تبليغاتX
برگ بی برگی

 

فهرست مطالب وبلاگ


مثنوی و مولانا

غزليات شمس

متفرقه

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 18:40 توسط نازنین

 

مرده بدم ، زنده شدم ، گریه بدم ،خنده شدم

 

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا

 

زَهره شیر است مرا ، زُهره تابنده شدم

گفت که : دیوانه نه‌ای ،لایق این خانه نه‌ای.

 

رفتم دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم

گفت که: سرمست نه‌ای،رو که از این دست نه‌ای.

 

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که: تو کشته نه‌ای ،در طرب آغشته نه‌ای.

 

پیشِ رُخِ زِنده کُنَش ، کشته و افکنده شدم

گفت که :تو زیرککی ،مست خیالی و شکی.

 

گول شدم ،هول شدم ، وز همه برکنده شدم

گفت که: تو شمع شدی ،قبله این جمع شدی.

 

جمع نیم، شمع نیم ،دود پراکنده شدم

گفت که: شیخی و سری، پیش رو و راهبری.

 

شیخ نیم ، پیش نیم ، امر تو را بنده شدم

گفت که :با بال و پری ، من پر و بالت ندهم.

 

در هوس بال و پرش ، بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو : راه مرو ، رنجه مشو

 

زان که من از لطف و کرم ، سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن : از بر ما نقل مکن.

 

گفتم :آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی ،سایه گه بید منم

 

چون که زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم

 

اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر ، لاف همی‌زد ز بطر

 

بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغد تو ، از شِکر بی‌حد تو

 

کامد او در بر من ، با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دُژم ،از فلک و چرخِ بخم

 

کز نظر وگردش او، نورِپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک ، از مَلِک و مُلک و مَلَک

 

کز کرم و بخشش او، روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق ،کز همه بردیم سَبق

 

بر زِبَر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم

از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر

 

کز اثر خنده تو ، گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان

 

کز رخ آن شاه جهان، فرخ و فرخنده شدم

 

از این دست : از این نوع

گول و هول : دستپاچه شدن

نقل کردن : رفتن

باشنده : ساکن

بَطَر : سرمستی

خربنده : کسی که خر کرایه دهد و یا خدمت خر کند .

خداونده : خداوند بزرگ

کاغد : همان کاغذ که در قدیم اینگونه نوشته میشده 

شُکر کند کاغد تو : در قدیم شکر را در بسته های کاغذی می بسته اند .

چرخ بخم : چرخ خمیده

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 0:54 توسط نازنین |

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
 

شعر با صدای خواهر فروغ را براتون گذاشتم ... آپلود کردم اما توی این شرایط نمی دونم دانلود بشه یا نه ....

right click - save target as...

شعر با صدای خواهر فروغ

+ نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 10:28 توسط نازنین |

سلام به دوستان عزیز

در این بخش از مثنوی ، مولانا به بیان مفاهیم بسیار زیبایی از تجلی خداوند در زندگی روزانه و لحظه های ما می پردازد . من که بسیار مفاهیم آن را دوست دارم . مطمئنم برای شما هم همینگونه خواهد بود :

هم در بیان مكر خرگوش و تأخیر آن در رفتن (3)

صورت از معنی، چو شیر از بیشه دان
یا چو آواز و سخن، ز اندیشه دان
این سخن و آواز، از اندیشه خاست
تو ندانی بحر اندیشه كجاست
لیك، چون موج سخن دیدی لطیف
بحر آن دانی كه  باشد هم شریف
چون ز دانش موج اندیشه بتاخت
از سخن و آواز ، او صورت بساخت
از سخن صورت بزاد و باز مُرد
موج ، خود را باز اندر بحر بُرد
صورت از بی صورتی آمد برون
باز شد ، كه إِنَّا إِلَیهِ راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رَجعتی است
مصطفی فرمود: دنیا ساعتی است

"معنی" در این ابیات وجود حقیقی یا همان خداست . "صورت ما" نشانه ی وجود پروردگار است همانطور که آواز و سخن از وجود اندیشه حکایت میکند و شیر از وجود بیشه . تو اندیشه را درک میکنی ، تو می دانی دریای اندیشه پروردگار است اما نمی دانی این بحر کجاست . سخن خوب موجی از دریای اندیشه های خوب است . دریای اندیشه هم خود موجی است از دریای علم الهی که در الفاظ و آواها ، صورت مادی یا این جهانی پیدا میکند . این صورت های لفظی و مادی و این جهانی همواره ظاهر می شوند و باز به دریای خود باز میگردند گویی مانند انسان که مرگ او را به سوی خدا باز می گرداند . همواره این صورت های لفظی و آوایی مانند تن های خاکی ما ، از نیستی بیرون می آیند و دوباره به نیستی باز می گردند . پس در تمام لحظه ها انسان همواره مظهر جلوه های گوناگون از امواج دریای الهی است و هر لحظه از یک تجلی میمیرد و به حق باز میگردد . مولانا گفته ای از پیامبر را عنوان می کند : دنیا  ساعتی است ، که به تعبیر صوفیان هر لحظه اش قیامت است و قیام بنده در پیشگاه پروردگار و رهایی او از خویشتن .

فكر ما تیری است، از هو در هوا
در هوا كی پاید؟ آید تا خدا

اندیشه ی ما تیری است که خدا پرتاب می کند و در نهایت هم به خود او باز میگردد .

هر نفس نو می شود دنیا و، ما
بی خبر از نو شدن، اندر بقا

دنیا به صورتی است که همیشه در حال مرگ و رجعت است اما چشم ظاهر بین متوجه آن نمی شود و خود را و دنیا را در بقا و دوام میبیند .

عمر ، همچون جوی، نو نو می رسد
مستمری می نماید در جسد
آن ز تیزی، مستمر شكل آمده است
چون شرر، كش تیز جنبانی به دست
شاخ آتش را بجنبانی به ساز
در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت ، از تیزی صنع
می نماید سرعت انگیزی صنع

همانطور که قطره های آب در جوی به هم پیوسته به نظر می آیند ، زندگی هم مجموعه ای است از جلوه های ریز ریز وجود که به دنبال هم می آیند و مستمر به نظر می رسند . تیزی و سرعت این تغییر و تداوم آن را مستمر نشان میدهد ، مثل پاره آتشی که به سرعت در هوا حرکت داده می شود و مانند خط درازی جلوه می کند . آفرینش هم این تجلیات را چنان با سرعت در پی هم می آورد که انگار یک جلوه بیش نیست و مدتی دراز ادامه میابد .

طالب این سِرّ، اگر علامه ای است
نك حسام الدین، كه سامی نامه ای است

کسی که در جستجوی دانستن این رمز باشد ، اگر خود نیز علامه ای است ، پاسخ را باید از حسام الدین بجوید که مرجعی است بلند پایه .

در این بخش به نام حسام الدین اشاره شده که من یکی از پست های قدیم به این فرد اشاره کردم . می تونید از اینجا بخونید .
+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 22:52 توسط نازنین |

جمعه

جای همه ی دوستان خالی امروز سری به کوهرنگ زدیم ... چندتایی هم عکس تقدیم به شما ...

در ضمن یکی از دوستان من مطلب زیبایی که متناسب با حال و هوای این روزهاست در وبلاگشون گذاشتند  ، اگر دوست داشتید از اینجا بخونید ...

http://bargebibargi.fileave.com/DSC02445.JPG


http://bargebibargi.fileave.com/DSC02498.JPG


http://bargebibargi.fileave.com/DSC02512.jpg


پنج شنبه

کار و کار و کار ....

تمرین و تمرین و تمرین .....

سر درد و سر درد و سر درد .....

http://www.panhala.net/Archive/No%20Other%20Kind%20of%20Light.jpg

امروز یک نوشته از یکی از دوستان خوندم که به دلم نشست . این دوست من جالبی نوشته هاش اینه که در اول نوشته ّ، گیر افتادن انسان توی گرداب ها و سختی های زندگی رو نشون میده و درآخر ، یک روزنه ی نور به شما نشون میده ... یه کاری میکنه که همیشه من انتهای نوشته اش لبخند روی لبهام بشینه ... از اینجور نوشته ها خوشم میاد . از نوشته ای که سر تا سر نا امیدی و غصه است فراری ام ... اگه دوست داشتید از اینجا بخونیدش ...

سه شنبه و چهارشنبه .....

عجب روزها سریع و بدون اینکه مهلتی به آدم بده میگذره ... روزهای 3 شنبه اوج روزهای فعالیت من هست و برای همین اصلا دیروز نشد بیام این ورا و حتی 1 خط بنویسم ... فکر کنم اتفاقات خوبی داره میافته توی یک راهی که مدت ها درگیرش بودم و نمی دونستم چه مسیری را انتخاب کنم بالاخره دیروز به یه نتایجی رسیدم ....

توی وبلاگ یکی از دوستان ( معرفت ) جمله ی جالبی خوندم ... برای شما هم می نویسمش :

بهشت مائده ای است نهاده، تا خود عاشقان بهشت کدامند و عاشقان خدا کدام؟


دو شنبه شب یلدا ....

معمولا شب یلدا تفال ی میزنیم به حافظ ... این بار من برای شما تفالی زدم به غزلیات سعدی ... تقدیم به دوستان عزیزم :


جان ندارد هر که جانانیش نیست هر که را صورت نبندد سر عشق گر دلی داری به دلبندی بده کامران آن دل که محبوبیش هست چشم نابینا زمین و آسمان عارفان درویش صاحب درد را ماجرای عقل پرسیدم ز عشق درد عشق از تندرستی خوشترست هر که را با ماه رویی سرخوشست خانه زندانست و تنهایی ضلال                  
تنگ عیشست آن که بستانیش نیست صورتی دارد ولی جانیش نیست ضایع آن کشور که سلطانیش نیست نیکبخت آن سر که سامانیش نیست زان نمی​بیند که انسانیش نیست پادشا خوانند گر نانیش نیست گفت معزولست و فرمانیش نیست گر چه بیش از صبر درمانیش نیست دولتی دارد که پایانیش نیست هر که چون سعدی گلستانیش نیست

یک شنبه 5:36 بعد از ظهر

بعد از یک روز پرکار و امتحان و ....  ساعت 4 رفتم کلاس ... کلاس در مورد خلاقیت و توانمندی بود :جلسه ی توجیهی ، اما نمی دونم چرا آقای سخنران گیر داده بود به وحشی بودن و بی تمدن بودن آمریکایی ها و انگلیسی ها ! ما که نفهمیدیم !!!

اصلا من فکر میکنم باید فارغ از گیر دادن به بقیه خودمون رو درست کنیم ! اصلا به ما چه که دیگران چی هستند !!! کار سختیه ؟؟؟

یک عکس هم تقدیم میکنم به همه ی دوستان ... یادگار دقایقی که امروز کنار زاینده رود قدمی زدم ...

http://bargebibargi.fileave.com/weblog.jpg

شنبه 12:21 بعد از نیمه شب

امروز صبح کلاسی که دارم با بچه های کم توان ذهنی است ... روزهای اولی که به این مدرسه رفتم ، با دیدن این بچه ها و دل صافی که دارند و وضعیتی که براشون به خاطر دیر آموز بودنشون پیش اومده خیلی ناراحت بودم ... گاهی از بس فکر میکردم به آینده ی این بچه ها ، کلافه می شدم . تا  یک روز از یکی از دوستان پیامی به من رسید که : همگان را به صورت تجلیات مختلف خداوند یکتا ببینید . لامپ های مختلف با قدرت ها و رنگ های متفاوت ، همگی توسط یک جریان الکتریسه تغذیه می گردند ...

فکر می کنم از اون روز خیلی آروم گرفتم ... همه به یک جا متصلیم ... خدایی که این بچه ها را اینگونه آفریده حتما مواظبشون هست ... قسمت بد زندگی این بچه ها اینه که اونها معمولا در خانواده هایی هستند که فرهنگ بسیار پایینی دارند ... من که عضو کوچکی از خانواده ی این مدرسه هستم اما فکر می کنم معلمانی که در این مدرسه با این اشتیاق و دلسوزی کار میکنند واقعا فرستادگانی از جانب خداوندند ...



+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 0:32 توسط نازنین |