فهرست مطالب وبلاگ

غزليات شمس

متفرقه

English

کانال برگ بی برگی در تلگرام :  https://telegram.me/bargebibargi

 

Google
در اين وبلاگ در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸ساعت 18:40 توسط جمشیدیان

 

در قسمت قبل خواندیم که کر به عیادت بیماری رفت و از آنجا که تمام صحبت ها را حدس زده بود و اشتباه از آب در آمد باعث عصبانیت بیمار شد و خودش خوش و خندان به خانه بازگشت !

بیمارِ خشمگینِ داستانِ ما به دنبال دشنام هایی بود تا برای کر پیغام کند و آتش خشم ش را با آن فرو نشاند.
بیمار از این ناراحت بود که وقتی آن فرد برای عیادت آمد و آن حرف ها را زد مغزش کار نکرده تا جواب درستی کف دست او بگذارد و انتقام حرف هایش را بگیرد...

در این میان مولانا نیز به ما سفارشی در باب فرو خوردن خشم می کند که : وقتی غذای بد می خوریم و حالمان به هم می خورد، معده مان شسشتو پیدا می کند اما اگر خشم مان را فرو خوریم (کظم غیظ) پاداش شیرینی در ازای آن به ما داده می شود .

3391 خاطرِ رنجور جویان شد سَقَط (دشنام)
تا که پیغامش کند از هر نَمَط (نمونه)
چون کسی که خورده باشد آش بد
می‌بشوراند دلش تا قی کند
کَظمِ غِیظ این است: آن را قی مکن (فرو خوردن خشم)
تا بیابی در جزا شیرین سُخُن
چون نبودش صبر، می‌پیچید او
کین سگ زن‌روسپیِ حیز کو؟ (هیز{مرد}=روسپی{زن} )
تا بریزم بر وی آنچه گفته بود
کان زمان شیرِ ضمیرم خفته بود
چون عیادت بهرِ دل‌آرامی است
این عیادت نیست، دشمن کامی است
تا ببیند دشمن خود را نزار
تا بگیرد خاطر زشتش قرار

 

مولانا پس از تمام شدن داستان به نتیجه گیری از آن می پردازد و اینگونه موضوع را عنوان می کند:
چه بسیار افرادی که حتی در طاعت گمراه شده اند و دل به رضایت و خشنودی خدا و ثواب آن داده اند، در صورتی که خودِ عبادت آنها در نهان، معصیت است! مانند کر که فکر می کرد کار نیکویی انجام داده اما در اصل بیمار را رنجانده و در آتش خود گرفتار آمده بود.

سپس مولانا اشاره کوچکی به این حکایت نقل شده از ابوهُریره می کند:
پيامبر وارد مسجد شد، مردي نيز وارد مسجد شد و نماز گزارد، سپس به حضور پيامبر آمد و سلام كرد. پيامبر سلام او را پاسخ گفت و فرمود: برگرد و دو مرتبه نماز بخوان، رفت و نماز گزارد و به سوي پيامبر بازگشت، پيامبر نيز فرمود: برگرد باز نماز بگزار، اين كار سه بار تكرار شد، سرانجام آن مرد عرض كرد: سوگند به خدايي كه تو را به حق مبعوث كرده است، من جز آنچه انجام مي‌دهم، چيزي نمي‌دانم، چه بهتر كه نماز را به من بياموزي.
در اين هنگام پيامبر فرمود: هرگاه به نماز ايستادي تكبير بگو، سپس آنچه از آيات قرآن مي‌داني، بخوان، سپس ركوع كن به گونه‌ای كه بدنت آرام گردد...

سپس مولانا می فرماید که به دلیل دور شدن از همین خوف ها و ریا ست که ما همیشه در نمازمان "اهدنا صراط المستقیم" می خوانیم.
با حدس هایی که کَر زد، دوستی دیرینه شان را به باد فنا داد. تازه این حدس در مورد مسائل مادی بود. حالا فکر کنید بخواهیم در مورد مسائلی مانند وحی الهی که با حس زمینی درک نمی شود حدس و گمان بزنیم. این مسائل نیاز به گوش باطن دارد که در اکثریت ما این گوش، سنگین و ناشنوا ست .

3398 بس کسان کایشان ز طاعت گُمره اند
دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود، حقیقت معصیت باشد خفی
بس کَدِر کان را تو پنداری صفی (صاف و روشن)
همچو آن کر، کو همی پنداشته ست
کو نکویی کرد و آن بر عکس جَست
او نشسته خوش که: "خدمت کرده‌ام
حق همسایه بجا آورده‌ام"
بهر خود او آتشی افروخته ست
در دل رنجور و خود را سوخته ست
فاتَّقوُا النّار الَّتی اَوقَدتُمُ (بپرهیزید از آتشی که خود افروخته اید)
اِنَّکُم فِی المَعصِیَه اِزدَدتُمُ (راستی شما همواره بر گناه خود افزوده اید)
گفت پیغمبر به یک صاحب‌ریا:
"صَلِّ، اِنَّک لَم تُصَلَّ یا فَتی" (اشاره به روایت ابوهریره از پیامبر)
از برای چارهٔ این خوفها
آمد اندر هر نمازی اِهدِنا
کین نمازم را میامیز ای خدا
با نماز ضالّین و اهلِ ریا
از قیاسی که بکرد آن کر گُزین
صحبت ده‌ساله باطل شد بدین
خاصه ای خواجه! قیاس حسِّ دون
اندر آن وحیی که هست از حد فزون
گوش حسِّ تو به حرف ار در خور است
دان که گوشِ غیب‌گیر تو کر است

 


برچسب‌ها: عیادت_کر, مثنوی, مولانا, دفتر_اول, همسایه_رنجور
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:22 توسط جمشیدیان |

مولانا در دفتر اول مثنوی حکایت از فرد ناشنوایی می کند که از بیماری همسایه اش خبر دار شد و تصمیم گرفت به عیادتش رود. چون نمی شنید، بر آن شد که حدس بزند بیمار در جواب سوال هایش چه خواهد گفت و بر اساس آن، جواب هایی آماده کرد. 

مثلا گفت اول حالش را می پرسم و در جوابش می گویم خدا را شکر.
می پرسم چه خوردی و نوش جان می گویم.
از طبیبش می پرسم و می گویم که نیک قدم است.
برای خود جواب ها را آماده کرد و به عیادت روان شد ...

 

3374 آن کری را گفت افزون مایه‌یی
که: "تو را رنجور شد همسایه‌ای"
گفت با خود کر، که: "با گوش گران
من چه دریابم ز گفت آن جوان؟!
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا. نیست بُد (چاره)
چون ببینم کان لبش جنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خَود
چون بگویم: چونی ای محنت‌کشم؟
او بخواهد گفت نیکم، یا خوشم
من بگویم: شکر! چه خوردی اَبا؟ (آش)
او بگوید: شربتی، یا ماش با
من بگویم: صحّه، نوشَت. کیست آن
از طبیبان پیش تو؟ گوید: فلان
من بگویم: بس مبارک‌پاست او
چونک او آمد، شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما
هر کجا شد، می‌شود حاجت روا"
این جواباتِ قیاسی راست کرد
پیش آن رنجور شد آن نیک‌مرد

اما حدس های او هیچ کدام درست نبود و ماجرا به گونه ای دیگر رقم خورد ....

از بیمار حالش را پرسید، اما همین جا اشتباه اول رخ داد زیرا بیمار در جواب گفت که در حال مرگ است و ناشنوا که فکر می کرد بیمار جواب دیگری داده در جوابش گفت: شُکر !

بیمار از این جواب ناراحت شد و گفت: انگار این فرد با من مشکلی دارد ! آخر این چه جوابی بود ؟!؟
سپس ناشنوا، از بیمار سوال بعدی را در مورد خوراکش پرسید و جواب بیمار "زهر" بود و دوباره ناشنوا گفت: نوش جان !
خلاصه داستان به همین منوال ادامه پیدا کرد و تمام حدس های ناشنوا اشتباه از آب در آمد و خودش از همه جا بی خبر خوشحال و راضی از عیادت به منزل بازگشت اما بیمار از خشم به خود می پیچید ....

3384  گفت: "چونی؟" گفت: "مُردم" گفت: "شکر"
شد از این، رنجور پر آزار و نُکر (ناخوش)
کین چه شکر است؟ او مگر با ما بَد است؟
کر قیاسی کرد و آن کژ آمده ست
بعد از آن گفتش: "چه خوردی؟" گفت: "زهر"
گفت: "نوشت باد". افزون گشت قهر (خشم)
بعد از آن گفت: "از طبیبان کیست او
که همی‌آید به چاره پیش تو؟"
گفت: "عزرائیل می‌آید، برو!"
گفت: "پایش بس مبارک. شاد شو"
کر برون آمد، بگفت او شادمان:
"شکر، کِش کردم مراعات این زمان"
گفت رنجور: "این عَدُوِّ جانِ ماست
ما ندانستیم کو کانِ جفاست"

ادامه دارد....


برچسب‌ها: عیادت_کر, مثنوی, مولانا, دفتر_اول, همسایه_رنجور
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:17 توسط جمشیدیان |

این بخش ادامه ی صحبت های مولانا در بخش قبل، درباره نقش پیر در طی مسیر سالک است.

پیامبر به حضرت علی فرمود: ای علی درست است که تو پهلوان پر دلی هستی اما به این خصوصیت خود تکیه مکن و در سایه ی عاقلی قرار گیر تا تو را در راه حق ، یاور باشد نه کسی که فقط به نقل معلومات و اخبار می پردازد.

سایه ی پیر همچون کوه قاف بر زمین سایه افکنده و روحش بر بلندای آسمان معنا در پرواز است . او خورشیدی است که لباس بشر بر تن کرده و من نمی توانم وصف او را آنطور که باید و شاید بیان کنم اما تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

از انسان ها هر کدام در طاعتی مشغول اند ، اما تو در سایه ی پیرِ عاقلی قرار گیر که از همه ی طاعت ها بهتر است و به حرف او تسلیم باش، دست او را دست خدا بدان  و مانند موسی عمل نکن. سپس به داستان خضر ( پیر) و موسی ( سالک ) اشاره می کند که قرار بود موسی ، خضر را همراهی کند اما چون سه بار موسی به خضر در مورد کارهایی که انجام داد اعتراض کرد ، خضر دیگر همرهی او را نپذیرفت .

 دست پیر همراه غایبان نیز هست و آنها که دورند نیز برکت او شامل حالشان می شود، دیگر چه برسد به آنها که نزدیک و در کنار او هستند.  

پس از این که پیر را گزیدی، در مقابل حرف های او نازک دل و شکننده نباش، زیرا فلز برای آینه شدن نیاز به صیقل دارد و آینه شدن، دشوار...

 

وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه، که : چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص، تا از همه پیش‌قدم‌تر باشی

 

2972 گفت پیغمبر علی را کای علی!

شیر حقی، پهلوان پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتماد

اندر آ در سایهٔ نخل امید

اندر آ در سایهٔ آن عاقلی

کش نداند بُرد از ره ناقلی

ظِلّ او اندر زمین چون کوه قاف

روح او سیمرغ بس عالی‌طواف

گر بگویم تا قیامت نعتِ او

هیچ آن را مقطع و غایت مجو

در بشر روپوش کرده ست آفتاب

فهم کن. والله اعلم بالصَّواب

یا علی! از جملهٔ طاعات راه

بر گزین تو سایهٔ خاصِ اِله

هر کسی در طاعتی بگریختند

خویشتن را مَخلصی انگیختند

تو برو در سایهٔ عاقل گریز

تا رهی زان دشمنِ پنهان‌ستیز

از همه طاعات اینَت بهتر است

سَبق یابی بر هر آن سابق که هست

چون گرفتت پیر، هین! تسلیم شو

همچو موسی زیر حکم خضر رو

صبر کن بر کارِ خضری بی نفاق

تا نگوید خضر: "رو هذا فراق"

گرچه کشتی بشکند، تو دم مزن

گرچه طفلی را کُشد، تو مو مَکَن

دست او را، حق چو دست خویش خواند

تا "ید الله فوق ایدیهم" براند

دست حق میرانَدَش، زنده‌ش کند

زنده چه بود ؟ جان پاینده‌ش کند

هرکه تنها، نادرا، این ره بُرید

هم، به عَونِ همت پیران رسید

دست پیر از غایبان کوتاه نیست

دست او جز قبضه الله نیست

غایبان را چون چنین خِلعت دهند

حاضران از غایبان لا شک به‌اند

غایبان را چون نواله می‌دهند

پیش مهمان تا چه نعمت ها نهند

کو کسی کو پیش شه بندد کمر

تا کسی کو هست بیرون سوی در؟

چون گُزیدی پیر، نازک‌دل مباش

سست و ریزیده چو آب و گل مباش

ور به هر زخمی تو پر کینه شوی

پس کجا بی‌صیقل آیینه شوی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ساعت 9:19 توسط جمشیدیان |

مولانا در ابیات زیر به اهمیت وجود پیر در مسیر سیر الی الله و نگهداری از خود در برابر هوای نفس می پردازد.

در ابتدا چند بیتی در باب حسام الدین می سراید که در نظر مولانا، خداوند در وجود او نوری ذاتی نهاده، و هر چه از دل مولانا می جوشد به واسطه ی وجود اوست.

مولانا به این نکته اشاره می کند که پیر دقیقا خودِ راه و اگر خلق تیرماه باشند پیر عین تابستان است (از لحاظ گستردگی). خلق شب اند و پیر ماه روشنگر تاریکی. مولانا می گوید که شاید من نام  "پیر" را استفاده می کنم اما در حقیقت او بخت جوانی است و در مسیر حق، پیر است نه از گذر ایام.

پیر، ازلی و ابدی و مانند یک دُرّ بی همتاست. مانند شراب که هر چه کهنه تر می شود اثر مست کنندگی بیشتری دارد، پیر نیز شراب کهنه ای از جانب خداست.

پیر را برای طی مسیر بگزین که این راه بدون او بس پر خطر و آفت است. در راهی که تو بارها رفته ای، بدون پیشگام آشفته ای، چه برسد به این راه که تا به حال آن را نپیموده ای! اگر سایه ی او بر سر تو در این راه نباشد بانگ غول تو را سرگشته خواهد کرد (در قدیم اعتقاد بر این بود که در بیابان "غول" افرادی را که تنها و بدون کاروان مانده اند گمراه کرده و با صداهایی آنها را فریب می دهد تا در بیابان سرگشته و هلاک شوند)

از قرآن بشنو (نُبی) گمراهی در راه ماندگان را که چگونه به دست شیطان از جاده دور افتادند. آنها را ببین و عبرت گیر و گردن خر نفس خود را بگیر و به راه هدایت کن. اگر از نفس خود غافل شوی مانند خری است که همیشه سر به سوی علفزار(لذات دنیا) دارد و با دمی غفلت تو را فرسنگ ها از راه درست منحرف می کند. اگر حتی راه درست را نمی دانی با نفس خود مشورت کن و راه خلاف آنچه گفته را برگزین. با هوای نفس و آرزوها کمتر دوستی کن و بدان که هیچ چیز جر سایه ی همرهان خوب نمی تواند تو را در این مسیر از گمراهی نجات دهد .

 

در صفت پیر و مطاوعت وی

 

2947 ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر

یک دو کاغذ، بر فزا در وصف پیر

گرچه جسم نازکت را زور نیست

لیک بی خورشید ما را نور نیست

گرچه مصباح و زجاجه گشته‌ای

لیک سرخیل دلی، سررشته‌ای

چون سر رشته به دست و کام توست

دُرّهای عِقدِ دل ز انعام توست

بر نویس احوال پیر راه‌دان

پیر را بگزین و عین راه دان

پیر تابستان و خلقان تیر ماه

خلق مانند شب اند و پیر ماه

کرده‌ام بخت جوان را نام پیر

کو ز حق پیر است، نز ایّام پیر

او چنان پیر است کش آغاز نیست

با چنان دُرّ یتیم، انباز نیست

خود قوی‌تر می‌شود خُمر کُهُن

خاصه آن خمری که باشد مِن لَدُن

پیر را بگزین، که بی پیر این سفر

هست بس پر آفت و خوف و خطر

آن رهی که بارها تو رفته‌ای

بی قلاُووز، اندر آن آشفته‌ای

پس رهی را که ندیدستی تو هیچ

هین! مرو تنها، ز رهبر سر مپیچ

گر نباشد سایهٔ او بر تو گول

پس ترا سرگشته دارد بانگ غول

غولت از ره افگند اندر گزند

از تو داهی‌تر درین ره بس بُدند

از نُبی بشنو ضَلال رهروان

که چه شان کرد آن بِلیس بدروان

صد هزاران ساله راه از جاده دور

بردشان، و کردشان اِدبیر و عور

استخوانهاشان ببین و مویشان

عبرتی گیر و مران خر سویشان

گردن خر گیر و سوی راه کَش

سوی ره‌بانان و ره‌دانان خوش

هین! مَهِل خر را و دست از وی مدار

زان که عشق اوست سوی سبزه‌زار

گر یکی دم تو به غفلت واهِلیش

او رود فرسنگها سوی حشیش

دشمن راهست خر، مست علف

ای که بس خر بنده را کرد او تلف

گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست

عکس آن کن، خود بود آن راه راست

"شاوِروُهُنَّ" و آن گه "خالِفوا" ( با نفس خود مشورت کنید و خلاف آن را انجام دهید )

اِنَّ مَن لَم یعصِهُنَّ تالِفُ (کسی که از فرمان نفس سر نپیچد، زندگی او تلف و بی حاصل است)

با هوا و آرزو کم باش دوست

چون "یَضِلُّک عَن سَبیلِ الله" اوست (پیروی از خوای نفس مکن که تو را از راه خدا به در می کند)

این هوا را نشکند اندر جهان

هیچ چیزی، همچو سایهٔ همرهان

+ نوشته شده در جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵ساعت 13:20 توسط جمشیدیان |

مطالب قدیمی‌تر