| فهرست مطالب وبلاگ |
دوستانی که مایل هستند در Facebook مطالب این وبلاگ را دنبال کنند
و از به روز شدن وبلاگ مطلع شوند
میتونید صفحه ی برگ بی برگی را like کنید
اگر از Facebook استفاده نمیکنید میتوانید در خبرنامه ی وبلاگ ( در ستون سمت چپ ) عضو شوید
بعضی وقت ها خدا دستت رو میگیره و میبره وسط یک میدون بعد بهت میگه : " این گوی و این میدان ... ببینم این همه حرف که میزدی حالا چند مرده حلاجی !! "
اون وقت هست که میگی کاش هیچی نگفته بودم ...
ای خدا ....
| هیچ طبیبی ندهد بیمرضی حَب و دوا | من همگی درد شوم تا که به درمان برسم |

| تیز دَوَم تیز دَوَم تا به سواران برسم | نیست شوم ، نیست شوم تا برِ جانان برسم | |
| خوش شدهام ،خوش شدهام ،پاره آتش شدهام | خانه بسوزم ،بروم تا به بیابان برسم | |
| خاک شوم ،خاک شوم ،تا ز تو سرسبز شوم | آب شوم ،سجده کنان تا به گلستان برسم | |
| چون که فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم | ایمن و بیلرز شوم چونک به پایان برسم | |
| عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا | در دل کفر آمدهام تا که به ایمان برسم | |
| آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد | شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم | |
| رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود | خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم | |
| هیچ طبیبی ندهد بیمرضی حَب و دوا | من همگی درد شوم تا که به درمان برسم |
سلام به همه ی دوستان عزیزم
معمولا در مناسبت ها چیزی نمی نویسم .. اما چند روز پیش این جملات رو خوندم و تصمیم گرفتم امروز برای شما بنویسم .. فکر کنم به جای تبریک روز زن به خانم ها ، باید وجود چنین افرادی رو به مردان تبریک گفت ![]()
خب ولی اگه واقعا بخوام از ته دلم بگم ... باید بگم که فکر کنم خانم ها و آقایون کنار هم میتونن خوشحال باشن ... فکر نکنم دنیا بدون هر کدوم مزه ای داشته باشه ...
همدیگه رو آزار ندیم ... بیاین فقط همو دوست داشته باشیم ...
برای آنکه یک مرد به خوبی خلق شود ، دست کم به دو زن نیاز است . زن اول مادرش و زن دوم محبوبش ... مادر ، انسان را در مرکز دنیا قرار میدهد و محبوب ، او را به اقصی نقاط این مرکز تبعید می کند .در واقع عملی را که یک زن انجام میدهد ، تنها یک زن دیگر می تواند خنثی کند . از مادر ، اندیشه و قدرت درونی خویش را میگیریم که می توان به آن افتخار کرد و از محبوب ، حقیقت بیچاره گی خود را می فهمیم ، که میتوان آن را نوشت . از یکی آرامش میگیرید و از دیگری ، نا آرامی ...
کریستین بوبن : پل کوچولو
پ. ن : البته این نوشته ی کریستین بوبن میتونه از جانب یک زن برای معشوق و پدرش هم صدق کنه .. من که اینجوری فکر میکنم ...
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود
وقتی کسی عاشق است نمی تواند فکر کند . سودای آن دارد که خانمان خویش به باد دهد . هیچ فکری را برای خود نگه نمی دارد . همه را به سوی دلدار می فرستد ، مانند کبوتر ، مانند ستاره ، مانند چشمه سار . هنگامی که کسی عاشق است انگار مست است . مانند آن مردی که دیروز در خیابان بود . گیج از پیمانه جلو می آمد . با صدایی بلند و حرکاتی تند با خود حرف می زد . یکباره شروع به گشتن داخل جیب های پالتوی خود کرد ، مشتی پول بیرون آورد و روی زمین ریخت . سپس راه خود را کشید و رفت ، با احساس تفاخری که از ثروتش به او دست داده بود . رها از خویشتن . آزاد از هفت دولت . بله ، وقتی کسی عاشق است تا حدودی اینگونه می شود . جیب خود را خالی و نامش را گم می کند . با شیفتگی به کشف چنین یقینی می رسد که هیچ نیست .
تنها عشق است که به زندگی من معنا می دهد . زندگی را در چشم شگفت انگیز می سازد . عشقی بی تملک ، بی طمع ، عشقی که از شما هیچ نمی خواهد ، مگر حضور داشتن را . عشقی که هنگام عبور چیزی به شما می بخشد .
انتظار ما برای فرا رسیدن عشق ، بهار ، آرامش – همیشه با غافلگیری به سر میرسد ... انتظار هیچ چیز را نداشتن – مگر غیرمنتظره ها ...
عشق آنچه را که دوست می دارد تیره نمی سازد . تیره اش نمی سازد چون در پی تصاحبش نیست . لمسش می کند بی آن که به تصاحب خودش در آورد . آزادش می گذارد تا برود و بیاید . نگاهش می کند که دور می شود ، با گام هایی چنان آهسته که مردنش شنیده نمی شود . عشق می آید ، عشق می رود . همیشه هنگامی که خود می خواهد ، نه آنگاه که ما می خواهیم . برای آمدن خود تمامی آسمان را ، تمامی زمین را ، تمامی زبان را می طلبد . به راستی دیگر نمی نویسم .. آواز می خونم . اما آیا از پرنده میپرسند برای چه آواز می خواند ؟ *

**در نا متناهی خطوط موازی همدیگر را قطع می کنند و بدانید که آنجاست که شما عاشق شده اید **
* ستایش هیچ : کریستین بوبن
