تبليغاتX
برگ بی برگی
برای خواندن قسمت های قبلی داستان شیر و نخجیران اینجا کلیک کنید

سلام به دوستان عزیزم

در قسمت های قبل خواندیم که وقتی نوبت خرگوش شد تا به پیش شیر رود ، به فکر چاره افتاد و به نخجیران گفت که من فکری دارم . نخجیران به او گفتند حالا تو چه چاره ای برای این کار اندیشیده ای ؟ با ما در این امر مشورت کن ...  در این بخش جواب خرگوش را در مقابل نخجیران می خوانیم که در مورد درست بودن یا نادرست بودن مشورت است .


منع كردن خرگوش ، آن راز ، ایشان را

گفت: هر رازی نشاید باز گفت
جفت طاق آید گهی، گه طاق جفت

خرگوش گفت : هر رازی را نمی شود بازگو کرد زیرا ممکن است گاهی به جای درست شدن ، کار خراب شود . و یا دوست راز تو را فاش کند .

 طاق : ناخوشایند ، جفت : خوش آیند .

از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه

تو ممکن است از روی صفا و یکرنگی با دوست حرف بزنی اما آنچه میگویی اگر برای دوست زیان آور باشد یا حسادت پیش آورد ، آینه ی دل او را تیره میکند .در آن صورت راز تو را فاش خواهد کرد یا کاری به زیان تو انجام خواهد داد .**


در بیان این سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
كین سه را خصم است بسیار و عدو
در كمینت ایستد ، چون داند او
ور بگویی با یكی دو ، الوداع
كلُ سِر جاوز الاثنین شاع

در اینجا مولانا به این مسئله اشاره می کند که : رفت و آمدها و دارایی ها و مذهب خود را از برخی مردم باید پنهان داشت زیرا ممکن است افکار تو را بر زیان خود بدانند و برای آزار تو یا دزدیدن مال تو در کمین بایستند . اگر این مسائل را به مردم بگویی ، دیگر آنها از دست رفته اند ( الوداع ) و هر رازی گفته شود دیگر راز نیست . هر رازی که از بین دو لب خارج شود شایع می شود ، یا هر دو رازی که آن را بیش از 2 نفر بدانند .

 
گر دو سه پرنده را بندی به هم
بر زمین مانند محبوس از الم

خرگوش می گوید که مشورت کردن مثل این است که چند پرنده را به هم ببندید و آنها دیگر نمی توانند پرواز کنند . آدم هم وقتی می خواهد افکار دیگران را به کارگیرد از افکار خود هم باز میماند .


مشورت ، دارند سرپوشیده خوب
در كنایت ، با غلط افكن ، مشوب
مشورت كردی پیمبر، بسته سر
گفته ایشانش جواب و بی خبر
در مثالی بسته گفتی رای را
تا نداند خصم، از سر پای را
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سؤالش می نبردی غیر، بو

مشورت را مردم آگاه می پسندند به شرط آنکه سرپوشیده ( سربسته ) با بیان کنایه آمیز و آمیخته با سخنان خارج از مطلب اصلی صورت بگیرد و خلاصه مشورت کننده هدف اصلی خود را آشکار نگوید . پیامبر نیز با همین روش مشورت می کرد و اگر طرف صحبت دشمن او هم بود ، باز جواب مناسب  را به او می داد و از سوالش بو نمیبرد که هدف او چیست .


** : یکی از دوستان خوب و صاحب نظر ( جناب وردیانی ) در مورد این بیت فرمودند :

سلام
بسيار عالي البته بد نبود به معني ظاهري اين بيت هم اشاره اي مي شد
از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه
كه اشاره به اين دارد وقتي در آينه مي دميم اصطلاحا آينه بخار مي گيرد وكدر مي شود حضرت مولانا در يكي از غزلياتش مي فرمايد:
دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زني او روي خود پنهان كند

در ضمن دوستانی عزیزی که مایل هستند با فرستادن ایمیل آنها را از به روز شدن وبلاگ مطلع کنم در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوند .

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:6 توسط نازنین جمشيديان |

سلام به دوستان عزیز
در بخش های قبلی خواندیم که نخجیران که از دست شیر خسته شده بودند و نمی توانستند با دل راحت به دشت بیایند ، به شیر پیشنهاد دادند که ما هر کدام به قید قرعه و سر وقت روزانه پیش تو می آییم تا تو نخواهی به شکار ما بیایی .  بعد از صحبت هایی که در مورد توکل و جهد بین آنها رد و بدل شد ، شیر بالاخره قبول کرد تا روزانه سهم خود را دریافت و به شکار نرود . بعد از مدتی قرعه به نام خرگوش افتاد و خرگوش به فکر چاره افتاد ...

باز طلبیدن  نخجیران از خرگوش سّر اندیشۀ او را
بعد از آن گفتند: كای خرگوش چُست
در میان آر آنچه در ادراك توست
ای كه با شیری تو در پیچیده ای
باز گو رائی كه اندیشیده ای
مشورت ادراك و هشیاری دهد
عقلها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغمبر:" بكن ای رای زن
مشورت كالمستشار مؤتمن "

نخجیران به خرگوش گفتند که ای خرگوش چالاک به ما هم بگو چه در ذهن داری .

سپس به این مسئله اشاره میکنند که مشورت باعث بالا رفتن عقل و اندیشه می شود و از رای ما نیز استفاده کن . و برای تایید سخن خودشان از حدیثی منسوب به پیامبر استفاده می کنند .

حدیث : المُستَشیرُ مُعانُ و المستشارُ موتَمَنُ .

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:44 توسط نازنین جمشيديان |

فهرست مطالب

با سلام به دوستان عزیز

مولانا در این بخش تصمیم میگیره به ادامه ی داستان بپردازه اما دوباره قبل از رفتن به ادامه ی داستان مسائلی را عنوان میکنه :

ذكر دانش خرگوش ،  و بیان فضیلت و منافع دانستن

این سخن پایان ندارد ، هوش دار
گوش سوی قصۀ خرگوش دار
گوش ِ خر بفروش و، دیگر گوش، خر
كین سخن را در نیابد گوش خر
رو تو روبه بازی خرگوش بین
مكر و شیر اندازی خرگوش بین
مولانا تصمیم میگیرد به ادامه ی داستان شیر و خرگوش بازگردد  و به شما توصیه میکند که با گوشی دیگر این مطالب را بشنوید زیرا گوش خر که همان کنایه از گوش ظاهری است ، قادر به فهم این مسائل غیر مادی نیست . منظور مولانا رها کردن نادانی است ، و از شما می خواد که   به ادامه ی داستان بروید و ببینید که چه نیرنگی خرگوش برای از پا در آوردن و شکست شیر به کار برد .

خاتم ملك سلیمان است علم
جمله عالم صورت و، جان است علم
آدمی را زین هنر ، بیچاره گشت
خلق دریاها و، خلق كوه و، دشت
زو پلنگ و شیر ، ترسان همچو موش
زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش
زو پری و دیو ساحل ها گرفت
هر یكی در جای پنهان جا گرفت
خاتم ملک سلیمان مطابق روایات انگشتری است که نفوذ فرمانروایی سلیمان به آن بستگی داشته است . تعبیر مولانا این است که علم هم چنین خاصیتی دارد . "هنر" اشاره به همین علم یا کاربرد آن است . از نظر مولانا علم و آگاهی و هنر به کار بردن آن  ، تمام حیوانات بر و بحر و دیو و پری را مطیع انسان می کند . دانش بشری ، هم نهنگ را در نگرانی و اضطراب می اندازد و هم دریا را منقلب می کند . صفرا در اینجا به معنی خشم و اظطراب ، و جوش به معنای پریشانی و هیجان است .
زیست شناسی قدیم کیفیت حیات را مبتنی بر چهارگونه خلط ( صفرا ، سودا ، خون و بلغم ) می دانست  و حالات روحی گوناگون را نتیجه ی  غلبه ی یکی از این اخلاط می شمرد .

آدمی را دشمن پنهان بسی است
آدمیّ با حذر، عاقل كسی است
خلق ، پنهان زشتشان و خوبشان
میزند در دل به هر دم كوبشان
بهر غسل، ار در روی، در جویبار
بر تو آسیبی زند  در آب ، خار
گر چه پنهان خار در آب است پست
چونكه در تو می خلد، دانی كه هست
آدمی دشمن پنهان ، زیاد دارد و انسانی که با احتیاط عمل کند ،  عاقل است . موجودات ، خوب و بدشان خواه ناخواه در درون ما و زندگی و روح ما اثر میگذارند و مثل خار در دل می کوبند و فرو میروند و بسیاری از این مخلوقات که در ما اثر میگذارند ، ما به آنها توجه نداریم و گویی از ما پنهان هستند .

خارخار وحی ها و وسوسه
از هزاران كس بود، نی یك كسه
باش ، تا حسهای تو مبدل شود
تا ببینیشان و مشكل حل شود
تا سخن های كیان رد كرده ای؟
تا كیان را، سرور خود كرده ای؟                                                                                            
خارخار : خارش ، و به کنایه از نگرانی و اضطراب است .
"وحی" :  در اینجا خاطر و اندیشه ای است که موجب خیر شود .
"وسوسه" :  خارخار یا خاطری است که سبب شر و گمراهی گردد .
 مولانا می گوید : این تاثیر خوب و بد به مرور زمان و از هزاران کس در درون ما پدید می آید تا سرانجام یک برخورد یا سخن موجب ظهور نیکی یا بدی می شود .تامل کن ، صبر کن تا حواس مادی و این جهانی تو تبدیل به حواس معنوی شود و اسرار را بتوانی دریابی ، آن وقت هزاران کس و تاثیر آن را میبینی و متوجه میشوی که هر عمل تو نتیجه ی روابطی است که در گذشته با مردم داشته ای .
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:20 توسط نازنین جمشيديان |

سلام به دوستان عزیز

در این بخش تصمیم گرفتم قبل از نوشتن ادامه ی داستان ، یک غزل از دیوان شمس برای شما بنویسم . به گفته ی دکتر شفیعی کدکنی در انتساب این غزل به مولانا جای تردید است و به احتمال قوی این غزل سروده ی "شرف الدین عبدالله زکی " یکی از معاصران مولانا است . وی از افراد برجسته ی خاندان معروف " آل بنجیر" بود . اما به هر حال چون از غزلیات مورد علاقه ی من هست برای شما هم می نویسم : 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو : "دریغ ، دریغ"!
به دوغ دیو در افتی ، دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو :"فراق ، فراق!"
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو:"وداع ، وداع!"
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب ، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب بود ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی ازاین سوی آن طرف بگشا
که های و هوی تو در جو لامکان باشد

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:43 توسط نازنین جمشيديان |

فهرست مطالب

در قسمت قبل خواندید که وقتی در بین حیوانات نوبت خرگوش رسید تا خوراک شیر شود ، او گفت که من حیله ای دارم که هم ما هم آیندگانمان را از این دردسر رهایی بخشد . در جواب خرگوش نخجیران گفتند که بزرگتر از تو هم نتوانسته کاری کند آن وقت تو می خواهی حیله ای سوار کنی ؟؟ در جواب خرگوش می گوید :

 

جواب خرگوش نخجیران را

 

گفت: ای یاران !  حقم الهام داد

مر ضعیفی را قوی رایی فتاد

به الهام حق موجودی ضعیف دارای فکری قوی شده است .

 

آنچه حق آموخت مر زنبور را

آن نباشد شیر را و گور را

خانه ها سازد پر از حلوای تر

حق بر او آن علم را بگشاد در

یک زنبور کاری می کند که از شیر و حیوانات بزرگ جنگل ساخته نیست . این که زنبور کندوها را پر از عسل می کند ، از روی علمی است که پروردگار به او آموخته است .

 

آنچه حق آموخت كرم پیله را

هیچ پیلی داند آن گون حیله را ؟

ابریشم سازی کرم پیله نمونه دیگری از این تعالیم و الهام حق است .

 

آدم خاكی ز حق آموخت علم

تا به هفتم آسمان افروخت علم

نام و ناموس ملك را درشكست

كوری آن كس که در حق ، درشك است

انسان با علم و الهام حق به مقامی میرسید که دانش او آسمان هفتم را نیز  شناخت و دانش او تمام هستی را در بر گرفت و نام و آوازه اش از فرشتگان هم بیشتر شد .

 

زاهد ششصد هزاران ساله را

پوز بندی ساخت، آن گوساله را

تا نتاند شیر علم دین كشید

تا نگردد گرد آن قصر مشید

در مقابل فرشته ای هم بود که مطابق روایات ششصد هزار سال عبادت کرده بود اما سر از فرمان حق پیچید و به آدم سجده نکرد . پروردگار او ( ابلیس ) را شایسته ی آگاهی از "علم دین" و اسرار غیب ندانست و برایش پوزه بندی ساخت تا نتواند از این " شیر علم دین " بنوشد و "گرد این قصر بلند پایه بگردد " .

 

علمهای اهل حس شد پوزبند

تا نگیرد شیر از آن علم بلند

قطرۀ دل را یكی گوهر فتاد

كان به دریا ها و گردون ها نداد

آگاهی و رشد ذهنی دو صورت دارد : یا از راه علوم ظاهری و این جهانی است که طبعا آگاهی محمدود ه عالم ماده است ( علم های اهل حس ) . یا علمی است مبتنی بر رابطه ی بنده با پروردگار که مرحله ی کمالی آن آگاهی از اسرار غیب است ( علم بلند ) کسی که علم مادی به نظر او علم میآید ، همین برایش پوزه بندی می شود که نمی تواند از شیر "علم دین " بنوشد . اما از طریق "دل" و رابطه ی معنوی به حقایق می توان رسید . در دل کوچک ما که یک قطره بیش نیست ، گوهری پنهان است که آن را خداوند به دریا ها و گردون های علم اهل حس نداده است . این گوهر ، معرفت و شناخت اسرار الهی است . همین است که حافظ می گوید :

فرشته عشق نداند که چیست ، قصه مخوان

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

 

چند صورت آخر ای صورت پرست !

جان بی معنیت از صورت نرست ؟

گر به صورت، آدمی انسان بُدی

احمد و بو جهل، خود یكسان بُدی

ای که فقط به ظواهر نگاه میکنی تا کی می خواهی در بند ظواهر باشی ؟ اگر انسان با ظاهر انسان بود ، پس محمد و ابوجهل ( دشمن پیامبر) هم یکسان بودند .

 

نقش بر دیوار مثل آدم است

بنگر ، از صورت چه چیز او كم است ؟

جان كم است آن صورت با تاب را

رو بجو آن گوهر كمیاب را

اگر تصویر مانند انسان را بر روی یک دیوار بکشیم ، نگاه کن ببین چه تفاوتی با انسان دارد ؟ آن صورت درخشان و زیبا "جان " کم دارد . برو و آن گوهر کمیاب که همان جان شایسته ی ادراک حقایق الهی است را بجو .

 

شد سر شیران عالم جمله پست

چون سگ اصحاب را دادند دست

چه زیانستش از آن نقش نفور؟

چونكه جانش غرق شد در بحر نور

باز در این ابیات مقایسه ای است میان صورت و معنا ، یا ظاهر و باطن . در برابر سگ اصحاب کهف ، شیران عالم سرافکنده اند و احساس حقارت دارند . چون جان او به اصحاب کهف پیوسته است ، صورت نفرت انگیز یک سگ برای او زیان آور نیست  .

 

وصف و صورت نیست اندر خامه ها

عالِم و عادل بود در نامه ها

عالِم و عادل همه معنی است ، بس

كش نیابی در مكان و پیش و پس

می زند بر تن ز سوی لامكان

می نگنجد در فلك خورشید جان

در قلم ها ( خامه ها ) توصیف و تظاهر مفاهیم کلمات وجود ندارد . روی کاغذ این مفاهیم تصویر می شود . منظور این است که عالم بودن و عادل بودن باید در باطن شخص باشد نه در الفاظی که بر روی کاغذ می آید . خصلت خوب ( یا بد ) یک امر معنوی است و مردم در نامه ها برای ابراز احترام ، از خصال خوب سخن می گویند نه از صفات ظاهری و جسمی . این معانی و خصائل و فضائل از عالم غیب ( لامکان ) بر تن ما می تابد اما جان ( همین فضائل و معانی ) در درون فلک که عالم ماده است نمی گنجد و به همین دلیل تجسم و تصویر فضایل در عالم ماده امکان ندارد .

 

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 19:7 توسط نازنین جمشيديان |