در ادامه داستان وزیر در آخرین مرحله از نقشه ی شوم خود برای از بین بردن دین مسیحیت پس از چله نشینی و در خلوت رفتن و دادن قول ولی عهدی به تک تک امیران به صورت پنهان ، خود را در خلوت میکشد ...
ببینید این وزیر چقدر بر سر عهد و پیمان و کاری که می خواست انجام دهد مصر بود که از جان خود نیز دست شست !
ابیات از شماره ی 666 تا 671
كشتن وزیر خویشتن را در خلوت
بعد از آن، چل روز ِ دیگر در ببست
خویش كشت و، از وجود خود برست
بعد از 40 روز ماندن در خلوت خودش راکشت و از دست نفس بیمار خود رها شد ...
چون كه خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قیامتگاه شد
تا که مردم از مرگ او آگاه شدند جمعیت انبوهی بر سر گورش حاضر شد
خلق چندان جمع شد بر گور او
موكنان، جامه دران، در شور او
كان عدد را هم، خدا داند شمرد
از عرب، وز ترك و، از رومی و كرد
مردم گریه کنان و جامه دران و در حال زاری بر گور او ظاهر شدند ، از هر قوم و ملیتی ، و آنقدر زیاد بودند که تعداد آنها را فقط خدا می دانست ..
خاکِ او کردند بر سرهای خویش
درد او دیدند درمان جای خویش
درد از دست دادن او چنان سراپای وجودشان را گرفته بود که دردهای دیگر را فراموش کرده بودند و گویی دردهای خودشان درمان یافته بود .
آن خلایق بر سر گورش، مهی
كرده خون را از دو چشم خود رهی
تا یک ماه بر سر گورش مردم جمع بودند و خون گریه میکردند .
از ابتدای داستان این گونه نقل شد که پادشاه جهود بر از بین بردن دین مسیحیت کوشش داشت و برای این کار وزیر او که مردی بسیار زیرک و حقه باز بود در میان مسیحیان راه پیدا کرد و گونه ای تظاهر کرد که همه فکر کردند او جانشین مسیح است . این قوم مسیحیان ، 12 گروه بودند که هر گروه برای خود امیری داشت . سپس وزیر برای به آخر رساندن کار خود طومارهایی نوشت که این طومارها هر کدام ضد یکدیگر بودند و به خلوت رفت . هر چه مریدان اصرار کردند بر بیرون آمدن او از خلوت او راضی نشد و گفت که از جانب خداوند چنین دستوری ندارد .
در این بخش هر کدام از امیران را در خلوت خود می خواند و یکی از همان طومارها را به او می دهد و از او می خواهد تا جانشین او بعد از مرگ باشد و این قضیه را تا وقتی که او زنده است بازگو نکند ...
ابیات از شماره ی 654 تا 665
ولی عهد ساختن وزیر ، هر یک امیر را ، جدا جدا
وآنگهانی، آن امیران را بخواند
یك به یك ،تنها به هر یك حرف راند
در ادامه ی ماجرا وزیر هر کدام از امیران را تنها خواند و به هر کدام حرف هایی زد .
گفت هر یك را:" به دین عیسوی
نایب حق و خلیفۀ من توی
به هر کدام گفت که تو نائب و خلیفه ی بعد از من هستی .
و آن امیران دگر، اتباع تو
كرد عیسی جمله را اشیاع تو
و امیران دیگر پیرو تو هستند .
اشیاع : جمع شیعه ، به معنای پرو و طرفدار
هر امیری كو كشد گردن، بگیر
یا بكش، یا خود همی دارش اسیر
هر امیری که خلاف این رفتار کرد و گردن کشی و مخالفت کرد بکش یا اسیر کن .
لیك تا من زنده ام این وا مگو
تا نمیرم، این ریاست را مجو
تا نمیرم من، تو این پیدا مكن
دعوی شاهی و استیلا مكن
اما تا من زنده هستم این راز را به کسی نگو و خواهان ریاست و خلافت نباش .
اینك این طومار و احكام مسیح
یك به یك بر خوان تو بر امت، فصیح"
این طومار را بگیر و بر امت بخوان .
طومار ، واژه ی یونانی است به معنای کتاب و دفتر ، در فارسی غالبا به معنی نوشته ای به کار میرفته که در کاغذی دراز نوشته و لوله کرده باشند و در دربارهای قدیم فرمان های مهم را بدین صورت تهیه می کرده اند ، از این نظر طومار به معنی حکم و فرمان به کار رفته است .
هر امیری را چنین گفت او جدا
"نیست نایب جز تو، در دین خدا"
به هر امیری به صورت جداگانه گفت که در این دین غیر از تو کسی جانشین نیست .
هر یكی را كرد او یک یک عزیز
هر چه آن را گفت، این را گفت نیز
تک تک آنها را عزیز جلوه داد و هر چه یه یکی گفت برای دیگری هم تکرار کرد .
هر یكی را، او یكی طومار داد
هر یكی ضد دگر بود ، المراد
به هر کدام از آنها یک طومار داد که متن طومار ها ضر یکدیگر بود .
المراد : باری ، خلاصه
متن آن طومارها بُد مختلف
چون حروف آن جمله ، تا یا از الف
طومارها گوناگون بود مانند حروف الفبا که هر کدام شکل مجزایی دارند .
حكم این طومار، ضد حكم آن
پیش از این كردیم این ضد را بیان
احکام بیان شده ضد یکدیگر بود همانطور که در بخش قبلی بیان کردیم .
در این بخش مولانا دوباره به داستان پادشاه جهود و وزیر بر میگردد.
وزیر در اینجا آب پاکی را بر دست مریدان میریزد و میگوید که دیگر از خلوت بیرون نیامده و دیگر سخن هم نمی گوید ...
ابیات از شماره ی 647 تا 653
نومید كردن وزیر، مریدان را از رفض خلوت
رفض : ترک کردن ، خارج شدن
آن وزیر از اندرون آواز داد
كای مریدان! از من این معلوم باد
كه مرا عیسی چنین پیغام كرد
كز همه یاران و خویشان باش فرد
روی در دیوار كن، تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
وزیر از درون خلوت به مریدان خود گفت : ای مریدان ، عیسی بر من پیام داد که از همه یاران خود جدا باش .رو به دیوار و تنها بنشین و حتی از وجود خویش نیز دوری کن .
بعد از این، دستوری گفتار نیست
بعد از این، با گفت و گویم كار نیست
بعد از این دیگر دستور گفت ندارم و دیگر چیزی نمی گویم .
الوداع ای دوستان! من مرده ام
رخت بر چارم فلك بر برده ام
تا به زیر چرخ ناری چون حطب
من نسوزم، در عنا و در عطب
پهلوی عیسی نشینم بعد از این
بر فراز آسمان چارمین
به اعتقاد قدما آسمان هفت مرتبه است و خورشید سیاره ای است در مرتبه ی چهارم . عیسی هم پس از عروج مطابق منابع اسلامی در فلک چهارم مانده است .
عالم ماده را هم قدما آمیزه ای از چهار عنصر خاک و آب و هوا و آتش می دانند که بالاترین مرتبه ی آن آتش است . "زیر چرخ ناری" یعنی در عالم آب و خاک ( این دنیا ) . وزیر به مریدان می گوید : من نزد عیسی می روم تا در این دنیای خاکی مانند یک تکه چوب ( حطب) در رنج و تباهی ( عنا و عطب ) نسوزم .
با بیان ابیات بخش قبل مولانا نگران است که خواننده ی مثنوی یا شنونده ی سخن او مضمون ابیات قبل را نشانه ی اعتقاد به جبر بشمارد .
جبریان می گفتند که بنده در آنچه می کند هیچ قدرت و اراده ای از خود ندارد و درست مانند سنگ یا چوبی است که دستی آن را حرکت می دهد .
مولانا بشر را نه مطلقا مجبور میداند و نه یکسره آزاد و مختار . در مورد پروردگار اعتقاد مولانا بر این است که مشیت حق تعالی با چنان قدرتی اعمال می شود که هیچ مانعی در برابر آن نمی تواند پایداری کند و این یعنی "جباری" ...
در ضمن مولانا هر جا عبارت " انبیاء" را استفاده میکند مراد انسان های برگزیده است .
ابیات 621 تا 646
اعتراض مریدان در خلوت وزیر ( قسمت دوم )
این نه جبر، این معنی جباری است
ذكر جباری، برای زاری است
با توجه به طولانی بودن این بخش ، من آن را به دو نیم تقسیم کردم . در این بخش مولانا به ارائه نظر در مورد جبر و اختیار می پردازد و بسیار بخش مهمی است . در قسمت اول آنچه بیان شده به نظر خواننده جبر مطلق می آید در صورتی که مولانا خود جبر مطلق را کفر دانسته و با آن مخالف است .
در قسمت بعدی که برای شما خواهم نوشت دیدگاه مولانا نسبت به جبر و اختیار کامل می شود .
از تمامی دوستان خواهشمندم حتما قسمت بعدی را نیز مطالعه کنید چون بدون آن قسمت معانی این بخش کامل نمی شود . ممکن است مورد سوء تفاهم قرار گیرد . تا دو روز آینده قسمت دوم را ارائه خواهم کرد :
شماره ابیات از 599 تا 620
اعتراض مریدان در خلوت وزیر ( قسمت اول )
جمله گفتند:" ای وزیر! انكار نیست
گفت ما، چون گفتن اغیار نیست
در ادامه ی به خلوت نشستن وزیر و اصرار مریدان بر بیرون آمدن او از خلوت ...
جواب گفتن وزیر كه : خلوت را نمی شكنم
گفت: " حجتهای خود كوته كنید
پند را در جان و در دل، ره كنید
وزیر به مریدان گفت : جر و بحث بر سر بیرون آمدن از خلوت را ادامه ندهید و پند مرا از دل و جان بپذیرید .
گر امینم، متهم نبود امین
گر بگویم آسمان را من زمین
اگر مورد اعتماد شما هستم ، هر چه می گویم درست است و اگر نپذیرید در حقیقت مرا محکوم کرده اید .
گر كمالم، با كمال انكار چیست؟
ور نیم، این زحمت و آزار چیست؟
اگر من کامل هستم و مرا کامل می دانید پس چرا پندم را نمی پذیرید ؟ اگر کامل نیستم دیگر از من چه می خواهید ؟
من نخواهم شد از این خلوت برون
زآن كه مشغولم به احوال درون "
من از این خلوت بیرون نمی آیم زیرا به ساخت درون خودم مشغولم .
دوستان عزیز اگر
مایل هستید خبرنامه ی این وبلاگ برای شما ارسال شده و از به روز شدن مطالب
با خبر شوید لطفا در خبرنامه با استفاده از لینک موجود در ستون سمت چپ ، عضو شوید .
در جلسات قبل دیدم که وزیر برای نزدیک شدن به نیت خود که فروپاشی دین مسیحیت بود طومارهای متفاوتی نوشت و سپس به خلوت رفت . در این چند بخش مریدان سعی در بیرون آوردن او از خلوت دارند و وزیر پافشاری بر ماندن در خلوت میکند .
در این بخش حرف های مریدان را می خوانیم :
ابیات از شماره ی 582 تا 594
مكرر كردن مریدان كه : خلوت را بشكن
جمله گفتند: ای حكیم رخنه جو
این فریب و، این جفا با ما مگو