تبليغاتX
برگ بی برگی

 

فهرست مطالب وبلاگ



مثنوی و مولانا

غزليات شمس

متفرقه


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 18:40 توسط نازنین

امروز مطلب یکی از دوستان در مورد عشق را خواندم ... امروز آهنگی در مورد عشق شنیدم ... با من از عشق بگو ...
http://www.gamepeople.co.uk/audio_ps3_flower.jpg

 نمی دونم عشق چیه ... چه حسیه .... اما امید میده ... شادی میده ... انرژی میده.

مهم نیست عاشق کسی باشی یا چیزی ، ممکنه این عشق از نگاه کردن به آسمون شروع بشه یا شنیدن یک آهنگ یا محبت یک فرد  ... در هر صورت ، اگه این عشق از درون بجوشه خیلی حس زیبایی میده ...

و فکر میکنم اگه آدم بتونه عاشق خدا باشه از همه چیز قشنگ تره ... البته اگر کسی عشق را در این دنیای مادی و به صورت مادی تجره نکنه فکر نکنم بتونه عاشق خدا هم باشه ... فکر میکنم این تجربه ای باشه که پله پله به دست میاد .

چند وقت پیش با یکی از دوستان داشتم در مورد عشق حرف می زدم و اینکه وقتی عاشق میشم یه دفعه عشق پخش میشه توی زندگیم ... نمی دونم چه طور توضیحش بدم اما وقتی آدم عاشقه یه دفعه نگاه میکنه میبینه این عشق در همه چیز پیداست : در چایی که هر روز بعد از ظهر دوست دارم بخورم .. توی  اثاثیه خونه ام .. توی خنده هام ... توی کتاب هام ... توی آدم های دور و برم ، حتی آدم های غریبه که توی خیابون از کنارم رد میشن .. درخت آسمون زاینده رود و ...خدا ...

 و یکدفعه نگاه میکنی میبینی اون کسی که عاشقش بودی تنها بهانه ای شده برای عشق به همه چیز ... شاید تا تجربه اش نکنید این حرف ها براتون بی معنا باشه ...

دوستم بهم گفت حرفهات مثل نوشته های  توی کتابه !!  شاید بهتر باشه در این موارد سکوت کنم ...


 
تا حالا این حس رو تجربه کردید ؟؟

دوست من امیدوارم تجربه اش کنی ....

 
+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 19:10 توسط نازنین |

سلام به دوستان عزیز

در این قسمت مولانا داستان شیر و خرگوش را رها میکند و حدود 60 بیت دیگر دوباره به آن باز می گردد .

داستان این بخش "هدهد و  سلیمان " است که به احتمال زیاد از مرزبان نامه گرفته شده است و البته مولانا طبق معمول داستان را با توجه به آنچه می خواسته بیان کند ، تغییر داده است .

در این داستان مرغان همه به پیش سلیمان رفته و هنرهای خود را بیان می کنند تا سلیمان آنها را در جمع اصحاب خود قرار دهد . هدهد نیز مانند بقیه به بیان هنرهای خود می پردازد که در این میان کلاغ به مخالفت او بر می خیزد .. .

این داستان در 3 بخش تقسیم شده است. 

http://static.howstuffworks.com/gif/willow/hoopoe-info0.gif

1210
 قصۀ هدهد و سلیمان ، در  بیان آن كه چون قضا آید ، چشم های روشن بسته می شود

چون سلیمان را سراپرده زدند
جمله مرغانش به خدمت آمدند
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یك یك به جان بشتافتند
جمله مرغان ترك كرده چیك چیك

با سلیمان گشته افصح من اخیك
چیک چیک : جیک جیک
افصح من اخیک : گویا تر از برادرت ، به کنایه بسیار آشنا و همزبان

همزبانی ، خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترك هم زبان
ای بسا دو ترك چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از هم زبانی بهتر است
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

"همزبانی " به معنای آشنایی ذهنی و  همفکری و نزدیکی روح افراد با یکدیگر است . انسان با کسی که او را درک نکند ، اگر همنشین باشد مانند زندانی است . هند و ترک با اینکه به یک زبان حرف نمی زنند ، می توانند هم زبان باشند یعنی روح و فکر آنها به هم نزدیک باشد .
سپس از همدلی صحبت می شود که مرحله ی عالی تری از همزبانی است . و این رابطه ی دل محکم تر از روابطی است که با سند و امضاء و عهدنامه  و اقرارنامه ( سجل ) پدید می آید . ترجمان یعنی وسیله ای که آنچه در درون ضمیر ما می گذرد را بیان کند ، اعم از سخن ، نوشته یا رابطه ی روحی معنوی .


جمله مرغان هر یكی اسرار خود
از هنر، وز دانش و از كار خود
با سلیمان یك به یك وامی نمود
از برای عرضه خود را می ستود
از تكبر نی و از هستی خویش
بهر آن تا ره دهد او را به پیش
چون بباید برده  را از خواجه یی
عرضه دارد از هنر دیباجه ای
چون كه دارد از خریداریش ننگ
خود كند بیمار و کر و شل و لنگ

مرغان یکی یکی به پیش سلیمان می آمدند و ویژگی های خاص خود را بیان می کردند ، این بیان ویژگی ها به خاطر غرور نبود بلکه به این خاطر بود که سلیمان آنها را به پیش خود جای دهد . وقتی خواجه ای بخواهد غلامش را بفروشد ، غلام هنرهای خود  را نشان  می دهد  و اگر از خریدار خوشش نیاید خود را بیمار نشان میدهد و به کری و شلی و لنگ بودن تظاهر می کند .


نوبت هدهد رسید و پیشه اش
و آن بیان صنعت و اندیشه اش
گفت :" ای شه ! یك هنر كان كهتر است
باز گویم" ، گفت :"كوته بهتر است "
گفت : "بر گو، تا كدام است آن هنر؟
گفت : "من آن گه كه باشم اوج بر،
بنگرم از اوج با چشم یقین
من ببینم آب در قعر زمین
تا كجای است و چه عمق استش چه رنگ؟
از چه می جوشد ؟ ز خاكی یا ز سنگ ؟
ای سلیمان !بهر لشكرگاه را
در سفر ، می دار این آگاه را"
پس سلیمان گفت :"ای نیکو رفیق!
در بیابان های بی آب عمیق ،
تا بیابی بهر لشکر آب را
در سفر سقا شوی اصحاب را "

نوبت هد هد شد ، هد هد به بیان نقاط قوت خود پرداخت . گفت که هنر من در این است که از اوج آسمان اگر در زمین آبی وجود داشته باشد آن را میبینم و حتی رنگ و اینکه از کجا می جوشد و عمق آن را هم تشخیص می دهم . سلیمان هم گفت : که تو برای اینکه در سفر سقای اصحاب من باشی بسیار مناسب هستی .


+ نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 10:14 توسط نازنین |

سلام به دوستان عزیزم

امروز تصمیم گرفتم برای شما غزلی از دیوان شمس بنویسم ...

این غزل را به 2 تا از دوست های خوبم که خیلی غزلیات شمس دوست دارند تقدیم میکنم : گیسو و آب نما ی عزیز :


چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند

جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند

سر از پی آن باید تا مست بتی باشد

پا از پی آن باید کز یار تعب بیند

عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد

عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند

بیرون سبب باشد اسرار و عجایب‌ها

محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند

عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو

چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند

ارزد که برای حج ، در ریگ و بیابان‌ها

با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل

کز لعل لب یاری او لذت لب بیند

بر نقد سخن جانا! هین سکه مزن دیگر

کان کس که طلب دارد ، او کان ذهب بیند


بیرون سبب : قلمرو اراده ی الهی بیرون از قانون مندی های جهان است . انسان در طول تاریخ عادت کرده است که حدوث اشیا و وقوع افعال را ملازم و مقارن مجموعه ای از اسباب و صورت ها ببینند و برای هر امری صورتی و سببی تشخیص دهد.چشمی که فقط رابطه ی سبب و مسبب را میبیند و از بین این رابطه ها جهان را درک میکند ، محجوب از دیدن حق است زیرا حق تعالی بسیار عجایب و اسرار در آن سوی علت ها دارد به طوری که انسان را در تمام علت ها به شک می اندازد .

یغمای عرب : اشاره به رفتار اعراب که راه را بر کاروانیان حجاج می بستند و اموالشان را غارت می کردند .

کان ذهب : معدن طلا

+ نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 16:9 توسط نازنین |

در بخش قبل دیدیم که خرگوش برای از بین بردن شیر مکر کرد و به او گفت که در راه شیری جلوی من و دوستم را گرفت و گفت :" من پادشاه هستم" . بهتر است او را از سر راه خود برداری چون اگر او باشد دیگر ما ( نخجیران ) نمی توانیم پیش تو بیاییم ...

شیر هم با خرگوش راهی شد تا شیر دیگر را از سر راه خود بردارد ...

در این بخش مولانا با بیان مکر خرگوش و فریب شیر به یاد فریب خوردن انسان ها می افتد و به بیان مطالبی در این مورد می پردازد . گاهی دشمنان به حرف هایی که ظاهر زیبایی دارند انسان را فریب داده و به جای قند به او زهر می دهند و انسان فریب ظاهر او را می خورد . پس مولانا نسبت به چنین فریبی هشدار میدهد ولی بعد به یاد مسئله ی مهم تری می افتد که قضا و قدر است . مولانا میگوید اگر قضای الهی فریب خوردن تو را بخواهد تو غیر از ظاهر چیز دیگری را نمی توانی ببینی و چاره ی آن را زاری و دعا و توکل به خدا می داند تا خداوند چشم حقیقت بین را باز کند . و به این مسئله اشاره می کند که گاهی خداوند برای اینکه قهر (خشم )  خود را نشان دهد ، به یک انسان بی اهمیت ، حس مهم بودن می دهد و این حس خود باعث نابودی آن می شود .

مولانا به داستان های موسی خیلی علاقه داشته و در خیلی جاها از موسی برای بیان داستان ها استفاده کرده که دلایل زیادی داره ... یکی اینکه "موسی" مرید "خضر" بوده و شاید این رابطه مولانا را به فکر شمس می انداخته ... یکی دیگه اشتباهات موسی بوده ، مثل وقتی که با چوپان صحبت میکنه و ... دوست دارم نظر دوستان را هم در این مورد بدونم ، که چرا مولانا خیلی از موسی در داستان هاش استفاده کرده ؟

شروع از بیت 1189  

جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

گفت : "بسم الله ، بیا ، تا او كجاست؟
پیش در شو ، گر همی گویی تو راست
تا سزای او و صد چون او دهم
ور دروغ است این ، سزای تو دهم "

شیر به خرگوش گفت : بسم الله ، تو پیش برو و من را به پیش شیر دیگر ببر تا او را به سزای خودش برسانم و اگر حرف تو دروغ باشد تو را به سزای دروغت میرسانم .


اندر آمد چون قلاووزی به پیش
تا برد او را به سوی دام خویش
سوی چاهی كو نشانش كرده بود
چاه مَغ را دام جانش كرده بود

خرگوش مانند فرمانده ی لشکر به پیش افتاد تا شیر را به سوی دام برد . این دام در حقیقت چاه عمیقی بود ...

قلاووز : فرمانده ی لشکر ( کلمه ی ترکی )
مَغ : عمیق

می شدند این هر دو تا نزدیك چاه
اینت خرگوشی چو آبی زیر كاه
آب ، كاهی را به هامون می برد
آب ، كوهی را –عجب!- چون می برد؟
دام مكر او ، كمند شیر بود
طرفه خرگوشی ، كه شیری می  ربود

هر دو به سمت چاه میرفتند و عجب از مکر و حیله ی خرگوش ..
اگر آب برگ کاهی را به دشت  ببرد جای تعجب نیست اما این عجیب است که آب کوهی را به دنبال خود بکشد .
اینت : حاکی از شگفتی
چوآب زیر کاه : مکار و حیله گر که انسان ندانسته در دام او می افتد .
طرفه : جالب - شگفت آمیز
هامون : صحرا – دشت

موسئی ، فرعون را با رود نیل
می كشد ،با لشكر و جمع ثقیل

اشاره به قصه ی موسی و عبور او و یارانش از رود نیل و غرق شدن سپاه فرعون که د رپی آنها می آمدند .
جمع ثقیل : سپاه انبوه ، سنگین

پشه ای نمرود را با نیم پر
می شكافد بی مُحابا درزِ سر

اشاره به داستان نمرود پادشاه بابل است که مطابق روایات ابراهیم را به آتش افکند و به خدا اعلان جنگ داد . پروردگار پشه ها را به جنگ او فرستاد . نمرود پس از مدتی جنگ از عهده ی پشه ها بر نیامد و به محفظه ای مسی پناه برد که فقط سوراخی برای نفس کشیدن او داشت . از همان سوراخ پشه ای به درون محفظه رفت و از بینی نمرود وارد مغز او شد و مغز سرش را به تدریج خورد . نمرود دستور داد تا با نواختن بوق پشه را ساعتی از خوردن مغز او باز دارند ، این هم اثر نکرد . سرانجام برای آرام کردن پشه یا کشتن او با تازیانه و گرز بر سر نمرود کوفتند و از این ضربت ها نمرود مرد .

بی محابا : بدون ترس
درز سر : فرق سر یا حد فاصل تکه استخوان های جمجمه
 
حال آن كو قول دشمن را شِنُود
بین جزای آن كه شد یار حسود
حال فرعونی كه هامان را شنود
حال نمرودی كه شیطان را شنود

در این دو بیت مولانا می خواهد بگوید که گمراهان همه عاقبت بدی دارند .

دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان ، گر چه ز دانه گویدت
گر ترا قندی دهد ، آن زهر دان
گر به تن ، لطفی كند ، آن قهر دان
چون قضا آید ، نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چون چنین شد ابتهال آغاز كن
ناله و تسبیح و روزه ساز كن
ناله می كن كای تو علام الغیوب
زیر سنگ مكر بد، ما را مكوب

در اینجا مولانا می گوید که فریب خوردن از دشمن و گمراه شدن هم باز قضای الهی است .

اگر دشمن چیز به تو بگوید آن را دام و زهر و خشم بدان حتی اگر ظاهر خوبی داشته باشد . البته اگر قضا پیش آید تو فقط همین ظواهر را میبینی و نمی توانی به عمق مسئله پی ببری و دوست و دشمن را تشخیص دهی . مولانا اعتقاد دارد که قضای بد به خاطر ناشکری و ناسپاسی است ...
اگر چنین چیزی پیش آمد دعا و زاری کن ( ابتهال ) تا خدا تو را از این فریب در امان نگاه دارد .
علام الغیوب : داننده ی اسرار و نهفته ها

 
گر سگی كردیم ، ای شیر آفرین!
شیر را مگمار بر ما زین كمین
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی منه

اگر کار ناپاک از ما سر زد تو از ما بگذر و نفس و دشمن را بر ما غلبه نده . وجود پاک ما را به صورتی در نیاور که مستحق آتش باشد و به آتش گناه و ناپاکی و گمراهی ، صورت خوش آیند (  صورت آبی ) نده.
سگی کردیم : کار ناپاک از ما سر زد
آب خوش : وجود پاک

از شراب قهر ، چون مستی دهی
نیست ها را صورت هستی دهی
چیست مستی ؟بند چشم از دید چشم
تا نماید سنگ گوهر ، پشم یشم
چیست مستی ؟ حسها مبدل شدن
چوب گز اندر نظر صندل شدن

اگر قهر خداوند بخواهد بنده ی گمراهی را به نابودی بکشاند ، ممکن است به صورتی خوش آیند پیش آید و به همین دلیل مولانا "مستی از شراب قهر " را مطرح می کند . در آن صورت آنچه وجود حقیقی ندارد "صورت هستی " پیدا میکند و چشم بنده از دیدن حقایق باز میماند . در حقیقت به انسان های ناچیز ، جوری نشان میدهد که انگار چیزی هستند و این نمونه ی قهر خداوند است . سنگ ناچیزی را گوهر میبیند و پشم را یشم . چنان حواس او از کار می افتد که چوب درختان ریگزار را صندل میبند . مقایسه ی گز و صندل از آن جهت است که چوب گز بوی بدی دارد و صندل را اگر بسوزانند دود آن خوشبوست ، و چوب گز برای نیزه و سلاح به کار می رفته  در حالی که چوب صندل در ساخت لوازم تجمل مصرف داشته است .


+ نوشته شده در جمعه 2 بهمن1388ساعت 11:4 توسط نازنین |