
داستان این بخش "هدهد و سلیمان " است که به احتمال زیاد از مرزبان نامه گرفته شده است و البته مولانا طبق معمول داستان را با توجه به آنچه می خواسته بیان کند ، تغییر داده است .
این داستان در 3 بخش تقسیم شده است.

1210
قصۀ هدهد و سلیمان ، در بیان آن كه چون قضا آید ، چشم های روشن بسته می شود
چون سلیمان را سراپرده زدند
جمله مرغانش به خدمت آمدند
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یك یك به جان بشتافتند
جمله مرغان ترك كرده چیك چیك
با سلیمان گشته افصح من اخیك
چیک چیک : جیک جیک
افصح من اخیک : گویا تر از برادرت ، به کنایه بسیار آشنا و همزبان
همزبانی ، خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترك هم زبان
ای بسا دو ترك چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از هم زبانی بهتر است
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
جمله مرغان هر یكی اسرار خود
از هنر، وز دانش و از كار خود
با سلیمان یك به یك وامی نمود
از برای عرضه خود را می ستود
از تكبر نی و از هستی خویش
بهر آن تا ره دهد او را به پیش
چون بباید برده را از خواجه یی
عرضه دارد از هنر دیباجه ای
چون كه دارد از خریداریش ننگ
خود كند بیمار و کر و شل و لنگ
نوبت هدهد رسید و پیشه اش
و آن بیان صنعت و اندیشه اش
گفت :" ای شه ! یك هنر كان كهتر است
باز گویم" ، گفت :"كوته بهتر است "
گفت : "بر گو، تا كدام است آن هنر؟
گفت : "من آن گه كه باشم اوج بر،
بنگرم از اوج با چشم یقین
من ببینم آب در قعر زمین
تا كجای است و چه عمق استش چه رنگ؟
از چه می جوشد ؟ ز خاكی یا ز سنگ ؟
ای سلیمان !بهر لشكرگاه را
در سفر ، می دار این آگاه را"
پس سلیمان گفت :"ای نیکو رفیق!
در بیابان های بی آب عمیق ،
تا بیابی بهر لشکر آب را
در سفر سقا شوی اصحاب را "
سلام به دوستان عزیزم
امروز تصمیم گرفتم برای شما غزلی از دیوان شمس بنویسم ...
این غزل را به 2 تا از دوست های خوبم که خیلی غزلیات شمس دوست دارند تقدیم میکنم : گیسو و آب نما ی عزیز :
چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند
سر از پی آن باید تا مست بتی باشد
پا از پی آن باید کز یار تعب بیند
عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند
بیرون سبب باشد اسرار و عجایبها
محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند
عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو
چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند
ارزد که برای حج ، در ریگ و بیابانها
با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند
بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل
کز لعل لب یاری او لذت لب بیند
بر نقد سخن جانا! هین سکه مزن دیگر
کان کس که طلب دارد ، او کان ذهب بیند
بیرون سبب : قلمرو اراده ی الهی بیرون از قانون مندی های جهان است . انسان در طول تاریخ عادت کرده است که حدوث اشیا و وقوع افعال را ملازم و مقارن مجموعه ای از اسباب و صورت ها ببینند و برای هر امری صورتی و سببی تشخیص دهد.چشمی که فقط رابطه ی سبب و مسبب را میبیند و از بین این رابطه ها جهان را درک میکند ، محجوب از دیدن حق است زیرا حق تعالی بسیار عجایب و اسرار در آن سوی علت ها دارد به طوری که انسان را در تمام علت ها به شک می اندازد .
یغمای عرب : اشاره به رفتار اعراب که راه را بر کاروانیان حجاج می بستند و اموالشان را غارت می کردند .
کان ذهب : معدن طلا
در بخش قبل دیدیم که
خرگوش برای از بین بردن شیر مکر کرد و به او گفت که در راه شیری جلوی من و
دوستم را گرفت و گفت :" من پادشاه هستم" . بهتر است او را از سر راه خود
برداری چون اگر او باشد دیگر ما ( نخجیران ) نمی توانیم پیش تو بیاییم ...
شیر هم با خرگوش راهی شد تا شیر دیگر را از سر راه خود بردارد ...
در این بخش مولانا با بیان مکر خرگوش و فریب شیر به
یاد فریب خوردن انسان ها می افتد و به بیان مطالبی در این مورد می پردازد
. گاهی دشمنان به حرف هایی که ظاهر زیبایی دارند انسان را فریب داده و به
جای قند به او زهر می دهند و انسان فریب ظاهر او را می خورد . پس مولانا
نسبت به چنین فریبی هشدار میدهد ولی بعد به یاد مسئله ی مهم تری می افتد
که قضا و قدر است . مولانا میگوید اگر قضای الهی فریب خوردن تو را بخواهد
تو غیر از ظاهر چیز دیگری را نمی توانی ببینی و چاره ی آن را زاری و دعا و
توکل به خدا می داند تا خداوند چشم حقیقت بین را باز کند . و به این مسئله
اشاره می کند که گاهی خداوند برای اینکه قهر (خشم ) خود را نشان دهد ، به
یک انسان بی اهمیت ، حس مهم بودن می دهد و این حس خود باعث نابودی آن می
شود .
شروع از بیت 1189
جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او
گفت : "بسم الله ، بیا ، تا او كجاست؟
پیش در شو ، گر همی گویی تو راست
تا سزای او و صد چون او دهم
ور دروغ است این ، سزای تو دهم "
اندر آمد چون قلاووزی به پیش
تا برد او را به سوی دام خویش
سوی چاهی كو نشانش كرده بود
چاه مَغ را دام جانش كرده بود
قلاووز : فرمانده ی لشکر ( کلمه ی ترکی )
مَغ : عمیق
می شدند این هر دو تا نزدیك چاه
اینت خرگوشی چو آبی زیر كاه
آب ، كاهی را به هامون می برد
آب ، كوهی را –عجب!- چون می برد؟
دام مكر او ، كمند شیر بود
طرفه خرگوشی ، كه شیری می ربود
هر دو به سمت چاه میرفتند و عجب از مکر و حیله ی خرگوش ..
اگر آب برگ کاهی را به دشت ببرد جای تعجب نیست اما این عجیب است که آب کوهی را به دنبال خود بکشد .
اینت : حاکی از شگفتی
چوآب زیر کاه : مکار و حیله گر که انسان ندانسته در دام او می افتد .
طرفه : جالب - شگفت آمیز
هامون : صحرا – دشت
موسئی ، فرعون را با رود نیل
می كشد ،با لشكر و جمع ثقیل
اشاره به قصه ی موسی و عبور او و یارانش از رود نیل و غرق شدن سپاه فرعون که د رپی آنها می آمدند .
جمع ثقیل : سپاه انبوه ، سنگین
پشه ای نمرود را با نیم پر
می شكافد بی مُحابا درزِ سر
بی محابا : بدون ترس
درز سر : فرق سر یا حد فاصل تکه استخوان های جمجمه
حال آن كو قول دشمن را شِنُود
بین جزای آن كه شد یار حسود
حال فرعونی كه هامان را شنود
حال نمرودی كه شیطان را شنود
در این دو بیت مولانا می خواهد بگوید که گمراهان همه عاقبت بدی دارند .
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان ، گر چه ز دانه گویدت
گر ترا قندی دهد ، آن زهر دان
گر به تن ، لطفی كند ، آن قهر دان
چون قضا آید ، نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چون چنین شد ابتهال آغاز كن
ناله و تسبیح و روزه ساز كن
ناله می كن كای تو علام الغیوب
زیر سنگ مكر بد، ما را مكوب
در اینجا مولانا می گوید که فریب خوردن از دشمن و گمراه شدن هم باز قضای الهی است .
گر سگی كردیم ، ای شیر آفرین!
شیر را مگمار بر ما زین كمین
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی منه
اگر کار ناپاک از ما سر زد تو از ما بگذر و نفس و دشمن را بر ما غلبه نده
. وجود پاک ما را به صورتی در نیاور که مستحق آتش باشد و به آتش گناه و
ناپاکی و گمراهی ، صورت خوش آیند ( صورت آبی ) نده.
سگی کردیم : کار ناپاک از ما سر زد
آب خوش : وجود پاک
از شراب قهر ، چون مستی دهی
نیست ها را صورت هستی دهی
چیست مستی ؟بند چشم از دید چشم
تا نماید سنگ گوهر ، پشم یشم
چیست مستی ؟ حسها مبدل شدن
چوب گز اندر نظر صندل شدن
اگر قهر خداوند بخواهد بنده ی گمراهی را به نابودی بکشاند ، ممکن است به
صورتی خوش آیند پیش آید و به همین دلیل مولانا "مستی از شراب قهر " را
مطرح می کند . در آن صورت آنچه وجود حقیقی ندارد "صورت هستی " پیدا میکند
و چشم بنده از دیدن حقایق باز میماند . در حقیقت به انسان های ناچیز ،
جوری نشان میدهد که انگار چیزی هستند و این نمونه ی قهر خداوند است . سنگ
ناچیزی را گوهر میبیند و پشم را یشم . چنان حواس او از کار می افتد که چوب
درختان ریگزار را صندل میبند . مقایسه ی گز و صندل از آن جهت است که چوب
گز بوی بدی دارد و صندل را اگر بسوزانند دود آن خوشبوست ، و چوب گز برای
نیزه و سلاح به کار می رفته در حالی که چوب صندل در ساخت لوازم تجمل مصرف
داشته است .