سلام به همه ی دوستان و یاران همیشگی
بهتون قول داده بودم که داستان را به صورت صوتی ضبط کنم و بزارم ... البته این کار بسیار سخت بود چون باید به گونه ای خلاصه میکردم که به داستان و حاشیه های آن خللی وارد نشه به همین منظور این بخش از داستان را که از بیت 325 تا 730 ادامه داره به دو بخش تقسیم کردم یکی خلاصه ی اصل داستان و دیگری نکته هایی که مولانا با گفتن بخشی از داستان به یاد آنها افتاده و بیان کرده . امروز خلاصه ی داستان را به شما تقدیم می کنم و در پست بعدی نکته های قابل تامل داستان .
2 فایل برای شما گذاشتم یک فایل خلاصه داستان به صورت فایل pdf و فایل دیگر نسخه ی صوتی آن است .
شاد باشید
نازنین
1- برای ذخیره کردن فایل ها می تونید کلیک راست کرده گزینه ی save target as را انتخاب کنید .
2- دوستانی که لهجه ی اصفهانی نمی پسندند دیگه مجبورند لهجه ی بنده رو تحمل کنند .
بالاخره داستان در این بخش به پایان خود میرسه .
پادشاه جهود که قصد نابودی مسیحیان را داشت با کمک حیله ی وزیر و پاشیدن تخم دشمنی و استفاده از همان ابزار دین و تفرقه افکنی ، به هدف خود رسید .
این بخش را به دو قسمت تقسیم کردم . قسمت اول داستان را به پایان رسانده و در قسمت بعدی مولانا ، بحثی در مورد مرگ ، آغاز می کند که به شرح آن می پردازم .
ابیات از شماره ی 700 تا 709
منازعت امرا در ولیعهدی ( قسمت اول )
یك امیری ز آن امیران، پیش رفت
پیش آن قوم وفا اندیش رفت
گفت: اینك نایب آن مرد، من
نایب عیسی منم اندر زمن
اینک این طومار، برهان من است
كاین نیابت بعد از او آن ِ من است
یکی از امیران جلو رفت و خود را جانشین وزیر در این زمان معرفی کرد و طوماری که در دست داشت به عنوان برهان و سند جانشینی ارایه کرد .
قوم وفا اندیش : قوم وفادار به وزیر
زمن : زمانه
آن امیر دیگر آمد از كمین
دعوی او در خلافت بُد همین
از بغل او نیز طوماری نمود
تا بر آمد هر دو را خشم جهود
امیر دیگر نیز طومار خود را نشان داد و خود را جانشین در خلافت معرفی کرد . این کار باعث شد تا دشمنی سرسختانه ای آغاز شود .
خشم جهود : دشمنی سرسختانه ، عمیق و ممتد
آن امیران دگر یك یك قطار
بر كشیده تیغ های آبدار
هر یكی را تیغ و طوماری به دست
درهم افتادند، چون پیلان ِ مست
امیران دیگر هم به ترتیب طومارهای خود را نشان دادند و تیغ ها را از غلاف بیرون کشیدند و مانند پیل های خشمگین به جان یکدیگر افتادند .
صد هزاران مردِ ترسا كشته شد
تا ز سرهای بریده پُشته شد
صدهزار مرد ترسا در این جنگ ها کشته شد ( همانطور که پادشاه جهود می خواست ) و آنقدر تعداد کشتگان زیاد بود که از سرهای آنها پشته ساختند .
خون روان شد همچو سیل از چپ و راست
كوه كوه، اندر هوا ، زین گرد خاست
سیل خون از هر طرف جاری شد و گرد و خاک زیادی به هوا رفت .
تخمهای فتنه ها كو كِشته بود
آفت سرهای ایشان گشته بود
بذر فتنه و دشمنی در بین آنها کاشته شده بود و آفت آن سرهایی است که بریده شد .
داستان در اینجا به اتمام رسید . از شهریور ماه این داستان را شروع کردیم و الان بعد از حدود 6 ماه اولین داستان به پایان رسید . از دوستانی که در تمام مراحل کنار من بودند و با صحبت هاشون به من برای ادامه ی کار ، دلگرمی دادند ، تشکر می کنم .
در پست بعدی خلاصه ای از داستان را در دسترس علاقه مندان قرار می دهم .سعی می کنم به پیوست آن فایل صوتی داستان را نیز ضبط کرده و در اختیار دوستانی که بیشتر مایل به شنیدن هستند تا خواندن قرار دهم .
از همگی شما عذر می خوام که به روز کردن این بخش تا این اندازه به تاخیر افتاد . کاری داشتم که باید تا این هفته تمام می کردم و خدا رو شکر به پایان رسید . در اولین فرصت بخش پایانی داستان "پادشاه جهود " را به شما تقدیم می کنم .
شاد باشید
نازنین
داستان کم کم به انتهای خود نزدیک میشه ...
داستان بدینجا رسید که وزیر شاه جهود ، که با دین مسیحیت در ستیز بود ، برای از بین بردن دین مسیحیت در بین آنها رخنه کرد و در آخرین مرحله ی کار خود طومارهای متفاوتی برای هر کدام از امیران قبایل نوشت و به هر کدام گفت که تو بعد از مرگ من جانشین من هستی و سپس خود را در خلوت کشت .
بعد از این ماجرا و گذشتن مدت زمانی مردم به فکر افتادند تا برای او جانشینی پیدا کنند .
در این بخش دوباره مولانا با شروع داستان و گفتن چند بیت از داستان ، به یاد مطالبی می افتد که نیاز می بیند آنها را از زبان خود بازگو کند .
دوباره به مسئله نیاز به پیر در امر سلوک اشاره می کند و خیلی زیبا به بیان مسئله ی وحدت می پردازد .
بعضی از دوستان از من خواسته بودند که پست ها را کوتاه تر بزنم تا از حوصله ی خوانندگان وبلاگ خارج نشود . من این بار خواستم این بخش را به چندین قسمت تقسیم کنم اما هر چه کردم نشد زیرا این بخش بندی ها که من بر طبق آن پست ها را ایجاد می کنم ، دارای مطالب پیوسته ای است که شکستن آنها دشوار است و گاهی حق مطلب ادا نمی شود .