تبليغاتX
برگ بی برگی

مشاهده ی بخش های قبلی


خلاصه ای از داستان : این داستان در مورد شاه جـهـودی است که با مســـــیحیان دشمنی فراوانی داشت و آنها را به قتل میرساند . در کنار او وزیری مکار بود که به شاه گفت تو با کشتن مسیحیان به جایی نمی رسی تو گوش و بینی مرا ببر و مرا در میدان شعر در دید عــــام به پای چــوبه ی دار بــبر و شخصی را بفرست تا واسطه شده و تو از کشتن من منصرف شوی سپـس مــن به میان مسیــــحیان میروم و می گویم که تو به خاطر مسیحی بودن قصد اعدام مرا داشته ای و دین آنها را نابود خواهم کرد ...

وزیر به جمع مسیحیان میرود و چنان وانمود می کند که از پیروان راستین مسیح است و همه ی مردم به او ایمان پیدا میکنند و تمام حرف های او برای آنان حجت است ...

سپس وزیر شروع به ساخت طوماری می کند که در آن تومار به هر کدام از 12 قبیله حــرفی میزند و آن را اصل دین می خواند و تمام آن دستورات با هم ضد و نقیض داشته است ...

و اینک متن این طومار ها  ( به علت طولانی بودن به دو قسمت تقسیم کرده ام ) . البــــته احکامی که مولانا شرح داده بیش از 12 حکم است و بسیار متنوع اما در همه ی آنها در اصل مسائـــــــلی مطــــرح میشود که جزو تعالیم عارفانه است . در هر کدام از طومار ها ، روی یکی از وجوه این تعلــــیمات تکیـــه شده و وزیر ضمن بیان آن وجه ، وجه مقابل آن را کوبیده تا مسیحیان را به جان یکدیگر بیندازد ...

 

تخلیط وزیر در احكام انجیل ( قسمت اول )

 

ساخت طوماری به نام هر یكی

نقش هر طومار، دیگر مسلكی

حكم های هر یكی نوعی دگر

این خلاف آن، ز پایان تا به سر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 1:14 توسط نازنین جمشيديان |

مشاهده ی بخش های قبلی

 

بیان دوازده سبط از نصاری

 

سبط که در آغاز این بخش آمده به معنای قبیله است .

 

 قوم عیسی را بُد اندر دار و گیر

حاكمانشان ده امیر و دو امیر

هر فریقی مر امیری را تبع

بنده گشته میر خود را از طمع

در اینجا اشاره بر قوم مسیحیان داره که به 12 گروه مختلف تقسیم می شدند و این 12 فرقه هر کدام امیری جداگانه داشتند .

 

این ده و این دو امیر و قومشان

گشته بند آن وزیر بَد نشان

این 12 قبیله همه در بند آن وزیر گرفتار شده بودند .

 

اعتماد جمله بر گفتار او

اقتدای جمله بر رفتار او

بر حرفش اعتماد داشتند و به رفتارش ایمان

 

پیش او در وقت و ساعت هر امیر

جان بدادی، گر بدو گفتی : بمیر

و این سرسپاری به حدی بود که اگه وزیر به امیری میگفت بمیر در دم جان میداد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 16:15 توسط نازنین جمشيديان |


مشاهده ی بخش های قبلی


 پیغام شاه ، پنهان ، با وزیر

 

در میان شاه و او پیغامها

شاه را پنهان بدو آرامها

بین شاه و وزیر به صورت پنهانی پیغام ها رد و بدل میشد و وزیر شاه را آرام میکرد .

 

آخرالامر از برای این مراد

تا دهد چون خاک ، ایشان را به باد

برای این منظور که خاک آن ها را به باد دهد  ( آنها را نیست و نابود کند )

 

پیش او بنوشت شه: كای مقبلم

وقت آمد، زود فارغ كن دلم

شاه گفت ای خوش اقبال زود کار را تمام کن و دل مرا فارغ کن .

 

گفت: اینك اندر آن كارم شها

كافگنم در دین عیسی فتنه ها

وزیر گفت در حال حاضر در راه انجام این کار هستم تا فتنه ها در دین عیسی به پا کنم .

 

+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 17:48 توسط نازنین جمشيديان |


  مشاهده ی بخش های قبلی


فهم کردن حاذقان نصاری، مکر وزیر را


هر كه صاحب ذوق بود، از گفت او

لذتی میدید و، تلخی جفت او


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 17:26 توسط نازنین جمشيديان |

  مشاهده ی بخش های قبلی

در این بخش از داستان مولانا با اشاره به بی گوش و بینی شدن وزیر ، از بی گوش و بینی بودن معنوی صحبت میکند یعنی خداوند گوش و بینی به انسان داده است که با آن میتوان به راه حقیقت نزدیک شد و ...

 

 در بیان حسد کردن وزیر جهود

 

آن وزیرك از حسد بودش نژاد

تا به باطل گوش و بینی باد داد

بر امید آنكه از نیش حسد

زهر او در جان مسكینان رسد

اشاره بر مضمون بیت های اولیه که وزیر به پادشاه پیشنهاد داد تا گوش و بینی او را ببرد و او را از درگاه خود براند تا او بتواند خود را به عنوان مسیحی در میان مسیحیان جا بزند و آنها را به جان یکدیگر اندازد .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 16:5 توسط نازنین جمشيديان |

 یکی از دوستان در قسمت نظرات مطلبی رو در مورد شمس و حسام الدین چلبی بیان کردند که من لازم به توضیح مطلبی می باشم :

در مورد جرقه های ذهنی مولانا حق با شماست که از وجود آفتابی مانند شمس بوده اما در مورد شروع مثنوی این کار به در خواست حسام الدین صورت گرفته . البته من این مطلب را در کتاب " پله پله تا ملاقات خدا " اثر "دکتر زرین کوب"  خواندم .
در مثنوی با شرح "دکتر استعلامی " هم بدین گونه نوشته شده :
چلبی حسام الدین در روزهایی که مولانا سرشار از معانی بود ، به رگن باطن او نشتر زد و سرچشمه را گشود ، تا  بجوشد و بیرون ریزد و این جوشش گاه تند تر و گاه آهسته تر تا ده سال دوام کرد و شش دفتر مثنوی را پدید آورد .
مولانا دفتر ششم خود را نیز به حسام الدین " پیشکش " کرده . این دفتر 4 سال قبل از درگذشت مولانا به اتمام رسید ....


+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 23:25 توسط نازنین جمشيديان |

  مشاهده ی بخش های قبلی

در این بخش از مثنوی ابتدا مولانا اشاره به افرادی داره که از زندگی مادی دور شده اند و می توانند حقیقت دنیا را ببینند . سپس در مورد حسد صحبت می کنه  .

یکی از مواردی که بسیار در این بخش قابل تامل هست به نظر من این هست که مولانا از همین آغاز دفتر اول تا بدین جا چندین بار به وجود پیر اشاره کرده و اعتقاد به این قضیه داره که وجود پیر برای رفتن در راه حقیقت لازم هست .

اتفاقا در کلاس مثنوی چندین بار در مورد این موضوع صحبت شده که ما این پیر را از کجا میتونیم پیدا کنیم . استاد ما اعتقاد داشتند پیر می تونه همین کتبی باشه که ما مطالعه می کنیم ولی این سوال برای من مطرح شد که گاهی سوالاتی برای ما به وجود میاد من دیگه این سوالات را نمیتونم از مولانا بپرسم آیا پیر باید در قید حیات باشه ؟

بعضی در کلاس اعتقاد داشتند باید دنباله رو دل بود اما فکر می کنم تا دل صیقلی نباشه  نمی تونیم دنباله رو دل هم باشیم . دوست دارم نظرات شما رو هم در مورد پیر بدونم ....

 البته در راه طریقت گام اول طلب هست ... میگن طلب کن پیر هم پیدا میشه ...

 


سوال کردن خلیفه از لیلی و جواب دادن لیلی او را

 

گفت لیلی را خلیفه: كان تویی؟

كز تو مجنون شد پریشان و غوی ؟

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 15:29 توسط نازنین جمشيديان |

مشاهده ی بخش های قبلی

در ادامه مولانا اشاره به عنایات خداوندی دارد و وارد بحث خواب می شود به نظر او خواب موقعی است که روح از قفس تن جدا شده و فارغ از دنیای مادی می گردد ...

 

متابعت نصاری وزیر را (  قسمت دوم)

 

گر هزاران دام باشد هر قدم

چون تو با مایی نباشد هیچ غم

چون عنایاتت بود با ما مقیم

کی بود بیمی از آن دزد لعیم ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 17:19 توسط نازنین جمشيديان |