سلام به دوستان عزیزم
منع كردن خرگوش ، آن راز ، ایشان را
گفت: هر رازی نشاید باز گفت
جفت طاق آید گهی، گه طاق جفت
طاق : ناخوشایند ، جفت : خوش آیند .
از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه
در بیان این سه كم جنبان لبت
از ذهاب و از ذهب وز مذهبت
كین سه را خصم است بسیار و عدو
در كمینت ایستد ، چون داند او
ور بگویی با یكی دو ، الوداع
كلُ سِر جاوز الاثنین شاع
گر دو سه پرنده را بندی به هم
بر زمین مانند محبوس از الم
مشورت ، دارند سرپوشیده خوب
در كنایت ، با غلط افكن ، مشوب
مشورت كردی پیمبر، بسته سر
گفته ایشانش جواب و بی خبر
در مثالی بسته گفتی رای را
تا نداند خصم، از سر پای را
او جواب خویش بگرفتی از او
وز سؤالش می نبردی غیر، بو
** : یکی از دوستان خوب و صاحب نظر ( جناب وردیانی ) در مورد این بیت فرمودند :
سلام
بسيار عالي البته بد نبود به معني ظاهري اين بيت هم اشاره اي مي شد
از صفا گر دم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه
كه اشاره به اين دارد وقتي در آينه مي دميم اصطلاحا آينه بخار مي گيرد وكدر مي شود حضرت مولانا در يكي از غزلياتش مي فرمايد:
دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود
گر تو با او دم زني او روي خود پنهان كند
در ضمن دوستانی عزیزی که مایل هستند با فرستادن ایمیل آنها را از به روز شدن وبلاگ مطلع کنم در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوند .
سپس به این مسئله اشاره میکنند که مشورت باعث بالا رفتن عقل و اندیشه می شود و از رای ما نیز استفاده کن . و برای تایید سخن خودشان از حدیثی منسوب به پیامبر استفاده می کنند .
حدیث : المُستَشیرُ مُعانُ و المستشارُ موتَمَنُ .
با سلام به دوستان عزیز
مولانا در این بخش تصمیم میگیره به ادامه ی داستان بپردازه اما دوباره قبل از رفتن به ادامه ی داستان مسائلی را عنوان میکنه :
ذكر دانش خرگوش ، و بیان فضیلت و منافع دانستن
این سخن پایان ندارد ، هوش داربه روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو : "دریغ ، دریغ"!
به دوغ دیو در افتی ، دریغ آن باشد
جنازه ام چو بینی مگو :"فراق ، فراق!"
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو:"وداع ، وداع!"
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب ، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟
ترا غروب بود ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست؟
چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟
دهان چو بستی ازاین سوی آن طرف بگشا
که های و هوی تو در جو لامکان باشد
در قسمت قبل خواندید که وقتی در بین حیوانات نوبت خرگوش رسید تا خوراک شیر شود ، او گفت که من حیله ای دارم که هم ما هم آیندگانمان را از این دردسر رهایی بخشد . در جواب خرگوش نخجیران گفتند که بزرگتر از تو هم نتوانسته کاری کند آن وقت تو می خواهی حیله ای سوار کنی ؟؟ در جواب خرگوش می گوید :
جواب خرگوش نخجیران را
گفت: ای یاران ! حقم الهام داد
مر ضعیفی را قوی رایی فتاد
به الهام حق موجودی ضعیف دارای فکری قوی شده است .
آنچه حق آموخت مر زنبور را
آن نباشد شیر را و گور را
خانه ها سازد پر از حلوای تر
حق بر او آن علم را بگشاد در
یک زنبور کاری می کند که از شیر و حیوانات بزرگ جنگل ساخته نیست . این که زنبور کندوها را پر از عسل می کند ، از روی علمی است که پروردگار به او آموخته است .
آنچه حق آموخت كرم پیله را
هیچ پیلی داند آن گون حیله را ؟
ابریشم سازی کرم پیله نمونه دیگری از این تعالیم و الهام حق است .
آدم خاكی ز حق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك را درشكست
كوری آن كس که در حق ، درشك است
انسان با علم و الهام حق به مقامی میرسید که دانش او آسمان هفتم را نیز شناخت و دانش او تمام هستی را در بر گرفت و نام و آوازه اش از فرشتگان هم بیشتر شد .
زاهد ششصد هزاران ساله را
پوز بندی ساخت، آن گوساله را
تا نتاند شیر علم دین كشید
تا نگردد گرد آن قصر مشید
در مقابل فرشته ای هم بود که مطابق روایات ششصد هزار سال عبادت کرده بود اما سر از فرمان حق پیچید و به آدم سجده نکرد . پروردگار او ( ابلیس ) را شایسته ی آگاهی از "علم دین" و اسرار غیب ندانست و برایش پوزه بندی ساخت تا نتواند از این " شیر علم دین " بنوشد و "گرد این قصر بلند پایه بگردد " .
علمهای اهل حس شد پوزبند
تا نگیرد شیر از آن علم بلند
قطرۀ دل را یكی گوهر فتاد
كان به دریا ها و گردون ها نداد
آگاهی و رشد ذهنی دو صورت دارد : یا از راه علوم ظاهری و این جهانی است که طبعا آگاهی محمدود ه عالم ماده است ( علم های اهل حس ) . یا علمی است مبتنی بر رابطه ی بنده با پروردگار که مرحله ی کمالی آن آگاهی از اسرار غیب است ( علم بلند ) کسی که علم مادی به نظر او علم میآید ، همین برایش پوزه بندی می شود که نمی تواند از شیر "علم دین " بنوشد . اما از طریق "دل" و رابطه ی معنوی به حقایق می توان رسید . در دل کوچک ما که یک قطره بیش نیست ، گوهری پنهان است که آن را خداوند به دریا ها و گردون های علم اهل حس نداده است . این گوهر ، معرفت و شناخت اسرار الهی است . همین است که حافظ می گوید :
فرشته عشق نداند که چیست ، قصه مخوان
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
چند صورت آخر ای صورت پرست !
جان بی معنیت از صورت نرست ؟
گر به صورت، آدمی انسان بُدی
احمد و بو جهل، خود یكسان بُدی
ای که فقط به ظواهر نگاه میکنی تا کی می خواهی در بند ظواهر باشی ؟ اگر انسان با ظاهر انسان بود ، پس محمد و ابوجهل ( دشمن پیامبر) هم یکسان بودند .
نقش بر دیوار مثل آدم است
بنگر ، از صورت چه چیز او كم است ؟
جان كم است آن صورت با تاب را
رو بجو آن گوهر كمیاب را
اگر تصویر مانند انسان را بر روی یک دیوار بکشیم ، نگاه کن ببین چه تفاوتی با انسان دارد ؟ آن صورت درخشان و زیبا "جان " کم دارد . برو و آن گوهر کمیاب که همان جان شایسته ی ادراک حقایق الهی است را بجو .
شد سر شیران عالم جمله پست
چون سگ اصحاب را دادند دست
چه زیانستش از آن نقش نفور؟
چونكه جانش غرق شد در بحر نور
باز در این ابیات مقایسه ای است میان صورت و معنا ، یا ظاهر و باطن . در برابر سگ اصحاب کهف ، شیران عالم سرافکنده اند و احساس حقارت دارند . چون جان او به اصحاب کهف پیوسته است ، صورت نفرت انگیز یک سگ برای او زیان آور نیست .
وصف و صورت نیست اندر خامه ها
عالِم و عادل بود در نامه ها
عالِم و عادل همه معنی است ، بس
كش نیابی در مكان و پیش و پس
می زند بر تن ز سوی لامكان
می نگنجد در فلك خورشید جان
در قلم ها ( خامه ها ) توصیف و تظاهر مفاهیم کلمات وجود ندارد . روی کاغذ این مفاهیم تصویر می شود . منظور این است که عالم بودن و عادل بودن باید در باطن شخص باشد نه در الفاظی که بر روی کاغذ می آید . خصلت خوب ( یا بد ) یک امر معنوی است و مردم در نامه ها برای ابراز احترام ، از خصال خوب سخن می گویند نه از صفات ظاهری و جسمی . این معانی و خصائل و فضائل از عالم غیب ( لامکان ) بر تن ما می تابد اما جان ( همین فضائل و معانی ) در درون فلک که عالم ماده است نمی گنجد و به همین دلیل تجسم و تصویر فضایل در عالم ماده امکان ندارد .