بخش اول : داستان پادشاه جهود كه نصرانیان را می كشت ، از بهر تعصب
بخش دوم : آموختن وزیر مکر ، پادشاه را
بخش سوم : تلبیس وزیر با نصاری
بخش چهارم : جمع آمدن نصاری با وزیر و راز گفتن او با ایشان
چون این بخش از شعر طولانی بود به 2 قسمت تقسیمش کردم ... این قسمت اول هست :
در این بخش ابتدا در مورد وزیر میگه که تمام مسیحیان او را نائب مسیح میدونستند و چقدر جالب هست که ظاهر و باطن وزیر چقدر با هم فرق داشته ...
در ادامه دوباره از داستان منحرف میشه و به بیان حیله های نفس و هوشیاری در برابر اون میپردازه ... در اینجا به این مطلب اشاره میشه که همیشه نفس در کمین انسان هست و حتی هنگامی که خدا نشانه هایی برای رهایی انسان و متعالی شدن او میفرسته اگه انسان نفس را مهار نکرده باشه تمام این جرقه ها خاموش میشن و این انسان هیچ وقت به کمال نمیرسه ...
متابعت نصاری وزیر را ( قسمت اول )
بخش اول : داستان پادشاه جهود كه نصرانیان را می كشت ، از بهر تعصب
بخش دوم : آموختن وزیر مکر ، پادشاه را
در این بخش از داستان وارد شدن وزیر به جمع مسیحیان را نشان میده . ترسایان به دور او جمع شده و در مورد اسرار انجیل و زنار و نماز با آنها صحبت می کنه . او در ظاهر واعظی بود که احکام را می گفت اما در باطن مانند دامی بود .
در اینجا طبق معمول مولانا از داستان خارج شده و شروع به صحبت در مورد نفس میکنه .و اشاره به این مطلب داره که نفس آرام آرام وارد اعمال انسان شده و بی آنکه خودتون متوجه باشید شما را آلوده میکنه ..
بخش اول : داستان پادشاه جهود كه نصرانیان را می كشت ، از بهر تعصب
بخش دوم : آموختن وزیر مکر ، پادشاه را
وزیر با شاه گفت : وقتی با من این کار را کردی من به درون نصرانیان می روم و میگویم که شاه از نصرانی بودن من با خبر شد و سر من این بلا را آورد و من خیلی شانس آوردم که زنده ماندم البته من جانم را هم برای عیسی می دهم اما چون بر دین او کاملا واقفم شاید صلاح بر این بوده که زنده بمانم و ...
بخش اول : داستان پادشاه جهود كه نصرانیان را می كشت ، از بهر تعصب
در این بخش از داستان شما درباره وزیر شاه میشنوید که بسیار وزیر مکاری بوده . این وزیر به شاه میگه که کشتن ترسایان فایده ای نداره چون آنها وقتی ببیند که تو آنها میکشی دین خودشون رو مخفی میکنند و چون دین مثل مشک و عود بو نداره ، در ظاهر با تو هستند و در باطن خلاف تو .
پس به شاه میگه تو گوش و دست مرا ببر و بینی و لب مرا بشکاف و مرا به پای چوبه دار بیار . و بعد شخصی بیاد و شفاعت من را کرده و تو مرا آزاد کن . آن گاه من داخل جماعت آنها میشم و شر و شوری در آنها به پا می کنم ...
آموختن وزیر مکر ، پادشاه را
دوستانی که مایل هستید میتونید آی دی : barge.bibargi را به مسنجر خود اضافه کنید تا به شما به روز شدن وبلاگ را اطلاع دهم .
ممنون