد والد " ياد مي كند . مجموعه اي است از سخنان و انديشه هاي مردي كه همواره در مرز شريعت و طريقت مانده و شخصيت او تركيبي از فقيه و واعظ و عارف بوده است .
سيد برهان الدين و سفر مولانا به شام ( حلب و دمشق )
سيد برهان الدين محقق ، از سادات شهر ترمذ خراسان ،در بلخ از شاگردان بهاء الدين ولد بود ،شاگردي كه مراتب كمال را به سرعت پيمود . چون شنيد بهاء ولد در قونيه ساكن شده ،بي درنگ رهسپار سفر روم شد ،اما يك سال پس از درگذشت بهاء ولد به قونيه رسيد .
برهان الدين در زمان كودكي مولانا برخي وظايف تعليم مولانا را به عهده داشت و در اين زمان نيز به ياد آن روزها ، انديشيد كه وظيفه ي ديگري بر دوش دارد .
برهان الدين ابتدا آنچه از بهاء ولد آموخته بود ،با مولانا در ميان گذاشت سپس به او توصيه كرد چند سالي به شام سفر كند و به افزايش علوم خود بپردازد و او را به حلب فرستاد و از آن پس تا 9 سال از دور و نزديك يار و راهنماي مولانا بود . مديت اين سفر را بين 4 تا 7 سال نوشته اند و دقيقا مشخص نيست در اين سال ها مولانا در چه مدارسي بوده ؟ فقط ميدانيم مدتي در حلب و دمشق بوده است . معلومات وسيع مولانا در علوم اسلامي كه بخصوص در مثنوي آنها را به كار برده است بايد بيشتر در همان سال هاي اقامت در حلب و دمشق به دست آمده باشد ،زيرا در آن سال ها بزرگترين مدارس اسلامي در اين دو شهر داير بود و سرشناس ترين فقيهان حنفي در آنها كرسي تدريس داشتند و در كنار آن مدارس ،مكتب محيي الدين ابن عربي معلم بزرگ عرفان نيز در دمشق بود ،جويندگان علم قال و علم حال ،از هر سوي جهان اسلام ،به سوي دمشق ره مي سپردند . سال هاي اقامت مولانا در اين شهر همراه با روزگار پيري ابن العربي است و قرائن منطقي اين نظر را تاييد مي كند كه ميان چنين معلمي و چنين جوينده اي ، بايد روابط معنوي پديد آمده باشد ،باز بي آنكه روايات موجود از جزئيات آن خبري دهد .
بازگشت به قونيه
مولانا ، پس از سفر چند ساله ي شام به عنوان يك دانشمند سرشناس علوم اسلامي به قونيه بازگشت ،فقيهان و متشرعان به استقبال او رفتند و اهل باطن نيز كه او را از خود مي دانستند بازگشت او را گرامي داشتند ،اما كار برهان الدين هنوز به پايان نرسيده بود . برهان الدين مي ديد كه اين ذخيره ي علم قال بايد از صافي حال بگذرد تا از كبر مدرسه چيزي در مولانا به جا نماند . برهان مولانا را به چله نشيني ،به سكوت و خلوت طولاني هدايت كرد و او پس از 3 چله ،دلش آرام گرفت و حال مي توانست مرشد رهروان ديگر باشد . سپس برهان الدين به قيصيره بازگشت و در سال بعد در آنجا ستاره ي زندگي اش غروب كرد . در سال 638 ه . / 1240 م. مولانا در حجره ي او نوشته هاي پراكنده اي يافت و با خود به قونيه آورد ...
پس از سفر شام و سه چله ،مولانا به خواهش مريدان و دوستداران بر كرسي فقاهت و تدريس و ارشاد هم مي نشست و هوز بيش و كم در همان راهي بود كه پدرش ساليان دراز پيموده بود . درس و بحث تا سال 642 ه. / 1244 م. ادامه يافت و محتواي مجالس مولانا مباحث گوناگون فقه بود و در كنار آن تفسير قرآن با گرايش به مشرب عرفا ،كه در آن مولانا توانايي علمي و ذوق لطيف خود را به هم مي آميخت ، و هر روز بر شمار مشتاقان مجلس خود مي افزود و به روايتي چهارصد تن پاي درس او مي نشستند .
اما در پشت اين " دستار ورداي فراخ آستين " عاشقي بي تاب نهفته بود و در ميان مشتاقان مجلس هم بسيار بودند كساني كه مي دانستند مولانا فقط يك فقيه و مدرس نبود ، و سخنش گاه شوري داشت كه وراي مدرسه و قيل و قال مسئله بود . سر انجام آتش زنه يي كه مي بايست شعله را بر افروزد ،پيدا شد ، و چنان مولانا را به آتش كشيد كه درس و بحث و فقه و فتوي در آن خاكستر شد ،و از مولانا شعله اي ماند كه بر سر كوي و برزن مي رقصيد و نور مي افشاند ،مردي كه تا 38 سالگي گرد شاعري نمي گشت ، يكباره سرشار از شعر ناب شد و دست افشان و چرخ زدن و سماع عاشقان را راه وصول به حقيقت يافت .
ادامه دارد ...
نيشابور و عطار
نيشابور ، عروس شهر هاي خراسان از بيم فاجعه اي بزرگ مي لرزيد ،اما در بازار عطاران ،پيري فرزانه و هشيار در گوشه ي دارو خانه اش ، هنوز مي سرود و مي نوشت و كار و كسب او را از عالم معنا باز نمي داشت . شيخ فريد الدين محمد عطار نيشابوري زندگي پر بار و آسوده اي را به پيري رسانده بود و هنگامي كه يكي از رهروان معرفت از نيشابور مي گذشت ،مي توانست از مهمان نوازي اين پير بر خوردار شود و اين از آداب صوفيان بوده و هست ،كه درويش مسافر را بنوازند و پذيرا شوند ،و درويش مسافر نيز در هر شهر ، ياران طريقت خود را بجويد و ديدار كند .
بهاء ولد و مولانا رهسپار زيارت كعبه بودند و در راه به نيشابور رسيدند . شايد خبر مهاجرت فرزانگان و صاحب دلان ،عطار را بيش از هميشه چشم به راه مسافران صاحب دل ساخته بود ، و روايت دولتشاه سمرقندي مي تواند درست باشد كه عطار از ورود بهاء ولد به نيشابور آگاه و ديدار او را پذيرا شد .
در آن روزها مولانا نوجواني 13 ساله بود ، اما آگاه تر و پخته تر از سيزده سالگان ، و باز اين روايت مي تواند درست باشد كه پير بازار عطاران ،شيفته ي ادراك و هوشياري اين نوجوان شد و اسرار نامه ي خود را به او هديه كرد ،و به بهاء ولد گفت كه فرزندش به زودي آتش در سوختگان عالم خواهد زد . اما ناگفته نماند كه نخستين گزارشگران سرگذشت مولانا (پسرش سلطان ولد و افلاكي صاحب مناقب العارقين ) از وقوع اين ديدار سخني نگفته اند و بهره مندي مولانا از آثار عطار نيز ممكن است ،بي هيچ ديدار و آشنايي و از طريق مطالعه ي آن آثار باشد .
رسيدن به قونيه
از نيشابور به عزم كعبه ،بهاء ولد و مولانا بايد راهي را پيموده باشند كه امروز از مشهد به جنوب شرقي تهران مي آيد ،اما از ري ،نمي دانيم از كدام راه به بغداد رسيده اند ؟ درباره اقامت كوتاه آنها در بغداد نيز همه چيز به حدس و گمان همراه است . اينكه در بغداد سه روز مانده اند ؟ آيا مجلس و منبري داشته ؟ و ... بسياري گزارشات وجود دارد كه يا نمي توان گفت درست است ، يا مي توان گفت درست نيست !
درباره ي سفر بغداد ، آنچه مي دانيم اين است كه مولانا و پدرش در آن شهر اقامت كوتاهي داشته و ظاهرا پس از سه روز رهسپار حجاز شدند . در سفر حجاز نمي دانيم چه بر آنها گذشته اما مي دانيم كه از آنجا رهسپار شام شدند ،ديري در شام ماندند و روايات نه چندان معتبري هم وجود دارد كه سفري به ارزنگان و توقف هايي نسبتا طولاني در شهر هايي مانند آق شهر و ملطيه داشته اند . ( سفر به اين مناطق و زمان آنها معتبر نيست زيرا با جمع زدن زمان ، تاريخي بعد از فوت پدر مولانا به دست مي آيد كه درست نيست )
سفر به شهر لارنده درست به نظر ميرسد زيرا مادر مولانا ،مومنه خاتون ،در آن شهر درگذشت و قبر او در آنجاست . مولانا در همان شهر با گوهر خاتون ، پيوند همسري يافته است .
به هر حال از جزئيات سفر چيزي در دست نيست و ما آنچه مي دانيم در اين حد است كه مولانا و پدرش ، پس از پيمودن راهي دراز ، از خراسان و بغداد و حجاز وشام ،سر از قونيه در آورده اند .
در آسياي صغير مردي از خاندان سلجوق به فرمانروايي رسيد به نام علاء الدين كيقباد ،فرمانروايي مقتدر ، خوشنام و با فرهنگ ،كه با تاريخ و آيين شاهان آشنا بود ،ادب و عرفان را مي فهميد ،دانشوران و شاعران را ارج مي نهاد ،عارفان را گرامي مي داشت و بسياري از كارگزاران او نيز در اين راه با او سر ياري داشتند . وجود اين شخص ،براي بسياري از فرزانگان و صاحبدلان ،در آن روزهاي ويراني و نوميدي ، اميدي بود و بسياري از آنان را به آسياي صغير مي كشاند . بهاء ولد نيز يكي از اين فرزانگان آواره بود ،و در جستجوي پناهي ،و قراري در ديار غريب . احتمال مي رود كه بهاء ولد در همان روزهاي زيارت كعبه ،عزم جزم داشته است كه از راه شام به روم سفر كند .
تاريخ ورود بهاء ولد و مولانا به روم مشخص نيست ، اما اگر روايت پسر مولانا ( سلطان ولد ) را بپذيريم ،كه جد او دو سال آخر عمر را در قونيه زيسته ،ورود او به قونيه بايد در سال 626 ه . /1229 م. باشد . بهاء ولد در روز 18 ربيع الثاني 628 ه. / 1231 م. در قونيه چشم از جهان پوشيد و پس از آنكه جسم پير به خاك سپرده شد ،سخن از جانشيني او به ميان آمد و بي ترديد همه ي چشم ها به مولاناي 24 ساله نگريست . همه ي مريدان با اين نظر موافق بودند . مولانا بر كرسي تدريس نشست .
ادامه دارد...
با سلام به همه ی دوستان
بعد از به پایان رسیدن داستان پادشاه جهود اگر بر طبق ترتیب پیش بریم ( که من هم چنین قصدی دارم ) داستان دیگه ای شروع میشه (که داستان کوتاهی است ) و چند بخش کوتاه دیگر هم هست و بعد داستان بلند دیگری شروع خواهد شد .
اما قبل از اینکه به سراغ داستان ها بروم دوست دارم مختصری از زندگی مولانا را به شما تقدیم کنم . بیرون کشیدن واقعیت زندگی مولانا و زدودن آنچه خیال و توهم است بسیار مشکل است . من از آنچه " دکتر محمد استعلامی " در ابتدای دفتر اول مثنوی نوشته اند استفاده می کنم . البته این نوشته حدود 65 صفحه است و من سعی می کنم در خلاصه کردن مطلب چیزی از قلم نیندازم . این مبحث را در چند پست جداگانه به شما تقدیم میکنم ....
مولانا که بود ؟
آفریننده ی مثنوی مردی است با نام محمد با لقب جلال الدین . دوستان و یاران از او به نام مولانا یاد کرده اند . نام مولانا و مثنوی از زمان قبل از مولانا نیز وجود داشته اما اکنون خاص گشته است .
پدر مولانا را او را "خداوندگار" می نامید ( به معنای سرور و آقا بود و برای کسانی به کار می رفت که حرمت معنوی و اجتماعی داشتند ) و در جوانی نیز او را چنین خطاب می کردند .
از مولانا با عنوان "رومی" هم یاد می شود زیرا او در روم ، آسیای صغیر قدیم و ترکیه ی امروز میزیسته و آرامگاه پدر و خود و خاندانش نیز در شهر قونیه است . در مغرب زمین همه او را به نام "رومی" میشناسند .
مولانا در روز ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری ( سی ام سپتامبر 1207 میلادی ) در بلخ به دنیا آمد . پدرش واعظی معروف با نام "بهاء ولد " بود .
نادانی محمد خوارزمشاه و کارگزاران او ، خراسان را در بیم یک فاجعه افگنده بود و انتظار می رفت که مغول ها یورش های نابود کننده ی خود را آغاز کنند و به همین دلیل بسیاری از صاحب دلان و فرزانگان از خراسان و عراق کوچ کردند و پس از چندی گروهی از آنان سر از آسیای صغیر در آوردند که بهاء ولد نیز یکی از ایشان بود .
بهاء ولد ، از چند سال پیش از مهاجرت ، ظاهرا در بلخ نمی زیست و در شهر های دیگر خراسان ، و خش و ترمذ و سمرقند ، اقامت های کوتاه یا متناوب داشت ، و این سفرها با حرفه ی واعظی او هم متناسب بود . در سال 609 ه . / 1212 م . که محمد خوارزمشاه به جنگ سلطان عثمان فرمانروای سمرقند رفت و آن شهر را غارت و تسخیر نمود ، خانواده ی بهاء ولد در سمرقند میزیست و مولانا در آن روز 5 سال داشت .
آغاز مسافرت طولانی بهاء ولد و مولانا ، باید در سال 616 یا 617 ه . همزمان با یورش های مغولان باشد ، زیرا هنگامی که این دو به نزدیکی نیشابور رسیده بودند ، خبر از سقوط شهر بلخ میرسید و چندی پس از آن ، نیشابور هم در امان نماند ...
ادامه دارد...
دوستان عزیز اگر
مایل هستید خبرنامه ی این وبلاگ برای شما ارسال شده و از به روز شدن مطالب
با خبر شوید لطفا در خبرنامه با استفاده از لینک موجود در ستون سمت چپ ، عضو شوید .
در پست قبل خلاصه داستان را برای شما گذاشتم و در این پست شما می توانید نکات در حاشیه داستان را به صورت صوتی بشنوید یا در فایل pdf بخوانید .
( برای ذخیره کردن فایل ها : right click -----> save target as )
شاد باشید
نازنین